پارت ۲ – رازهایی که نباید فاش میشد
پارت ۲ – رازهایی که نباید فاش میشد
صبح روز بعد...
نور خورشید از لابهلای پردهها وارد اتاق تریسا شد.
دختر با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شد و با اخم گوشیاش را برداشت.
۱۲۳ پیام خواندهنشده.
همه از یک نفر...
جولی
تریسا با خنده زیر لب گفت:
ـ دیوونه...
اولین پیام را باز کرد.
جولی: «خوابی؟»
جولی: «خوابیدی؟»
جولی: «باشه بخواب... ولی فردا باید باهام بیای کافه.»
جولی: «قول بده.»
جولی: «تریسااااا...»
تریسا جواب داد:
تریسا: «صبح بخیر، روانی.»
چند ثانیه بعد...
گوشی ویبره رفت.
جولی: «بالاخره بیدار شدی!»
تریسا: «آره، آروم باش.»
جولی: «امروز بعد مدرسه برنامه داریم.»
تریسا: «کجا؟»
جولی: «اول کافه... بعد هرجا دلمون خواست.»
تریسا لبخند زد.
ـ قبول.
---
پایین...
تهیونگ مثل همیشه میز صبحانه را آماده کرده بود.
ـ صبح بخیر.
تریسا جلو رفت و گونهی پدرش را بوسید.
ـ صبح بخیر بابا.
ـ امروز دیر نکن.
ـ قول میدم.
تهیونگ با نگاه پدرانهای دخترش را تماشا کرد.
ـ اگه چیزی خواستی بهم زنگ بزن.
ـ بابا...
ـ جانم؟
ـ انقدر نگران نباش.
تهیونگ فقط لبخند زد.
اگر تریسا حقیقت شغل پدرش را میدانست...
هیچوقت این جمله را نمیگفت.
---
در سوی دیگر شهر...
جونگکوک در حال بستن کراوات مدرسهی جولی بود.
ـ وایستا... کج شده.
جولی غر زد.
ـ بابا خودم میتونستم.
ـ میدونم...
ولی بذار من انجامش بدم.
وقتی کارش تمام شد، موهای دختر را مرتب کرد.
ـ حالا شد.
جولی با شیطنت گفت:
ـ تو از همهی باباهای دنیا حساستری.
ـ چون فقط یه جولی دارم.
دختر خندید و خودش را در آغوش پدر انداخت.
ـ دوستت دارم.
ـ منم بیشتر.
---
دبیرستان رویال...
همین که زنگ تفریح خورد، جولی خودش را به کلاس تریسا رساند.
ـ آمادهای؟
ـ همیشه.
دخترها دست در دست هم به سمت حیاط رفتند.
دوستانشان همیشه میگفتند:
«شما دوتا انگار خواهرین.»
و خودشان هم گاهی همین حس را داشتند.
---
بعد از مدرسه...
داخل کافهی همیشگیشان...
دو لیوان شکلات داغ روی میز بود.
جولی گفت:
ـ میدونی؟
ـ چی؟
ـ حس میکنم بابام یه چیزی رو ازم پنهون میکنه.
تریسا مکث کرد.
ـ بابای منم همینطوره.
ـ مثلاً شبها خیلی دیر میاد خونه.
ـ برای بابای منم همینطور.
هر دو چند ثانیه ساکت شدند.
جولی خندید.
ـ شاید باباهامون همکار باشن.
تریسا شانه بالا انداخت.
ـ بعید نیست.
اما هیچکدام نمیدانستند چقدر به حقیقت نزدیک شدهاند.
---
همان لحظه...
در ساختمانی دور از کافه...
تهیونگ وارد اتاق جلسه شد.
چند مرد کتوشلواری منتظرش بودند.
یکی از آنها پوشهای روی میز گذاشت.
ـ رئیس...
گزارش کامل گروه «بلک دراگون».
تهیونگ بدون احساس پرونده را باز کرد.
چشمش روی یک اسم ثابت ماند.
جونگکوک.
دستش برای لحظهای بیحرکت ماند.
ـ مطمئنید خودشـه؟
ـ بله رئیس.
تهیونگ آرام در پرونده را بست.
ـ جلسه تمومه.
همه با تعجب نگاهش کردند.
ـ ولی رئیس...
ـ گفتم تمومه.
وقتی اتاق خالی شد...
زیر لب زمزمه کرد:
ـ پس واقعاً زندهای...
---
در همان زمان...
جونگکوک هم گزارش مشابهی را روی میزش داشت.
یکی از افرادش گفت:
ـ رئیس، به نظر میرسه گروه روبهرویی رئیس جدیدی داره.
جونگکوک پرونده را گرفت.
چند لحظه بعد...
چشمانش گرد شد.
کیم تهیونگ.
سالها گذشته بود...
اما هنوز آن اسم را از یاد نبرده بود.
جونگکوک لبخند تلخی زد.
ـ بالاخره پیدات کردم...
---
عصر...
تریسا و جولی در پارک قدم میزدند.
جولی ناگهان گفت:
ـ یه سؤال.
ـ بپرس.
ـ تا حالا رفتی بار؟
تریسا با تعجب نگاهش کرد.
ـ معلومه که نه.
ـ منم نه...
ولی کنجکاوم ببینم چه شکلیه.
تریسا خندید.
ـ اگه باباهامون بفهمن، زندهمون نمیذارن.
ـ دقیقاً واسه همین هیجان داره.
تریسا چیزی نگفت...
اما ته دلش، این فکر برای اولین بار جرقه زد.
---
آن شب...
تهیونگ از کنار اتاق دخترش رد شد.
صدای خندهی تریسا را میشنید که با جولی تماس تصویری داشت.
لبخند محوی روی لبش نشست.
برای اولین بار بعد از سالها...
حس کرد دخترش واقعاً خوشحال است.
اما نمیدانست همین دوستی، قرار است خیلی زود او را دوباره روبهروی تنها دوست قدیمیاش قرار دهد.
و این دیدار...
دیگر مثل گذشته، ساده نخواهد بود..
ادامه دارد....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دوست داشتید؟
صبح روز بعد...
نور خورشید از لابهلای پردهها وارد اتاق تریسا شد.
دختر با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شد و با اخم گوشیاش را برداشت.
۱۲۳ پیام خواندهنشده.
همه از یک نفر...
جولی
تریسا با خنده زیر لب گفت:
ـ دیوونه...
اولین پیام را باز کرد.
جولی: «خوابی؟»
جولی: «خوابیدی؟»
جولی: «باشه بخواب... ولی فردا باید باهام بیای کافه.»
جولی: «قول بده.»
جولی: «تریسااااا...»
تریسا جواب داد:
تریسا: «صبح بخیر، روانی.»
چند ثانیه بعد...
گوشی ویبره رفت.
جولی: «بالاخره بیدار شدی!»
تریسا: «آره، آروم باش.»
جولی: «امروز بعد مدرسه برنامه داریم.»
تریسا: «کجا؟»
جولی: «اول کافه... بعد هرجا دلمون خواست.»
تریسا لبخند زد.
ـ قبول.
---
پایین...
تهیونگ مثل همیشه میز صبحانه را آماده کرده بود.
ـ صبح بخیر.
تریسا جلو رفت و گونهی پدرش را بوسید.
ـ صبح بخیر بابا.
ـ امروز دیر نکن.
ـ قول میدم.
تهیونگ با نگاه پدرانهای دخترش را تماشا کرد.
ـ اگه چیزی خواستی بهم زنگ بزن.
ـ بابا...
ـ جانم؟
ـ انقدر نگران نباش.
تهیونگ فقط لبخند زد.
اگر تریسا حقیقت شغل پدرش را میدانست...
هیچوقت این جمله را نمیگفت.
---
در سوی دیگر شهر...
جونگکوک در حال بستن کراوات مدرسهی جولی بود.
ـ وایستا... کج شده.
جولی غر زد.
ـ بابا خودم میتونستم.
ـ میدونم...
ولی بذار من انجامش بدم.
وقتی کارش تمام شد، موهای دختر را مرتب کرد.
ـ حالا شد.
جولی با شیطنت گفت:
ـ تو از همهی باباهای دنیا حساستری.
ـ چون فقط یه جولی دارم.
دختر خندید و خودش را در آغوش پدر انداخت.
ـ دوستت دارم.
ـ منم بیشتر.
---
دبیرستان رویال...
همین که زنگ تفریح خورد، جولی خودش را به کلاس تریسا رساند.
ـ آمادهای؟
ـ همیشه.
دخترها دست در دست هم به سمت حیاط رفتند.
دوستانشان همیشه میگفتند:
«شما دوتا انگار خواهرین.»
و خودشان هم گاهی همین حس را داشتند.
---
بعد از مدرسه...
داخل کافهی همیشگیشان...
دو لیوان شکلات داغ روی میز بود.
جولی گفت:
ـ میدونی؟
ـ چی؟
ـ حس میکنم بابام یه چیزی رو ازم پنهون میکنه.
تریسا مکث کرد.
ـ بابای منم همینطوره.
ـ مثلاً شبها خیلی دیر میاد خونه.
ـ برای بابای منم همینطور.
هر دو چند ثانیه ساکت شدند.
جولی خندید.
ـ شاید باباهامون همکار باشن.
تریسا شانه بالا انداخت.
ـ بعید نیست.
اما هیچکدام نمیدانستند چقدر به حقیقت نزدیک شدهاند.
---
همان لحظه...
در ساختمانی دور از کافه...
تهیونگ وارد اتاق جلسه شد.
چند مرد کتوشلواری منتظرش بودند.
یکی از آنها پوشهای روی میز گذاشت.
ـ رئیس...
گزارش کامل گروه «بلک دراگون».
تهیونگ بدون احساس پرونده را باز کرد.
چشمش روی یک اسم ثابت ماند.
جونگکوک.
دستش برای لحظهای بیحرکت ماند.
ـ مطمئنید خودشـه؟
ـ بله رئیس.
تهیونگ آرام در پرونده را بست.
ـ جلسه تمومه.
همه با تعجب نگاهش کردند.
ـ ولی رئیس...
ـ گفتم تمومه.
وقتی اتاق خالی شد...
زیر لب زمزمه کرد:
ـ پس واقعاً زندهای...
---
در همان زمان...
جونگکوک هم گزارش مشابهی را روی میزش داشت.
یکی از افرادش گفت:
ـ رئیس، به نظر میرسه گروه روبهرویی رئیس جدیدی داره.
جونگکوک پرونده را گرفت.
چند لحظه بعد...
چشمانش گرد شد.
کیم تهیونگ.
سالها گذشته بود...
اما هنوز آن اسم را از یاد نبرده بود.
جونگکوک لبخند تلخی زد.
ـ بالاخره پیدات کردم...
---
عصر...
تریسا و جولی در پارک قدم میزدند.
جولی ناگهان گفت:
ـ یه سؤال.
ـ بپرس.
ـ تا حالا رفتی بار؟
تریسا با تعجب نگاهش کرد.
ـ معلومه که نه.
ـ منم نه...
ولی کنجکاوم ببینم چه شکلیه.
تریسا خندید.
ـ اگه باباهامون بفهمن، زندهمون نمیذارن.
ـ دقیقاً واسه همین هیجان داره.
تریسا چیزی نگفت...
اما ته دلش، این فکر برای اولین بار جرقه زد.
---
آن شب...
تهیونگ از کنار اتاق دخترش رد شد.
صدای خندهی تریسا را میشنید که با جولی تماس تصویری داشت.
لبخند محوی روی لبش نشست.
برای اولین بار بعد از سالها...
حس کرد دخترش واقعاً خوشحال است.
اما نمیدانست همین دوستی، قرار است خیلی زود او را دوباره روبهروی تنها دوست قدیمیاش قرار دهد.
و این دیدار...
دیگر مثل گذشته، ساده نخواهد بود..
ادامه دارد....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دوست داشتید؟
- ۲۳۵
- ۱۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط