دستِ برگ را

دستِ برگ را
در دستِ باد
دستِ ساحل را
در دستِ آب
می بینم و دست هایم در جیب
به تو فکر می کنم ...

علی‌رضا روشن
دیدگاه ها (۳)

بسیاری ، عاشق بسیاری ، معشوق عاشق و معشوق ، انگشت شماری... ...

با غروری از سنگ سرفراز از جنگ کشتگانت باز آمدی و ندانستی که...

در اندوه من شادی رها شدن پرنده ای است که به او دل بسته بودم....

ممنوع السفرم کرده اند. خودت می دانی با خیالت به کجاها که نرف...

بزار تو حال خودم باشم 💭 :کاش می‌گفتیچقدر باران را دوست داریت...

می دانیاز وقتی دلبسته ات شده امهمه جا بوی پرتغال و بهشت می د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط