(دنیا سلطنت )
(دنیا سلطنت )
پارت ۵۱
در سالون نشسته و مشغول حرف زدن بودن آلیس با اخم دست به س*ینه نشسته بود ملکه عصبی بهش نگاه کرد ولی آلیس لجباز تر از این حرف ها بود شاهزاده با لحنه جدی گفت
جونکوک : دیگر میخواهم حکومت را در اختیارم بگیرم
پادشاه: کاره درستی هست شاهزاده اما اگر شیاطین های قصر را ادب یا بیرون کردین حکومت را اختیار بگیرید
تهیونگ: درست هست پادشاه من هم همین را گفتم
آلیس با پوزخندی گفت
آلیس: شاهزاده نمیتواند به کسی نه بگوید چطور کسی بیرون کنه
جونکوک: برعکس فکر میکنید دوشیزه
آلیس: ویار داری .... یعنی چرا هر وقت اینجوری میگویم تو میگی برعکس دیالوگها شما اینه ؟
جونکوک: دوشیزه یک ماه مرا ندید اید دیوانه ام شدی
آلیس: این دفعه واقعا ویار داری
آلیس بلند شد و قدم برداشت
پادشاه: شاهزاده و همراه هایش را رونمایی کنید تا اتاق خودشان تا کمی استراحت کنند
ملکه : آلیس اتاقت را به شاهزاده نشان بده
آلیس زود نگاه اش را به آن ها دوخت و با صدا بلند گفت
آلیس: چرا اتاق ... من
ملکه با چشم غره گفت
ملکه : آلیس....
آلیس با تته پته گفت
آلیس: نمیخواهم
پادشاه: دخترم لجبازی هات شروع شده
روبه شاهزاده کرد و با احترام گفت
پادشاه: بروید تا آلیس اتاق را برایه شما نشون بده
شاهزاده بلند شد و ادایه احترام گذاشت و سمته آلیس قدم برداشت آلیس با اخم قدم برداشت سمته اتاق قدم برداشت
جلو در ایستادن
آلیس: اینجاست برو
شاهزاده اشاره ای به در کرد
جونکوک: اتاقه شماست
آلیس با اخم گفت
آلیس: بله بروید
شاهزاده وارد اتاق شد و روبه آلیس کرد
جونکوک: شما نمیآید
آلیس کمی غمگین شد و با حالت گرفته گفت
آلیس: من نمی آیم تو اتاقی که شما هستید
شاهزاده نفس عميقی کشید
جونکوک: نمیآی کمی حرف بزنیم یا مشکلات را هل کنیم
آلیس: مشکلات چه مشکلاتی منظورت کار های که باهام کردی تو کتکم زدی تو حرفا هایم را باور نکردی جلو بقیه کوچیکم کردی و ...
بفض تو گلو اش عزیت اش میکرد و نمیتوانست حرف بزنه کم کم اشک هایش سرازیر شدن
آلیس: بچم را گرفتی
شاهزاده مچ دست آلیس را گرفت و زود وارد اتاق اش کرد درو هم زود بست آلیس را به در تکیه داد و مچ هر دو دست آلیس را گرفت چشسپوند به در و کمی هم بهش نزدیک شد
جونکوک: ملکه من تو برایه اون اتفاق ها معذرت خواهی میکنم و ازت خواهش میکنم منو ببخشی
آلیس: ولم کن .....
جونکوک: نمیکنم ولت نمیکنم با اومدن تو در زندگی رنگ به وجد آومد و بچه ما .....
خنده ای غمگینی کرد گفت
جونکوک: اون فقد بچه تو نبود بچه منم بود توسطه عشقی که به هم داشتیم بچه دار شدیم
آلیس: عشق .. عه چه عشقی ما عاشق هم نیستیم
جونکوک: پس عاشق هم نیستیم ؟
آلیس نگاه اش را به زمین دوخت شاهزاده دوباره گفت
جونکوک: عاشقم نیستی ؟ آلیس بگو دیگه
آلیس: ولم کن
جونکوک: تا وقتی نگی ولت نمیکنم
آلیس: ولم کن دیگه
جونکوک: آلیس........
آلیس: شاهزاده ولم کنید
شاهزاده با صدا بلند گفت
جونکوک: نمیکنم ولت نمیکنم بگو دیگه ....
آلیس: نه نه دوست ندارم ولم کن
دست های شاهزاده که دست های آلیس را گرفته بود کم کم دست های آلیس را راه کرد آلیس زود از اتاق خارج شد درست همان وقت ملکه و پادشاه از پله ها بالا میامد آلیس وقتی آن ها را دید زود وارد اتاق اش شد
و با حالت ناز و شوکه به در چسپید شاهزاده کنار تخت ایستاده بود
آلیس: پدر و مادر اومدن اگر منو میدید میگفتن که چرا شما را تنها گذاشتم
جونکوک: خب میترسی ....
@h41766101
ده پارت دیشب نشوتم اما یادداشت ها پاکشون کرده و الان مغزم میترکه که چجوری بنویسمش
پارت ۵۱
در سالون نشسته و مشغول حرف زدن بودن آلیس با اخم دست به س*ینه نشسته بود ملکه عصبی بهش نگاه کرد ولی آلیس لجباز تر از این حرف ها بود شاهزاده با لحنه جدی گفت
جونکوک : دیگر میخواهم حکومت را در اختیارم بگیرم
پادشاه: کاره درستی هست شاهزاده اما اگر شیاطین های قصر را ادب یا بیرون کردین حکومت را اختیار بگیرید
تهیونگ: درست هست پادشاه من هم همین را گفتم
آلیس با پوزخندی گفت
آلیس: شاهزاده نمیتواند به کسی نه بگوید چطور کسی بیرون کنه
جونکوک: برعکس فکر میکنید دوشیزه
آلیس: ویار داری .... یعنی چرا هر وقت اینجوری میگویم تو میگی برعکس دیالوگها شما اینه ؟
جونکوک: دوشیزه یک ماه مرا ندید اید دیوانه ام شدی
آلیس: این دفعه واقعا ویار داری
آلیس بلند شد و قدم برداشت
پادشاه: شاهزاده و همراه هایش را رونمایی کنید تا اتاق خودشان تا کمی استراحت کنند
ملکه : آلیس اتاقت را به شاهزاده نشان بده
آلیس زود نگاه اش را به آن ها دوخت و با صدا بلند گفت
آلیس: چرا اتاق ... من
ملکه با چشم غره گفت
ملکه : آلیس....
آلیس با تته پته گفت
آلیس: نمیخواهم
پادشاه: دخترم لجبازی هات شروع شده
روبه شاهزاده کرد و با احترام گفت
پادشاه: بروید تا آلیس اتاق را برایه شما نشون بده
شاهزاده بلند شد و ادایه احترام گذاشت و سمته آلیس قدم برداشت آلیس با اخم قدم برداشت سمته اتاق قدم برداشت
جلو در ایستادن
آلیس: اینجاست برو
شاهزاده اشاره ای به در کرد
جونکوک: اتاقه شماست
آلیس با اخم گفت
آلیس: بله بروید
شاهزاده وارد اتاق شد و روبه آلیس کرد
جونکوک: شما نمیآید
آلیس کمی غمگین شد و با حالت گرفته گفت
آلیس: من نمی آیم تو اتاقی که شما هستید
شاهزاده نفس عميقی کشید
جونکوک: نمیآی کمی حرف بزنیم یا مشکلات را هل کنیم
آلیس: مشکلات چه مشکلاتی منظورت کار های که باهام کردی تو کتکم زدی تو حرفا هایم را باور نکردی جلو بقیه کوچیکم کردی و ...
بفض تو گلو اش عزیت اش میکرد و نمیتوانست حرف بزنه کم کم اشک هایش سرازیر شدن
آلیس: بچم را گرفتی
شاهزاده مچ دست آلیس را گرفت و زود وارد اتاق اش کرد درو هم زود بست آلیس را به در تکیه داد و مچ هر دو دست آلیس را گرفت چشسپوند به در و کمی هم بهش نزدیک شد
جونکوک: ملکه من تو برایه اون اتفاق ها معذرت خواهی میکنم و ازت خواهش میکنم منو ببخشی
آلیس: ولم کن .....
جونکوک: نمیکنم ولت نمیکنم با اومدن تو در زندگی رنگ به وجد آومد و بچه ما .....
خنده ای غمگینی کرد گفت
جونکوک: اون فقد بچه تو نبود بچه منم بود توسطه عشقی که به هم داشتیم بچه دار شدیم
آلیس: عشق .. عه چه عشقی ما عاشق هم نیستیم
جونکوک: پس عاشق هم نیستیم ؟
آلیس نگاه اش را به زمین دوخت شاهزاده دوباره گفت
جونکوک: عاشقم نیستی ؟ آلیس بگو دیگه
آلیس: ولم کن
جونکوک: تا وقتی نگی ولت نمیکنم
آلیس: ولم کن دیگه
جونکوک: آلیس........
آلیس: شاهزاده ولم کنید
شاهزاده با صدا بلند گفت
جونکوک: نمیکنم ولت نمیکنم بگو دیگه ....
آلیس: نه نه دوست ندارم ولم کن
دست های شاهزاده که دست های آلیس را گرفته بود کم کم دست های آلیس را راه کرد آلیس زود از اتاق خارج شد درست همان وقت ملکه و پادشاه از پله ها بالا میامد آلیس وقتی آن ها را دید زود وارد اتاق اش شد
و با حالت ناز و شوکه به در چسپید شاهزاده کنار تخت ایستاده بود
آلیس: پدر و مادر اومدن اگر منو میدید میگفتن که چرا شما را تنها گذاشتم
جونکوک: خب میترسی ....
@h41766101
ده پارت دیشب نشوتم اما یادداشت ها پاکشون کرده و الان مغزم میترکه که چجوری بنویسمش
- ۱۷.۲k
- ۱۰ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط