خـیــانـــت دروغــیـن

خـیــانـــت دروغــیـن
𝔓𝔞𝔯𝔱¹⁹/دفن غرور
سال ۲۰۲۶
۱۹ مارس
ساعت 18:30 به وقت تورنتو
پسرک کلافه بود یک هفته از آن ماجرا می‌گذشت و او دو روز بود که آدرس جدید ا/ت را پیدا
کرده بود.
اما از چه میترسید؟
از اینکه برود اما دخترش ، ملکه قلبش و تمام زندگی اش او را پس بزند؟
یا اینکه دخترش را از مرگ آن پسر سوسول
«سون وو» ناراحت ببیند ؟
خودش هم نمی‌دانست اما تلاش بر این داشت تا ترس و غرور را کنار بگذارد
اما مگر میشد قوی ترین مافیا جهان از غرورش بزند؟
نه!
اما آیا جئون جانگکوک حاضر است برای برگشت ملکه زندگی اش این کار را کند؟
اصلا آیا میتواند بعد از اشتباه به آن بزرگی توی چشم های قهوه ای دختر که هر کسی غرقش می‌شود نگاه کند؟
همه چیز بستگی به دل و جرئت خودش داشت
و این ور داستان پسر که از این افکار چرت اعصابش بهم ریخته بود عزمش را جزم کرد و بلند شد
کت مشکی اش که روی صندلی بود را برداشت از اتاقش بیرون زد و به سمت خروجی شرکت راه افتاد
سوار بر ماشینش سمت عمارت جدید دخترش حرکت کرد
ماشینش را پارک کرد و سمت درب بزرگ و مشکی کرد
زنگ در را زد
در با صدای قیژ بلندی باز شد
پسر داخل رفت زنگ درب اصلی را زد
لحظه ای پشیمان شد و خواست برگردد اما دیگر دیر بود
ا/ت با لباس مشکی که شامل یک تیشرت مشکی و یک شلوار فول بگ مشکی بود ، موهای لخت و بلندش جلوی در متعجب به پسر خیره بود
دختر در را کمی بست و بعد گفت: «امرتون جناب جئون»

پسر پوزخندی زد و گفت: «ادم ها واقعا تغییر میکنن...رفتار‌شون ، اخلاقشون ، موقعیتشون ، قیافشون ، حرف زدنشون ولی هیچوقت قرار نیست حس توی چشماشون تغییر کنه»

دختر کلافه چشم بست و باز کرد و گفت:«اگه اومدید اینجا راجب تغییر کردن آدم ها صحبت کنید من حرفی ندارم خدا نگه دار»

و بعد خواست در را ببندد که پسر خونسرد گفت: «اومدم گذشته رو زنده کنم»

دختر در را باز کرد و متعجب خیره پسر بود چند مین گذشت تا به خودش آمد و گفت : «گذشته برای من زندست نمی‌خوام حرف جدیدی از کسی بشنوم خدا نگه دار»

و دوباره خواست در را ببندد که پسر گفت:«توی باری که تازه افتتاح شده میبینمت»

دختر در را باز کرد و گفت:«من حرفی با شما ندارم جناب جئون»

این بار در را بست .
پسر در زد که در باز شد و ا/ت دوباره روبه رو اش ذاهر شد
پسر لب باز کرد و گفت:«اگه میخوای حقیقت واقعی و بشنوی بیا بار ولی اگه میخوای تا آخر عمر همینطور زندگی کنی مشکلی نیست لااقل می‌دونم تلاشم رو کردم ولی تو چی؟... مشکلی نیست خدانگهدارت»

این بار پسر خواست برود که دخترک گفت:«خیلی خب... ساعت چند؟»

پسر ایستاد پوزخندی روی لب هایش نشست و بدون اینکه برگردد گفت:«هشت و نیم شب میبینمت»
و بعد راه را گرفت و رفت
دخترک در را بست
مکالمه را با خودش تکرار کرد و جمله "خیلی خب. ساعت چند" سیلی محکمی به صورتش زد
به ساعت چشم دوخت
#Mahlin
#BTS #RM #JIN #SUGAUGA #J_HOP #JIMIN #TAEHYUNG #JUNGKOOK #ARMY #BTS #BANGATAN #FEYK
#فیک_بی_تی_اس
#بنگتن_نیوز
#مهسا_نویس
#نامجون #جین #شوگا #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #جونگکوک
#ارمی #بی_تی_اس #بنگتن #فیک
دیدگاه ها (۰)

تیزر فیکشن خیانت دروغین استوری مهم حتما چک شه حمایت هاتون خی...

بانو فیک نویسه حمایت شهه🤍https://wisgoon.com/piishyy

خـیــانـــت دروغــیـن𝔓𝔞𝔯𝔱¹⁸ا/ت سمتم برگشت و گفت: "تیر به کی ...

سلااااممم😍💔خب دخترا ببخشید نبودم حالم اصلا خوب نبود مریض شدم...

سناریو توکیو ریونجرز پارت۱ ماچ:)

for me

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط