امروز شاید کمی بخندم

امروز شاید کمی بخندم
یا تبسمی کوتاه
از آمدنم ،
گیسوانم را
به دست باد میدهم
وبه پیراهن تنم
عطر مریم میزنم
عروس گرما می شوم
و آسمان را
به لبخند خورشید
عادت میدهم
امروز میان دلتنگی بهار
به نیلگونی آسمان غبطه می خورم
با عطش تیر، دریا را می طلبم
و ترانه ء ساحل شنی
دلم را به هم نوایی
آب و آینه می برد
امروز من ،من شدم
لبریز از بودنها
میان طپشهای تند زندگی
در سکوت بی پروای خواستن
سراسر عشق می شوم
پر از شورهای بچگی
امروز ،،،
روز مهربانی منست
روز میعاد من با زمین
دیدگاه ها (۵)

بالا رفتن سن حتمی است … اما اینکه روح تو پیر شود، بستگی به خ...

بفرمایین انارسرخ

واژه هایم را به صبح نگاهت دلاویز می کنم بگذار غزل غزل شعر...

1

۱آن روز صبح هوای بهار آنقدر خُنک بود که پنجره ها را بخار پوش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط