𝐇𝐢 𝐰𝐞𝐥𝐜𝐨𝐦𝐞 𝐭𝐨 𝐦𝐲 𝐩𝐚𝐠𝐞 𝐬𝐰𝐞𝐞𝐭𝐡𝐞𝐚𝐫𝐭✨
𝐇𝐢 𝐰𝐞𝐥𝐜𝐨𝐦𝐞 𝐭𝐨 𝐦𝐲 𝐩𝐚𝐠𝐞 𝐬𝐰𝐞𝐞𝐭𝐡𝐞𝐚𝐫𝐭✨
سیلاممم به ناناصیز های خودممم چطوریننن؟؟؟💋
باز جمعه شد و راشل پارت داد🗿
این پارت خیلی شبیه مستند شده ولی کلی رفتم درمورد موزه تحقیق کردم امیدوارم خوشتون بیاد🥹❤️
نمیدونم چرا انقد پارتا رفته رفته کم میشه ولی پارت بعدی یه ماجراییه که نگووو😎
خب دیگه زیاد زر زدم بوس باییی❤️💋
𝙋𝙖𝙧𝙩19
لویا
به محوطه ی موزه رسیدیم. همه جا پر بود از درختان سرسبز. انگار که به بهشت رسیده باشی.
موزه اونقدر بزرگ بود، که میتونستی ساعت ها توش گم بشی.
توی محوطه مثلث برمودا ی شیشه ای مشخص بود و نور آفتاب درخشش خاصی بهش میداد.
مات و مبهوت فضا شده بودم. پاریس واقعا یه تیکه از بهشته.
نمای آبی و سفید ساختمان، که از سال ۱۷۹۳ تشکیل شده بود،جلال و شکوه خاصی داشت.
به ورودی رسیدیم. چندین راهرو مختلف وجود داشت با چندین داستان مختلف .
وارد گالری نقاشی های معروف و قدمت دار رسیدیم.
من چندین بار بود که عکس تابلوی مونالیزا رو دیده بودم ولی هیچکدومش به حیرت آمیزی لحظه ای که از نزدیکش دیدم نبود.
از نقاشی ها که گذر کنی. به مجسمه های باشکوه تاریخی که، به یونان باستان اشاره میکند، یا به شاهکار های میکل آنژ میرسی. پشت همشون سال ها قدمت و اصالت وجود داره.
مورد علاقه ترین بخش موزه برای من بخش آثار تاریخیش بود که واسه خودش هزاران هزار داستان مختلف داشت.
تقریبا چندین ساعت به گشت زنی توی این مکان شاهکار گذشت. بعد دیدن همه ی بخش های موزه خسته از اونجا خارج شدیم.
واقعا روز خیلی قشنگی.
خاله فلا نگاهی به من کرد و گفت: نظرت چیه؟ خوب بود؟
من چندین بار به اینجا اومدم. اما هربار که میام بازم برام جذابیت و تازگی داره.
لبخندی زدم و گفتم: پس برای من که اولین بار بود دیدم این جذابیت دو برابره.
سوار ماشین شدیم تا به خونه برگردیم. واقعا میخواستم تا ابد این گشت زنی ادامه پیدا میکرد.
بعد از دقایقی که سکوت ماشین رو فرا گرفته بود، ناگهان با زنگ خوردن گوشی این سکوت در هم شکست.
#fic
#Recovery_tears
سیلاممم به ناناصیز های خودممم چطوریننن؟؟؟💋
باز جمعه شد و راشل پارت داد🗿
این پارت خیلی شبیه مستند شده ولی کلی رفتم درمورد موزه تحقیق کردم امیدوارم خوشتون بیاد🥹❤️
نمیدونم چرا انقد پارتا رفته رفته کم میشه ولی پارت بعدی یه ماجراییه که نگووو😎
خب دیگه زیاد زر زدم بوس باییی❤️💋
𝙋𝙖𝙧𝙩19
لویا
به محوطه ی موزه رسیدیم. همه جا پر بود از درختان سرسبز. انگار که به بهشت رسیده باشی.
موزه اونقدر بزرگ بود، که میتونستی ساعت ها توش گم بشی.
توی محوطه مثلث برمودا ی شیشه ای مشخص بود و نور آفتاب درخشش خاصی بهش میداد.
مات و مبهوت فضا شده بودم. پاریس واقعا یه تیکه از بهشته.
نمای آبی و سفید ساختمان، که از سال ۱۷۹۳ تشکیل شده بود،جلال و شکوه خاصی داشت.
به ورودی رسیدیم. چندین راهرو مختلف وجود داشت با چندین داستان مختلف .
وارد گالری نقاشی های معروف و قدمت دار رسیدیم.
من چندین بار بود که عکس تابلوی مونالیزا رو دیده بودم ولی هیچکدومش به حیرت آمیزی لحظه ای که از نزدیکش دیدم نبود.
از نقاشی ها که گذر کنی. به مجسمه های باشکوه تاریخی که، به یونان باستان اشاره میکند، یا به شاهکار های میکل آنژ میرسی. پشت همشون سال ها قدمت و اصالت وجود داره.
مورد علاقه ترین بخش موزه برای من بخش آثار تاریخیش بود که واسه خودش هزاران هزار داستان مختلف داشت.
تقریبا چندین ساعت به گشت زنی توی این مکان شاهکار گذشت. بعد دیدن همه ی بخش های موزه خسته از اونجا خارج شدیم.
واقعا روز خیلی قشنگی.
خاله فلا نگاهی به من کرد و گفت: نظرت چیه؟ خوب بود؟
من چندین بار به اینجا اومدم. اما هربار که میام بازم برام جذابیت و تازگی داره.
لبخندی زدم و گفتم: پس برای من که اولین بار بود دیدم این جذابیت دو برابره.
سوار ماشین شدیم تا به خونه برگردیم. واقعا میخواستم تا ابد این گشت زنی ادامه پیدا میکرد.
بعد از دقایقی که سکوت ماشین رو فرا گرفته بود، ناگهان با زنگ خوردن گوشی این سکوت در هم شکست.
#fic
#Recovery_tears
- ۱.۳k
- ۱۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط