「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 9
✦.................................
آیلین لبخندِ مرموزی زد. لبخندی که میدونست میتونه تهیونگ رو به چالش بکشه.
+وظیفهتون؟ یا شاید... یه جور کنجکاویِ شخصی؟ چون اونطور که من دیدم، شما خیلی علاقهمند بودید بدونید من کجا میرم.
تهیونگ سرش رو کمی چرخوند و نگاهش رو برایِ لحظهای رویِ آیلین انداخت. نگاهی که انگار داشت از سر تا پاش رو میسنجید.
ــ علاقهیِ من، مربوط به حفظِ امنیتِ این شهره. و تو یه جورایی... خارج از دایرهیِ امنیت بودی.
آیلین خندید. خندهای که نه از رویِ شادی، بلکه از یه جور اعتماد به نفسِ زنانه بود.
+من؟ خارج از امنیت؟ جالبه. فکر نمیکردم یه رانندهیِ شب، اینقدر به امنیتِ مردم اهمیت بده.
تهیونگ پوزخندِ سردی زد. پوزخندی که غرورش رو فریاد میزد.
ــ من صرفاً یه رانندهیِ شب نیستم. و این رو هم خوب میدونی.
آیلین، که از این جسارتِ تهیونگ کمی جا خورده بود، سعی کرد خودش رو جمع و جور کنه. با یه لحنِ کشیده و کمی اغواگر گفت:
+خب... حالا که اینقدر بزرگوارید و من رو تا خونه میرسونید، میشه یه سوالِ دیگه بپرسم؟ اونم در موردِ همین وظیفهیِ شما؟
تهیونگ با بیحوصلگی دستش رو به فرمون کوبید.
ــ بپرس
ولی سریع چون وقتم محدوده.
آیلین به صندلی تکیه داد و با یه لحنِ دلبرانه گفت:
+اینکه... اون موقع که من تویِ بازداشتگاه بودم... وقتی اون بطریِ آب رو بهم دادی... فقط یه بطریِ آب بود؟ یا... یه پیامی بود؟
تهیونگ برایِ چند ثانیه سکوت کرد. انگار که داشت جوابِ آیلین رو تویِ ذهنش وزن میکرد. بعد، با همون لحنِ سرد و قاطعش گفت:
ــ فقط یه بطریِ آب بود. کاری که هر کسی در شرایطِ من انجام میده.
آیلین با شیطنت چشمکی زد.
+مطمئنید؟ چون واکنشِ شما اون موقع... یه جورایی فرق داشت. انگار که... از دیدنِ من اونجا، یه کم... متعجب شده بودید؟
تهیونگ ناگهان سرعت ماشین رو زیاد کرد. انگار که دیگه حوصلهیِ این بازی رو نداشت.
ــ تعجب؟ من هیچوقت متعجب نمیشم. فقط شرایط رو ارزیابی میکنم. و تو، یه جورایی... خارج از انتظاراتِ من بودی.
آیلین لبخندِ پیروزمندانهای زد. بالاخره یه چیزی رو تونسته بود از این مردِ یخی بیرون بکشه.
+فهمیدم..
وقتی ماشین جلویِ خونهیِ آیلین ایستاد، تهیونگ بدونِ اینکه پیاده بشه، فقط با یه حرکتِ سر، به آیلین اشاره کرد که پیاده بشه.
آیلین پیاده شد و در رو بست. قبل از اینکه بره داخل، برگشت و با یه نگاهِ نافذ و کمی تحکمآمیز، به تهیونگ که هنوز تویِ ماشین نشسته بود، خیره شد.
+ممنونم از لطفِ شما... فرمانده. امیدوارم دیگه هیچوقت تویِ همچین موقعیتهایی همدیگه رو نبینیم.
تهیونگ فقط سرش رو تکون داد. و بعد، بدونِ هیچ حرفی، ماشین رو روشن کرد و در تاریکیِ شب محو شد.
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 9
✦.................................
آیلین لبخندِ مرموزی زد. لبخندی که میدونست میتونه تهیونگ رو به چالش بکشه.
+وظیفهتون؟ یا شاید... یه جور کنجکاویِ شخصی؟ چون اونطور که من دیدم، شما خیلی علاقهمند بودید بدونید من کجا میرم.
تهیونگ سرش رو کمی چرخوند و نگاهش رو برایِ لحظهای رویِ آیلین انداخت. نگاهی که انگار داشت از سر تا پاش رو میسنجید.
ــ علاقهیِ من، مربوط به حفظِ امنیتِ این شهره. و تو یه جورایی... خارج از دایرهیِ امنیت بودی.
آیلین خندید. خندهای که نه از رویِ شادی، بلکه از یه جور اعتماد به نفسِ زنانه بود.
+من؟ خارج از امنیت؟ جالبه. فکر نمیکردم یه رانندهیِ شب، اینقدر به امنیتِ مردم اهمیت بده.
تهیونگ پوزخندِ سردی زد. پوزخندی که غرورش رو فریاد میزد.
ــ من صرفاً یه رانندهیِ شب نیستم. و این رو هم خوب میدونی.
آیلین، که از این جسارتِ تهیونگ کمی جا خورده بود، سعی کرد خودش رو جمع و جور کنه. با یه لحنِ کشیده و کمی اغواگر گفت:
+خب... حالا که اینقدر بزرگوارید و من رو تا خونه میرسونید، میشه یه سوالِ دیگه بپرسم؟ اونم در موردِ همین وظیفهیِ شما؟
تهیونگ با بیحوصلگی دستش رو به فرمون کوبید.
ــ بپرس
ولی سریع چون وقتم محدوده.
آیلین به صندلی تکیه داد و با یه لحنِ دلبرانه گفت:
+اینکه... اون موقع که من تویِ بازداشتگاه بودم... وقتی اون بطریِ آب رو بهم دادی... فقط یه بطریِ آب بود؟ یا... یه پیامی بود؟
تهیونگ برایِ چند ثانیه سکوت کرد. انگار که داشت جوابِ آیلین رو تویِ ذهنش وزن میکرد. بعد، با همون لحنِ سرد و قاطعش گفت:
ــ فقط یه بطریِ آب بود. کاری که هر کسی در شرایطِ من انجام میده.
آیلین با شیطنت چشمکی زد.
+مطمئنید؟ چون واکنشِ شما اون موقع... یه جورایی فرق داشت. انگار که... از دیدنِ من اونجا، یه کم... متعجب شده بودید؟
تهیونگ ناگهان سرعت ماشین رو زیاد کرد. انگار که دیگه حوصلهیِ این بازی رو نداشت.
ــ تعجب؟ من هیچوقت متعجب نمیشم. فقط شرایط رو ارزیابی میکنم. و تو، یه جورایی... خارج از انتظاراتِ من بودی.
آیلین لبخندِ پیروزمندانهای زد. بالاخره یه چیزی رو تونسته بود از این مردِ یخی بیرون بکشه.
+فهمیدم..
وقتی ماشین جلویِ خونهیِ آیلین ایستاد، تهیونگ بدونِ اینکه پیاده بشه، فقط با یه حرکتِ سر، به آیلین اشاره کرد که پیاده بشه.
آیلین پیاده شد و در رو بست. قبل از اینکه بره داخل، برگشت و با یه نگاهِ نافذ و کمی تحکمآمیز، به تهیونگ که هنوز تویِ ماشین نشسته بود، خیره شد.
+ممنونم از لطفِ شما... فرمانده. امیدوارم دیگه هیچوقت تویِ همچین موقعیتهایی همدیگه رو نبینیم.
تهیونگ فقط سرش رو تکون داد. و بعد، بدونِ هیچ حرفی، ماشین رو روشن کرد و در تاریکیِ شب محو شد.
- ۳.۷k
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط