پارت
✨ پارت ۱۶ ✨
پلک هاش رو به آرومی باز کرد و اولین چیزی که احساس کرد بوی بد زده عفونی کننده بیمارستان بود چند بار پلک زد تا بیشتر متوجه وضعیتش بشه ... متوجه جونگکوکی شده روی صندلی کنارش نشسته بود و سرش روی دست اون گذاشت بود احساس کرد که بیداره پس با آرومی صداش کردم
ا،ت : جو.. جونگکوک
جونگکوک با عجله سرش رو بلند کرد و با دیدن عشقش توی اون وضعیت قطره اشک از گوشه چشمش چکید دختر که از دیدن اون حال همسرش قلبش رو به درد میآورد دستش رو بلند کرد و روی گونه اش گذاشت
ا،ت : من خوبم عزیزم نگران نباش
میان بغضی که داشت کنترلش میکرد گفت
جونگکوک : خیلی از دست عصبانیم...چرا با قلب من همچین کاری میکنی
مگه بهت نگفتم من بدون تو حتا نمیتونم نفس بکشم
ا،ت : معذرت می خوام عزیزم من...
با وارد شدن دکتر به اتاق حرف قطع شد دکتر مرد تقریبا مسنی بود که با لبخند به سمتش اومد
دکتر : دخترم خطر از بیخ گوش رد شد.. واقعا آدم خوششانسی هستی
و بعد روبه جونگکوک کرد و کمی عینکش رو جا به جا کرد
دکتر : تبریک میگم مرد جوان ... حسابی مراقب همسرت باش جون این بچه واقعا به معجزهست
کلمات دکتر بار ها توی ذهنش تکرار میشد و اصلا درکی از اعترافش نداشت حتا متوجه خروج دکتر از اتاق نشد فقد با صدای بسته شدن در به خودش اومد و با تعجب روبه جونگکوکی که با لبخند بهش خیره شد بود گفت
ا،ت : جونگکوک این چی گفت ؟
جونگکوک کنارش روی تخت نشست و با پشت دستش گونه اش رو نوازش میکرد و درحالی که بازم هم قطره اشک مزاحم از گوشه چشمش چکید کرد با لخند غمگین گفت
جونگکوک : عشق خوشگلم بلاخره داری مامان میشی ..
اولین بار بود که اشک هاش بخاطر خوشحالی روی گونه هاش سرازیر میشدن با تموم شدن جمله آخر جونگکوک ناخداگاه بغضش ترکید و با هقهق به گریه افتاد اختیار اشک هایش میریختن اما با تفاوتی بزرگ که اینبار از خوشحالی بودن جونگکوک متقابلا لبخند پر رنگی روی لبش نقش بست و بلافاصله همسرش رو در آغوشش گرفت
.......
( 8 ماه بعد )
ا،ت : وایی تو رو خدا لونا دارم میترکم
لونا به زور قاشق رو داخل دهنش گذاشت
لونا : هششش... زیاد حرف میزنی...تو امانتی جونگکوکی دست من تو رو سپرده دست من حالا هم بخورم حرف نزن
ا،ت : به خدا دارم میترکم
لونا : واییی خدا من با یور انقدر درد سر ندارم ... بخور بچت جون بگیره
با صدای آیفون لونا بلاخره راضی شد دست از سر اون دختر برداره
و بلافاصله به سمته آیفون رفت تا درو باز کنه دخترک از فرست استفاده کرد ... درحالی که یک دستش روی کمرش و دست دیگرش روی دسته مبل بود با زحمت از روی مبل بلند شد شکمش خیلی بزرگ شده بود تا حدی که به کمرش فشار میومد و پاهایش ورم کرده بودن
لونا بعد از باز کردن در به سمتش برگشت و با صدای نسبتاً بلندی گفت
پلک هاش رو به آرومی باز کرد و اولین چیزی که احساس کرد بوی بد زده عفونی کننده بیمارستان بود چند بار پلک زد تا بیشتر متوجه وضعیتش بشه ... متوجه جونگکوکی شده روی صندلی کنارش نشسته بود و سرش روی دست اون گذاشت بود احساس کرد که بیداره پس با آرومی صداش کردم
ا،ت : جو.. جونگکوک
جونگکوک با عجله سرش رو بلند کرد و با دیدن عشقش توی اون وضعیت قطره اشک از گوشه چشمش چکید دختر که از دیدن اون حال همسرش قلبش رو به درد میآورد دستش رو بلند کرد و روی گونه اش گذاشت
ا،ت : من خوبم عزیزم نگران نباش
میان بغضی که داشت کنترلش میکرد گفت
جونگکوک : خیلی از دست عصبانیم...چرا با قلب من همچین کاری میکنی
مگه بهت نگفتم من بدون تو حتا نمیتونم نفس بکشم
ا،ت : معذرت می خوام عزیزم من...
با وارد شدن دکتر به اتاق حرف قطع شد دکتر مرد تقریبا مسنی بود که با لبخند به سمتش اومد
دکتر : دخترم خطر از بیخ گوش رد شد.. واقعا آدم خوششانسی هستی
و بعد روبه جونگکوک کرد و کمی عینکش رو جا به جا کرد
دکتر : تبریک میگم مرد جوان ... حسابی مراقب همسرت باش جون این بچه واقعا به معجزهست
کلمات دکتر بار ها توی ذهنش تکرار میشد و اصلا درکی از اعترافش نداشت حتا متوجه خروج دکتر از اتاق نشد فقد با صدای بسته شدن در به خودش اومد و با تعجب روبه جونگکوکی که با لبخند بهش خیره شد بود گفت
ا،ت : جونگکوک این چی گفت ؟
جونگکوک کنارش روی تخت نشست و با پشت دستش گونه اش رو نوازش میکرد و درحالی که بازم هم قطره اشک مزاحم از گوشه چشمش چکید کرد با لخند غمگین گفت
جونگکوک : عشق خوشگلم بلاخره داری مامان میشی ..
اولین بار بود که اشک هاش بخاطر خوشحالی روی گونه هاش سرازیر میشدن با تموم شدن جمله آخر جونگکوک ناخداگاه بغضش ترکید و با هقهق به گریه افتاد اختیار اشک هایش میریختن اما با تفاوتی بزرگ که اینبار از خوشحالی بودن جونگکوک متقابلا لبخند پر رنگی روی لبش نقش بست و بلافاصله همسرش رو در آغوشش گرفت
.......
( 8 ماه بعد )
ا،ت : وایی تو رو خدا لونا دارم میترکم
لونا به زور قاشق رو داخل دهنش گذاشت
لونا : هششش... زیاد حرف میزنی...تو امانتی جونگکوکی دست من تو رو سپرده دست من حالا هم بخورم حرف نزن
ا،ت : به خدا دارم میترکم
لونا : واییی خدا من با یور انقدر درد سر ندارم ... بخور بچت جون بگیره
با صدای آیفون لونا بلاخره راضی شد دست از سر اون دختر برداره
و بلافاصله به سمته آیفون رفت تا درو باز کنه دخترک از فرست استفاده کرد ... درحالی که یک دستش روی کمرش و دست دیگرش روی دسته مبل بود با زحمت از روی مبل بلند شد شکمش خیلی بزرگ شده بود تا حدی که به کمرش فشار میومد و پاهایش ورم کرده بودن
لونا بعد از باز کردن در به سمتش برگشت و با صدای نسبتاً بلندی گفت
- ۱۵.۹k
- ۲۸ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط