𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑹𝒂𝒊𝒏
𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑹𝒂𝒊𝒏
پارت ۲۱ : ( شروع دوباره )
یک هفته بعد...
دانشگاه دوباره مثل همیشه شلوغ شده بود.
انگار هیچوقت آن اتفاقها نیفتاده بودند.
هیونجین وارد محوطه شد و با لبخند اطراف را نگاه کرد.
چند متر آنطرفتر، فلیکس روی نیمکتی نشسته بود و مشغول گوش دادن به موسیقی بود.
هیونجین آرام از پشت سر فلیکس نزدیک شد.
و یهو هدفون را از گوش فلیکس برداشت.
فلیکس با تعجب برگشت.
فیلیکس : ترسوندیم...
هیونجین خندید.
هیونجین : این دفعه نوبت من بود.
فلیکس هم خندید.
خندهای که مدتها از او دیده نمیشد.
...
بعد از کلاس، هر دو به کافهی نزدیک دانشگاه رفتند.
همان کافهای که اولین بار بعد از سالها با هم حرف زده بودند.
چند دقیقه در سکوت قهوهشان را نوشیدند.
بعد هیونجین آرام گفت:
هیونجین : یه سؤال دارم.
فلیکس : بپرس.
هیونجین : اگه اون روز... مجبور نمیشدی بری...
فکر میکنی الان زندگیمون چطور بود؟
فلیکس چند لحظه فکر کرد.
بعد لبخند زد.
فلیکس : احتمالاً بازم سر اینکه آخرین تیکه کیک مال کیه دعوا میکردیم.
هیونجین خندید.
هیونجین : و بازم تو میباختی.
فلیکس : فقط خوابشو میتونی ببینی.
هر دو زدند زیر خنده.
...
وقتی از کافه بیرون آمدند، باران نمنم شروع شد.
هیونجین ایستاد.
هیونجین : یادت میاد؟
فلیکس به آسمان نگاه کرد.
فلیکس : روزی که دستبند رو به من دادی...
هیونجین دستش را داخل جیبش برد و همان دستبند آبی را بیرون آورد.
هیونجین : فکر کنم صاحبش هنوز تویی.
دستبند را روی مچ فلیکس بست.
هیونجین : این بار...دیگه گمش نکن.
فلیکس به دستبند نگاه کرد.
چشمهایش برق میزد.
فلیکس : قول میدم.
هیونجین انگشت کوچکش را جلو آورد.
هیونجین : قول؟
فلیکس با لبخند انگشتش را دور انگشت هیونجین حلقه کرد.
فلیکس : قول.
...
هر دو کنار هم زیر باران قدم زدند.
بدون ترس.
بدون دروغ.
بدون فاصله.
و برای اولین بار بعد از هفت سال...
آینده، ترسناک به نظر نمیرسید.
پایان پارت ۲۱
#فیک
#هیونلیکس
#استری_کیدز
پارت ۲۱ : ( شروع دوباره )
یک هفته بعد...
دانشگاه دوباره مثل همیشه شلوغ شده بود.
انگار هیچوقت آن اتفاقها نیفتاده بودند.
هیونجین وارد محوطه شد و با لبخند اطراف را نگاه کرد.
چند متر آنطرفتر، فلیکس روی نیمکتی نشسته بود و مشغول گوش دادن به موسیقی بود.
هیونجین آرام از پشت سر فلیکس نزدیک شد.
و یهو هدفون را از گوش فلیکس برداشت.
فلیکس با تعجب برگشت.
فیلیکس : ترسوندیم...
هیونجین خندید.
هیونجین : این دفعه نوبت من بود.
فلیکس هم خندید.
خندهای که مدتها از او دیده نمیشد.
...
بعد از کلاس، هر دو به کافهی نزدیک دانشگاه رفتند.
همان کافهای که اولین بار بعد از سالها با هم حرف زده بودند.
چند دقیقه در سکوت قهوهشان را نوشیدند.
بعد هیونجین آرام گفت:
هیونجین : یه سؤال دارم.
فلیکس : بپرس.
هیونجین : اگه اون روز... مجبور نمیشدی بری...
فکر میکنی الان زندگیمون چطور بود؟
فلیکس چند لحظه فکر کرد.
بعد لبخند زد.
فلیکس : احتمالاً بازم سر اینکه آخرین تیکه کیک مال کیه دعوا میکردیم.
هیونجین خندید.
هیونجین : و بازم تو میباختی.
فلیکس : فقط خوابشو میتونی ببینی.
هر دو زدند زیر خنده.
...
وقتی از کافه بیرون آمدند، باران نمنم شروع شد.
هیونجین ایستاد.
هیونجین : یادت میاد؟
فلیکس به آسمان نگاه کرد.
فلیکس : روزی که دستبند رو به من دادی...
هیونجین دستش را داخل جیبش برد و همان دستبند آبی را بیرون آورد.
هیونجین : فکر کنم صاحبش هنوز تویی.
دستبند را روی مچ فلیکس بست.
هیونجین : این بار...دیگه گمش نکن.
فلیکس به دستبند نگاه کرد.
چشمهایش برق میزد.
فلیکس : قول میدم.
هیونجین انگشت کوچکش را جلو آورد.
هیونجین : قول؟
فلیکس با لبخند انگشتش را دور انگشت هیونجین حلقه کرد.
فلیکس : قول.
...
هر دو کنار هم زیر باران قدم زدند.
بدون ترس.
بدون دروغ.
بدون فاصله.
و برای اولین بار بعد از هفت سال...
آینده، ترسناک به نظر نمیرسید.
پایان پارت ۲۱
#فیک
#هیونلیکس
#استری_کیدز
- ۵۶۴
- ۱۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط