پایانِ صحنه

پایانِ صحنه
وقتی آخرین دشمنِ نزدیک عقب رفت، تانجیرو برای یک لحظه ایستاد و نفسش را بیرون داد.

یوکی روی یک لبه‌ی سنگی نشست، نفس‌نفس می‌زد، گوش‌هایش کمی افتاده بود و دمش آرام تکان می‌خورد.

زنیتسو با ناباوری گفت:

«من هنوز نمی‌فهمم چطور یه گربه تونست کل اینجا رو به هم بریزه…»

اینوسکه خندید:

«چون اون گربه، یوکیه!»

یوکی با صورت خسته و سبیل‌های لرزان نگاهشان کرد و خیلی آرام:

«میو…»

گفت؛ این بار معنایش روشن بود:

«زودتر منو از این‌جا ببرید بیرون.»

تانجیرو لبخند زد، شمشیرش را بالا آورد و گفت:

«باشه. با هم می‌ریم.»
دیدگاه ها (۰)

🖤 قفس سیاهپارت سی‌وسوم | برادرلانا با ناباوری به جونگکوک نگا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط