Start Again (27)
Start Again (27)
از اون روز به بعد...
دیگه همه فهمیده بودن بین جیمین و سلین یه اتفاقی افتاده.
کسی دقیق نمیدونست چی شده...
ولی از رفتارشون معلوم بود همهچی تموم شده.
دیگه نه با هم میاومدن.
نه کنار هم مینشستن.
نه حتی به هم نگاه میکردن.
---
سلین چند بار سعی کرد با جیمین حرف بزنه.
چند بار بهش پیام داد.
چند بار جلوش رو گرفت.
ولی هر بار جیمین فقط ردش کرد.
نه دعوا میکرد...
نه داد میزد...
فقط دیگه نمیخواست هیچ حرفی از سلین بشنوه.
---
زنگ تفریح...
جیمین تنها روی یه نیمکت نشسته بود.
دستاش توی جیب هودیش بود و فقط به حیاط خیره شده بود.
نه مثل همیشه با بچهها فوتبال بازی میکرد.
نه شوخی میکرد.
نه حتی میخندید.
یونا از دور نگاهش میکرد.
با خودش گفت:
ـ این اصلاً جیمین همیشگی نیست...
چند لحظه مردد موند.
بعد بالاخره رفت سمتش.
---
ـ سلام.
جیمین آروم سرش رو بلند کرد.
ـ سلام.
یونا اطرافش رو نگاه کرد.
ـ تنهایی؟
جیمین یه لبخند کمرنگ زد.
ـ معلومه دیگه.
ـ خیلی ساکتی امروز.
ـ شاید...
یه سکوت کوتاه بینشون افتاد.
بعد یونا بدون اینکه چیزی بگه، کنار جیمین نشست.
ـ نمیخوای بگی چی شده؟
جیمین یه نفس عمیق کشید.
ـ نه...
ـ باشه.
همین.
نه اصرار کرد.
نه سوال اضافه پرسید.
و همین، جیمین رو غافلگیر کرد.
---
چند دقیقه هر دو ساکت بودن.
فقط صدای بچههایی که توی حیاط بازی میکردن میاومد.
آخرش خود جیمین سکوت رو شکست.
ـ تا حالا شده به یکی اعتماد کنی...
بعد بفهمی نباید میکردی؟
یونا یه لحظه مکث کرد.
نگاهش افتاد به زمین.
ـ ...
جیمین سرش رو تکون داد.
ـ ولش کن...
یونا آروم گفت:
ـ نه...
شده.
جیمین برگشت و بهش نگاه کرد.
ـ واقعاً؟
یونا لبخند خیلی کمرنگی زد.
ـ آره...
بیشتر از یه بار.
چند ثانیه فقط به هم نگاه کردن.
نه کسی شوخی کرد.
نه مثل همیشه کلکل کردن.
فقط سکوت...
یه سکوتی که انگار بیشتر از هر حرفی، حال هر دوتاشون رو میفهموند.
و شاید...
همین، شروع یه اتفاق جدید بود...
ادامه دارد...
#رمان#داستان#فیک#فیکشن#کمپانی_ویکتور#جونگکوک#جیمین#یونگی#جین#نامجون#تهیونگ
از اون روز به بعد...
دیگه همه فهمیده بودن بین جیمین و سلین یه اتفاقی افتاده.
کسی دقیق نمیدونست چی شده...
ولی از رفتارشون معلوم بود همهچی تموم شده.
دیگه نه با هم میاومدن.
نه کنار هم مینشستن.
نه حتی به هم نگاه میکردن.
---
سلین چند بار سعی کرد با جیمین حرف بزنه.
چند بار بهش پیام داد.
چند بار جلوش رو گرفت.
ولی هر بار جیمین فقط ردش کرد.
نه دعوا میکرد...
نه داد میزد...
فقط دیگه نمیخواست هیچ حرفی از سلین بشنوه.
---
زنگ تفریح...
جیمین تنها روی یه نیمکت نشسته بود.
دستاش توی جیب هودیش بود و فقط به حیاط خیره شده بود.
نه مثل همیشه با بچهها فوتبال بازی میکرد.
نه شوخی میکرد.
نه حتی میخندید.
یونا از دور نگاهش میکرد.
با خودش گفت:
ـ این اصلاً جیمین همیشگی نیست...
چند لحظه مردد موند.
بعد بالاخره رفت سمتش.
---
ـ سلام.
جیمین آروم سرش رو بلند کرد.
ـ سلام.
یونا اطرافش رو نگاه کرد.
ـ تنهایی؟
جیمین یه لبخند کمرنگ زد.
ـ معلومه دیگه.
ـ خیلی ساکتی امروز.
ـ شاید...
یه سکوت کوتاه بینشون افتاد.
بعد یونا بدون اینکه چیزی بگه، کنار جیمین نشست.
ـ نمیخوای بگی چی شده؟
جیمین یه نفس عمیق کشید.
ـ نه...
ـ باشه.
همین.
نه اصرار کرد.
نه سوال اضافه پرسید.
و همین، جیمین رو غافلگیر کرد.
---
چند دقیقه هر دو ساکت بودن.
فقط صدای بچههایی که توی حیاط بازی میکردن میاومد.
آخرش خود جیمین سکوت رو شکست.
ـ تا حالا شده به یکی اعتماد کنی...
بعد بفهمی نباید میکردی؟
یونا یه لحظه مکث کرد.
نگاهش افتاد به زمین.
ـ ...
جیمین سرش رو تکون داد.
ـ ولش کن...
یونا آروم گفت:
ـ نه...
شده.
جیمین برگشت و بهش نگاه کرد.
ـ واقعاً؟
یونا لبخند خیلی کمرنگی زد.
ـ آره...
بیشتر از یه بار.
چند ثانیه فقط به هم نگاه کردن.
نه کسی شوخی کرد.
نه مثل همیشه کلکل کردن.
فقط سکوت...
یه سکوتی که انگار بیشتر از هر حرفی، حال هر دوتاشون رو میفهموند.
و شاید...
همین، شروع یه اتفاق جدید بود...
ادامه دارد...
#رمان#داستان#فیک#فیکشن#کمپانی_ویکتور#جونگکوک#جیمین#یونگی#جین#نامجون#تهیونگ
- ۷۹۶
- ۰۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط