ابلیس

part 53
_ چرا عین موش تو سوراخت قایم شدی؟
خدای خنده بلند شد اما نه یه خنده ی عادی بلکه یه خنده که فقط از یه روانی میتونستی بشنوی
" من قایم نشدم...تو نمیتونی پیدام کنی ولی میدونی چیه؟ من به هوش تو اعتماد دارم تو بلاخره منو پیدا میکنی هر طور شده "
دارای با یه خنده عصبی گفت
_ تو یه حرو&می روانی ای
" دست کمی از من نداری...دازای ما شبیه همیم "
دازای چشماشو رو هم فشرد و گفت
_ هیچ شباهتی بهم نداریم
" من اینطور فکر نمی‌کنم...از همه لحاظ ما شبیهیم تو هم یه قاتلی...منم همینطور...تو از شادی اطرافیانت متنفری خب چرا من نباشم؟ "
دوباره همون قهقه رو زد و دازای سرشو پایین انداخت
" میدونی که اراده کنم اون فرد مورد علاقت از قفست پر میکشه "
دازای با بیچارگی سرشو بالا آورد آروم گفت
_ چرا دست از سر چویا برنمیداری؟
" اینو بدون که چویا هیچوقت مال تو نبوده و نمیشه "
بحث بحث چویا بود و این به راحتی میتونست عصاب ضعیفش رو خورد کنه...با خشم آروم گفت
_ یه تاره مو از سر چویا کم بشه...پیدات میکنم زنده زنده اتیشت میزنم تا ذره ذره جون بدی
مدیر با خوشحالی گفت
" پس بیا و پیدام کن‌ من منتظرت میمونم "
لپتاپ بسته شد و اون مرد همراه لپتاپ بیرون رفت
دازای عصبی غرید
_ میکشمت عوضی!!!
...............................
تو اتاق دازای رژه میرفت و کل اتاقو بهم ریخته بود...داشت دیوونه میشد از دازای خبر نداشت اکوتاگاوا هم هیچی نمی‌گفت و همین استرس چویا رو بالا برده بود
+ کجایی لعنتی...کجایی
اسلحه رو از دور کمرش بیرون آورد و مستقیم به قفل شلیک کردو درو با لگد باز کرد و داد زد
+ اجازه نمیدم جلومو بگیری بچه...
اکوتاگاوا اخم کرد و گفت
" دازای ساما گفتن مراقبت باشم تو عمارت "
+ برام مهم نیست اون لنگ دراز چی بلغور کرده...من باید خودم برم ببینمش باید خودم مطمئن شم حالش خوبه
با قدم های بلند پله های لوکس عمارتو پشت سر گذاشت و به دم در رسید و از در خارج شد که ماشینی سیاه رنگ جلوی در ایستاد و بعد مدتی دازای بیرون اومد چویا اونقدری خیالش راحت شد که حس پاهاشو از دست داد و روی زمین افتاد و با بی جونی اسمش رو صدا زد
+ دازای!
قطره اشک سمجی از چشمش رو گونه هاش سر خورد و تا دازای چشمش بهش افتاد نگران سمتش دوید و جلوش زانو زد و محکم بغلش کرد
+ دازای...کجا رفتی...چرا...چرا تنها رفتی؟
دازای موهاشو نوازش کردو آروم دم گوشش زمزمه کرد
_ کار مهمی بود مجبور شدم
+ توی عوضی نمیدونی...نمیدونی من چی کشیدم اگه بلایی سرت می‌آوردن
دازای از آغوشش بیرونش آورد و به چشمای آبی رنگ اشکیش نگاه کرد و گونه پنبه ای و سفید چویا رو نوازش کردو به لب هاش خیره شد
_ من حالم خوبه...من...منو میبخشی؟ دیگه تنهات نمیزارم قول میدم
چویا با عصبانیت مشت به سینه اش زد و با گریه گفت
+ دفعه ی پیش هم قول دادی ولی پای قولت نموندی
دستشو وارد موهای حنایی رنگش کرد و سمتش خم شد و جلوی همه لباش رو اسیر لب های خودش کرد.‌
اکوتاگاوا اهمی کرد و رو به بقیه گفت
" برین سر کاراتون...زود باشید "
هر کی سر کار خودش رفت و اکوتاگاوا هم اونجا رو ترک کرد تا راحت باشن
بعد مدت کوتاهی از لبای خوش طعم چیبیش دل کند و پیشونیش رو به پیشونی چویا چسبوند
_ کافیه...دیگه گریه نکن
چویا اشک هاشو پاک کرد و چشماشو بست
_ بخشیدی؟
با مظلومیت گفت که چویا اگرم نمیخواست نمیتونست نبخشتش پس با لحن شاکی ای گفت
+ بخشیدمت
دازای لبخند کوچیکی زد و ازش فاصله گرفت و کمکش کرد بلند شه
_ برو و استراحت کن
+ نمیخو...
لحن گرم و نگران دازای سریع تغییر کردو دوباره همون لحن سرد و خشکش جای لحن و نگاه قبلیش رو گرفت...دوباره سرد شد!
_ گفتم برو استراحت کن...نشنیدی چی گفتم؟!
چویا نمیتونست با این لحن مخالف کنه...گاهی وقتا دازای براش شیرین بود اما تغییر مودش به اون سرعت اونو می‌ترساند
سری تکون داد و سمت اتاقی که در و داخلش رو داغون کرده بود نگاه کرد و پشت سرشو خاروند
+ اینجا نمیشه...
سمت اتاق مهمون رفت و روی تخت دراز کشید و اونقدری خسته بود که نفهمید کی خوابش برد.
_________________________________________________________________
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱۵)

[•] عمارت عشق [•] part: 8چویا خشکش زد. ...

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت پنج.(اخر) دازای اروم نفسش ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط