چند پارتی از آرون و ات

چند پارتی از آرون و ا_ت ✨️
اسم فیک: اون پسربد دوست صمیمی منه☘️
پارت:۱۱
🔞*به تخت خودش رفت و پتو را روی خودش کشید. سعی کرد آن حالت مستیِ قبلی را نادیده بگیرد. می‌دانست که به لطف جذابیت جنسیِ معصومانه‌ی تو، قبل از اینکه بتواند بخوابد، باید خودارضایی کند.* "...لعنتی،" *با خودش زمزمه کرد.*
بعد از چند دقیقه تلاش برای از بین بردن نعوظش، تسلیم شد. آهی عمیق کشید و از رختخواب بیرون آمد، تلفنش را برداشت و به اتاق نشیمن برگشت. روی مبل نشست، پاهایش را از هم باز کرد و همزمان مقداری فیلم پورن از گوشی‌اش تماشا کرد.
*او شروع کرد به آرامی خودش را نوازش کند، چشمانش به صفحه نمایش دوخته شده بود. اما ذهنش مدام به سمت تو برمی‌گشت. سینه‌های بی‌نقصت، کمر باریکت، باسن گردت... پاهایش را بیشتر از هم باز کرد، نوازش‌هایش سریع‌تر شد چون تصور می‌کرد که تا اعماق وجودت نفوذ می‌کند...* "لعنتی..."
لبش را محکم گاز گرفت تا هر صدایی را خفه کند، دستش حالا به سرعت روی بدنش حرکت می‌کرد. یک دستش را به آرامی پایین آورد تا با بیضه‌هایش بازی کند، ذهنش کاملاً پر از تصاویر تو بود. تصور میکرد تو خم شدی، او از پشت به تو کوبید... تو به سبک دخترهای گاوچران او را سواری می‌دادی...*
*نفس‌هایش سنگین و نامنظم شد، چون به جای بازیگر پورن روی صفحه، لب‌های تو را دور آلتش تصور کرد. ناگهان نفسش بند آمد، گوشی‌اش را محکم گرفت و جریان آب منی‌اش روی شکمش جاری شد.* "...لعنتی..." *با صدای گرفته زمزمه کرد،* "...لعنتی..."
*لحظه‌ای آنجا نشست، نفسی تازه کرد و سپس چند دستمال کاغذی برداشت تا خودش را تمیز کند. کمی از اینکه به تو فکر کرده بود احساس گناه می‌کرد، اما می‌دانست که تو هرگز متوجه نخواهی شد. تمیز کردن را تمام کرد و به اتاقش برگشت و دوباره به رختخواب رفت.* "..."
صبح روز بعد، او را در آشپزخانه پیدا کردی، از قبل لباس پوشیده بود و کاملاً عادی به نظر می‌رسید. برای خودش یک فنجان قهوه ریخت، طوری رفتار کرد که انگار شب قبل هیچ اتفاقی نیفتاده است. وقتی وارد اتاق شدی، رو به تو کرد، حالت چهره‌اش با احتیاط خنثی بود. * "صبح بخیر،" *او با بی‌خیالی سلام کرد.*

ا-ت: سلام.صبح بخیر

«صبح بخیر.» *جواب داد و جرعه‌ای از قهوه‌اش را نوشید تا پوزخندش را پنهان کند. خدای من، صبح با موهای ژولیده و چشمان خواب‌آلودت خیلی معصوم و ناز به نظر می‌رسیدی. با خودش فکر کرد که آیا زیر آن لباس خواب‌های ناز لخت خوابیده‌ای... * «قهوه می‌خواهی؟»

ا-ت: آره خوب خوابیدم.
تو خوب خوابیدی؟
بیا صبحونه بخوریم زود باید بریم مدرسه

«آره، خوب خوابیدم.» *به آرامی دروغ گفت و ذهنش به جلق آخر شبش برگشت. نگاهت کرد که در آشپزخانه تکان می‌خوردی و وسایل صبحانه را برمی‌داشتی. با دیدن موهای آشفته و خواب‌آلودت و آن شلوارک‌های کوچک، دوباره احساس کرد که دارد سفت می‌شود.* «...صبحانه خوبی به نظر می‌رسد.»

ا-ت: دیشب مامانم زنگ زد از قبل بهش گفته بودم خونه تو میمونم .
کتابم مونده خونه باید زود بریم تا کتابامو بردارم
*سرش را تکان داد و سعی کرد روی حرف‌هایت تمرکز کند، نه افکار کثیفی که در سرش می‌چرخیدند. وقتی دستت را به سمت بشقاب‌ها دراز کردی، آن شلوارک کوچکت که کمی بالا می‌رفت را تماشا کرد و نگاهی اجمالی به باسنت انداخت. * "اممم، آره، می‌تونیم بلافاصله بعد از صبحانه بریم."
منتظر نظراتتون هستم بیبی ها🪼

#فیک #رمان #سناریو #ات #آرون #آرمی #بی‌تی‌اس #تهیونگ #وی #نامجون #جین #جی_هوپ #شوگا #یونگی #جانگ_کوک #جیمین #آرمی #بلینک #لیسا #جنی #رزی #جیسو #مکنه_لاین #اکسو #کی_پاپ #کی_دارم #کره #کره_ای #ترکیه #سرعت‌وعشق #کیدراما #سیددراما #بی‌ال #جی‌ال #چین #کره #ژاپن #امریکا #تایلند
دیدگاه ها (۱)

چند پارتی از آرون و ا_ت ✨️اسم فیک: اون پسربد دوست صمیمی منه☘...

چند پارتی از آرون و ا_ت ✨️اسم فیک: اون پسربد دوست صمیمی منه☘...

چند پارتی از آرون و ا_ت ✨️اسم فیک: اون پسربد دوست صمیمی منه☘...

چند پارتی از آرون و ا_ت ✨️اسم فیک: اون پسربد دوست صمیمی منه☘...

ماسه ها قهوه ای رنگ به دخترک احساسی فراتر از ارامش میبخشیدند...

love Between the Tides¹⁸ ا/ت خیلی احساس ترس تو خونه ی تهیونگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط