[بازی مرگ ]
[بازی مرگ ]
پارت ۱۳
دختر کوچولو اش را از خودش جدا کرد موهاشو کنار زد و نجوا کرد
جونگ کوک : مگه به بابای قول ندادی که گریه نکنی
را یون دختر کوچیک سه ساله سریع با پشت دستش اشک هایش را پاک نمود را یون
: اما من خیلی دلتنگ سدم منو نمیبلی پیش خودت بابایی من دلتنگت میشم شبا خوابم نمیبله مامانی دیگه پیشم نیست شما هم همینطول
با اخم حرف هایش را تکرار نمود جونگ کوک به چشمان مظلوم دختر اش خیره ماند اون تمام زندگی اش بود حال که بی مادر شده بود بیشتر قلبش را به درد می آورد فقط و فقط بخاطر را یون هم که شده بود قاتل هانول رو پیدا میکرد، بوسه ای روی پیشانی دخترش گذاشت جونگ کوک : مگه نمی دونی کار بابایی خطرناکه باید همینجا بمونی، ببین عمو جونت اومده پیشت
کی سوک با لبخند جلوی را یون نشست رو موهاشو بوسید با لبخند همیشه گی مهربانش نجوا کنان لب زد کی سوک : عمو جون تو گوشی کلی بازی انداخته نمیخواهی امتحان شون کنی
را یون با خوشحالی بچگانه لب زد را یون : وایییی عمو جون خیلی دوست دالم
کی سوک دستش را گرفت و به طرف سالن قدم برداشتن جونگ کوک پایش را از زمین بلند کرد و به رفتن دخترش خیره شد اون خیلی کوچیک بود بی مادر بزرگ شدن براش خیلی سخت بود شاید جونگ کوک عاشق هانول نبود اما مادر را یون بود
********
کنار دریاچه بزرگی که در آن روستا میان درختان سرسبز و چنان های خوشبوی قرار داشت ایستاده بود دست هایش را پشته اش گرفته چشم هایش را بسته بود نسیم ملایمی میوزید وقتی به درختان آبیاری شده آن نسیم ملایم میخورد باعث سرد شدن هوا و خوشبو شدن بود بلیز سفید آستین دار که شانه هایش نمایان میشدن، دامن بلند سفید که هر دو پاهایش را تا رون هایش به نمایان گذاشته بودند موهایی خرمایی رنگی که باد آرام آنها را به پشت تکان میدادن آرامشی که هری مدت ها دنبالش بود را اینجا پیدا کرد
جونگ کوک درحالیکه دست کوچیک دخترش را میان دست اش گرفته بود در آن سرسبزی ها قدم برمیداشت به طرف دریاچه خوش نمای آن روستا میرفتند دختر کوچولو اش درحال حرف زدن بود کی سوک در حالیکه پشت سر آنها قدم برمیداشت به طبیعت آنجا نگاه می انداخت چشم های تیز کرکس در نزدیک ای دریاچه دختری را دید خیلی برایش آشنا آمد قدم هایش را متوقف نکرد تا اینکه بهش رسید اما اون همچنان چشم هایش بسته بود در فاصله کمی از او ایستاده بود کمی بهش خیره ماند اون خیلی فرق داشت وقتی تو بار بود به جور دیگه ای بود اما الان....
پارت ۱۳
دختر کوچولو اش را از خودش جدا کرد موهاشو کنار زد و نجوا کرد
جونگ کوک : مگه به بابای قول ندادی که گریه نکنی
را یون دختر کوچیک سه ساله سریع با پشت دستش اشک هایش را پاک نمود را یون
: اما من خیلی دلتنگ سدم منو نمیبلی پیش خودت بابایی من دلتنگت میشم شبا خوابم نمیبله مامانی دیگه پیشم نیست شما هم همینطول
با اخم حرف هایش را تکرار نمود جونگ کوک به چشمان مظلوم دختر اش خیره ماند اون تمام زندگی اش بود حال که بی مادر شده بود بیشتر قلبش را به درد می آورد فقط و فقط بخاطر را یون هم که شده بود قاتل هانول رو پیدا میکرد، بوسه ای روی پیشانی دخترش گذاشت جونگ کوک : مگه نمی دونی کار بابایی خطرناکه باید همینجا بمونی، ببین عمو جونت اومده پیشت
کی سوک با لبخند جلوی را یون نشست رو موهاشو بوسید با لبخند همیشه گی مهربانش نجوا کنان لب زد کی سوک : عمو جون تو گوشی کلی بازی انداخته نمیخواهی امتحان شون کنی
را یون با خوشحالی بچگانه لب زد را یون : وایییی عمو جون خیلی دوست دالم
کی سوک دستش را گرفت و به طرف سالن قدم برداشتن جونگ کوک پایش را از زمین بلند کرد و به رفتن دخترش خیره شد اون خیلی کوچیک بود بی مادر بزرگ شدن براش خیلی سخت بود شاید جونگ کوک عاشق هانول نبود اما مادر را یون بود
********
کنار دریاچه بزرگی که در آن روستا میان درختان سرسبز و چنان های خوشبوی قرار داشت ایستاده بود دست هایش را پشته اش گرفته چشم هایش را بسته بود نسیم ملایمی میوزید وقتی به درختان آبیاری شده آن نسیم ملایم میخورد باعث سرد شدن هوا و خوشبو شدن بود بلیز سفید آستین دار که شانه هایش نمایان میشدن، دامن بلند سفید که هر دو پاهایش را تا رون هایش به نمایان گذاشته بودند موهایی خرمایی رنگی که باد آرام آنها را به پشت تکان میدادن آرامشی که هری مدت ها دنبالش بود را اینجا پیدا کرد
جونگ کوک درحالیکه دست کوچیک دخترش را میان دست اش گرفته بود در آن سرسبزی ها قدم برمیداشت به طرف دریاچه خوش نمای آن روستا میرفتند دختر کوچولو اش درحال حرف زدن بود کی سوک در حالیکه پشت سر آنها قدم برمیداشت به طبیعت آنجا نگاه می انداخت چشم های تیز کرکس در نزدیک ای دریاچه دختری را دید خیلی برایش آشنا آمد قدم هایش را متوقف نکرد تا اینکه بهش رسید اما اون همچنان چشم هایش بسته بود در فاصله کمی از او ایستاده بود کمی بهش خیره ماند اون خیلی فرق داشت وقتی تو بار بود به جور دیگه ای بود اما الان....
- ۱۵.۹k
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط