خانزاده پارت جلددوم

🍁🍁🍁🍁
#خان_زاده #پارت184 #جلد_دوم


با صدای قدمای کیمیا با اون کفشای همیشه پاشنه بلندش همه سرامون به سمتش چرخید با دیدنش توی اون لباس و سر و وضع واقعاً متعجب بهش نگاه میکردیم

تنها کسی که تعجب نکرده بود انگار شاهین بود که از جاش بلند شد و به سمت کیمیا رفت و گفت

_به به چه خوشگل شدی ...
حالا شدی کیمیایی خودمون.

کیمیا اما از کنار اون رد شدو روی نزدیکترین مبل به من نشست و رو به شاهین گفت
من همیشه خوشگلم پسرم عمو تو که الان منو ندیدی!
یه چشمک حواله شاهین کرد شاهین خندید و دوباره سر جاش نشست می‌دیدم که آیلین خودخوری میکنه عصبی بود از طرز لباس پوشیدنش اما هیچ حرفی نمی تونستیم بزنیم دیگه لباسش به قدری باز بود که تقریباً می‌شد شورت زیر دامنش دید و تاپ دکلته ای که تنش کرده بود یه وجبم نمیشد ...

طوری شده بود که مونس با تعجب نزدیک کیمیا شد و گفت
_ خاله کیمیا چرا قبلا از این لباسا نمیپوشیدی؟
خیلی خوشگله...

کیمیا صورت مونس بوسید و گفت _گفتم امشب همه جمعیم منم یکم لباس های خوشگل بپوشم.
دوست داری تا برای توام از اینا بخرم؟

مونس با خوشحالی دست دور گردن کیمیا انداخت و گفت

_خیلی دوست دارم.

اما آیلین دست مونس کشید و نزدیک خودش آورد و گفت

_دخترم هر چیزی که مامانش براش بخره دوست داده و میپوشه لازم نیست از این لباسا تنش کنه...

اخمای مونس توی هم رفت و من سر صحبت و دوباره با شاهین باز کردم تا شاید ازجو پیش اومده کمی فاصله بگیریم
نمی دونم قصد کیمیا از این کار چی بود اصلاً هر باری که رو به شاهین پسرعمو میگفت عصبی میشدم این یعنی اینکه این آدم برای من جز همین پسرمون هیچی دیگه حساب نمیشه.

میخواست منو عصبی کنه که کاملاً موفق شده بود با آیلین به سمت آشپزخونه رفتیم و اون رو بهم گفت

_غذا که نداریم زنگ بزن برامون شام بیارن.

از شاهین پرسیدم که چی دوست داره و گفت هیچ فرقی برای اون نمیکنه اما از کنار آشپزخانه میتونستم ببینم که کیمیا بعد از اومدن ما خیلی به شاهین نزدیک شده و داره در گوشش یه چیزایی میگه...
یه چیزایی که احتمالاً نفع ما نبود زیاد نباید این دو نفر با هم تنها میذاشتم باید کاری می‌کردم شاهین سمت ما باشه نه این دختر دیوانه....


🌹🍁
@khanzadehhe
😻☝️
دیدگاه ها (۱)

🍁🍁🍁🍁 #خان_زاده #پارت185 #جلد_دومخدا رو شکر این خونه به قدری...

🍁🍁🍁🍁 #خان_زاده #پارت186 #جلد_دوم_ فکر نمی کنم بتونی جلوی من...

🍁🍁🍁🍁 #خان_زاده #پارت183 #جلد_دومنیم ساعتی نگذشته بود که زنگ...

🍁🍁🍁🍁 #خان_زاده #پارت182 #جلد_دومخندیدم و گفتم من اگه صبح با...

𝐌𝐲 𝐝𝐚𝐝𝐝𝐲 🍷پارت : ۱۰ (علامت جدید ¥ : لیا )ی...

رمان افسر پلیس پارت ²ویو تهیونگبلاخره کارم تموم شد و رفتم خو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط