🌹 رزهای خونین
🌹 رزهای خونین
پارت دوم
صبح روز بعد، یونا مثل همیشه زودتر از ساعت کاریش رسید گلفروشی.
کلید رو چرخوند و وارد شد.
یونا: صبح بخیر گلای قشنگم. 😂🌹
کیفش رو روی صندلی گذاشت و شروع کرد به مرتب کردن مغازه.
چند دقیقه بعد، گوشیش زنگ خورد.
یونا: الو؟
دوست یونا: یونا، امروز بعد از کار میای بیرون؟
یونا: باز شروع کردی؟ 😂 گفتم خستهام.
دوست یونا: فقط یه ساعت!
یونا: ببینم چی میشه، باشه؟
تماس رو قطع کرد و گوشی رو گذاشت کنار.
حدود ساعت هشت، یونا چند تا دستهگل آماده کرد و تصمیم گرفت برای خرید چند وسیله از مغازه بیرون بره.
یونا: خب... زود برمیگردم.
در رو قفل کرد و راه افتاد.
چند دقیقهای از مغازه دور نشده بود که متوجه شد صدای ماشینی پشت سرشه.
برگشت.
یونا: هوم؟
ماشین مشکی چند متر اونطرفتر ایستاده بود.
یونا چند لحظه نگاهش کرد و بعد شونه بالا انداخت.
یونا: ولش کن...
دوباره راه افتاد.
اما این بار صدای قدمهایی پشت سرش شنید.
یونا برگشت.
یونا: ببخشید... کاری داشتین؟
جوابی نشنید.
مردی با لباس مشکی چند قدم جلوتر ایستاده بود.
یونا: آقا؟
مرد: خانم یونا؟
یونا اخم کرد.
یونا: بله...؟
مرد: باید با ما بیاین.
یونا: چی؟! 😐
یونا یک قدم عقب رفت.
یونا: شما منو میشناسین؟
مرد چیزی نگفت.
یونا: من باید برگردم سر کارم.
مرد: متأسفم.
یونا: برای چی؟
قبل از اینکه یونا فرصت کنه واکنش بیشتری نشون بده، چند نفر دیگه از پشت سرش نزدیک شدن.
یونا: صبر کنین! شما دارین چیکار میکنین؟!
یونا سعی کرد خودش رو عقب بکشه، اما راهش بسته شده بود.
یونا: کمک! یکی کمک کنه!
صدای خیابون برای چند لحظه اطرافش پیچید.
اما قبل از اینکه کسی بتونه نزدیک بشه، یکی از مردها او را به سمت ماشین برد.
یونا: ولم کنین!
در ماشین باز شد.
یونا: من هیچ کاری نکردم! چرا منو میبرین؟!
مرد: خودت بهزودی میفهمی.
یونا: کجا دارین منو میبرین؟!
در بسته شد.
ماشین حرکت کرد.
یونا با ترس به پنجره نگاه میکرد.
یونا: خدایا...
چند ساعت بعد...
ماشین جلوی یک عمارت بزرگ و دورافتاده ایستاد.
در باز شد.
یونا با تردید پیاده شد.
یونا: اینجا کجاست؟
هیچکس جواب نداد.
یکی از مردها در بزرگ عمارت رو باز کرد.
یونا وارد شد.
چند قدم جلوتر رفت و با اضطراب اطرافش رو نگاه کرد.
یونا: منو برای چی آوردین اینجا؟
صدای مردی از پشت سرش اومد.
تهیونگ: بالاخره رسیدی.
یونا برگشت.
مردی با کت مشکی چند متر دورتر ایستاده بود.
نگاهش سرد و بیاحساس بود.
یونا: تو کی هستی؟
تهیونگ چند قدم جلو اومد.
تهیونگ: کیم تهیونگ.
یونا: من تو رو نمیشناسم.
تهیونگ: میدونم.
یونا: پس چرا منو دزدیدی؟!
تهیونگ فقط نگاهش کرد.
تهیونگ: چون لازم بود.
یونا: لازم بود؟! 😐
تهیونگ: آره.
یونا: من فقط یه گلفروشم! با تو چه کاری دارم؟!
تهیونگ کمی مکث کرد.
تهیونگ: اینو فردا میفهمی.
یونا: فردا؟!
تهیونگ برگشت و بدون اینکه توضیح بیشتری بده، از اتاق خارج شد.
یونا با عصبانیت به رفتنش خیره شد.
یونا: دیوونهان همشون... 😐
در پشت سر تهیونگ بسته شد.
و یونا برای اولین بار فهمید که زندگی سادهاش...
دیگه تموم شده. 🖤🌹
پارت دوم
صبح روز بعد، یونا مثل همیشه زودتر از ساعت کاریش رسید گلفروشی.
کلید رو چرخوند و وارد شد.
یونا: صبح بخیر گلای قشنگم. 😂🌹
کیفش رو روی صندلی گذاشت و شروع کرد به مرتب کردن مغازه.
چند دقیقه بعد، گوشیش زنگ خورد.
یونا: الو؟
دوست یونا: یونا، امروز بعد از کار میای بیرون؟
یونا: باز شروع کردی؟ 😂 گفتم خستهام.
دوست یونا: فقط یه ساعت!
یونا: ببینم چی میشه، باشه؟
تماس رو قطع کرد و گوشی رو گذاشت کنار.
حدود ساعت هشت، یونا چند تا دستهگل آماده کرد و تصمیم گرفت برای خرید چند وسیله از مغازه بیرون بره.
یونا: خب... زود برمیگردم.
در رو قفل کرد و راه افتاد.
چند دقیقهای از مغازه دور نشده بود که متوجه شد صدای ماشینی پشت سرشه.
برگشت.
یونا: هوم؟
ماشین مشکی چند متر اونطرفتر ایستاده بود.
یونا چند لحظه نگاهش کرد و بعد شونه بالا انداخت.
یونا: ولش کن...
دوباره راه افتاد.
اما این بار صدای قدمهایی پشت سرش شنید.
یونا برگشت.
یونا: ببخشید... کاری داشتین؟
جوابی نشنید.
مردی با لباس مشکی چند قدم جلوتر ایستاده بود.
یونا: آقا؟
مرد: خانم یونا؟
یونا اخم کرد.
یونا: بله...؟
مرد: باید با ما بیاین.
یونا: چی؟! 😐
یونا یک قدم عقب رفت.
یونا: شما منو میشناسین؟
مرد چیزی نگفت.
یونا: من باید برگردم سر کارم.
مرد: متأسفم.
یونا: برای چی؟
قبل از اینکه یونا فرصت کنه واکنش بیشتری نشون بده، چند نفر دیگه از پشت سرش نزدیک شدن.
یونا: صبر کنین! شما دارین چیکار میکنین؟!
یونا سعی کرد خودش رو عقب بکشه، اما راهش بسته شده بود.
یونا: کمک! یکی کمک کنه!
صدای خیابون برای چند لحظه اطرافش پیچید.
اما قبل از اینکه کسی بتونه نزدیک بشه، یکی از مردها او را به سمت ماشین برد.
یونا: ولم کنین!
در ماشین باز شد.
یونا: من هیچ کاری نکردم! چرا منو میبرین؟!
مرد: خودت بهزودی میفهمی.
یونا: کجا دارین منو میبرین؟!
در بسته شد.
ماشین حرکت کرد.
یونا با ترس به پنجره نگاه میکرد.
یونا: خدایا...
چند ساعت بعد...
ماشین جلوی یک عمارت بزرگ و دورافتاده ایستاد.
در باز شد.
یونا با تردید پیاده شد.
یونا: اینجا کجاست؟
هیچکس جواب نداد.
یکی از مردها در بزرگ عمارت رو باز کرد.
یونا وارد شد.
چند قدم جلوتر رفت و با اضطراب اطرافش رو نگاه کرد.
یونا: منو برای چی آوردین اینجا؟
صدای مردی از پشت سرش اومد.
تهیونگ: بالاخره رسیدی.
یونا برگشت.
مردی با کت مشکی چند متر دورتر ایستاده بود.
نگاهش سرد و بیاحساس بود.
یونا: تو کی هستی؟
تهیونگ چند قدم جلو اومد.
تهیونگ: کیم تهیونگ.
یونا: من تو رو نمیشناسم.
تهیونگ: میدونم.
یونا: پس چرا منو دزدیدی؟!
تهیونگ فقط نگاهش کرد.
تهیونگ: چون لازم بود.
یونا: لازم بود؟! 😐
تهیونگ: آره.
یونا: من فقط یه گلفروشم! با تو چه کاری دارم؟!
تهیونگ کمی مکث کرد.
تهیونگ: اینو فردا میفهمی.
یونا: فردا؟!
تهیونگ برگشت و بدون اینکه توضیح بیشتری بده، از اتاق خارج شد.
یونا با عصبانیت به رفتنش خیره شد.
یونا: دیوونهان همشون... 😐
در پشت سر تهیونگ بسته شد.
و یونا برای اولین بار فهمید که زندگی سادهاش...
دیگه تموم شده. 🖤🌹
- ۵۶۳
- ۲۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط