عشق اغیشته به خون
( عشق اغیشته به خون )
پارت ۲۳۸
تند بدون حرفی دوید سمت راه رو .. و بعد آسانسور..قلبش میسوخت و آتیش گرفته بود .. از آسانسور پیاده شد .. نگاه پر از اشک و دید تار مانندش روی تهیونگ قفل شد .. غمگین و داغون با هودی قرمز خونین جلو در ایستاده بود... حتی متوجه پرستار ای که میدوید چندین وسیله ای بر روی زمین فورد آمدن نکرد و .. قلب دخترک لرزید و بلند گفت : .. اوپا ..
نگاه غمگین تهیونگ و اشک آلود اش روی میونشی قفل ضد .. حتی قرمزی دیدش هم معلوم بود .. میونشی دوید سمتش با لبخند و چشم های اشکی زل زد بهش ؛ چی شده .. بگو دروغه .. این خون کیه .. تهیونگ.. ازت خواهش میکنم بگو ..
تهیونگ در نهایت آروم نگاهش کرد سپس غمگین گفت : تو اتاق عمل هست منتظریم .. میونشی باید منتظر بمونیم .. دنیا روی سر آن دخترک سر خورد پایین قلبش محکم به عنوان یک خون شد پاهایش سوست شدن و فورد آمد در اقیانوس اطلس.. تهیونگ تند روبه رو اش نشست و سعی کرد او را در آغوش بگیر .. حالا هق هق های زجه مانند بالا آمدن .. دخترک عمیق گریه کرد و چنگ زد به لباس تهیونگ: نگو .. بگو خوابه .. .بگو ..
تهیونگ نمیخواست نشون بده ولی حالش از حالت میونشی بد تر بود .. چون اون از بچگی کنارش وجود داشت ..
مین جی دوید سمت آن ها و بلند گفت : حالش چطوره .. چطوره..
تهیونگ سخت و محکم گفت. : تو اتاق عمل ،.. اولین چیزی که در سر او گشت .. چشم هایش بیشتر پر از اشک شدن ولی گریه نکرد پوزخند رو لبش نشست .. قلبش مال خود نبود ذهنش کم تر از یک روانی یا افسردگ هم نبود .. انگار میان زمین و آسمان گیر کرده بود .. تاریک شد .. همه جه فقد از نگاه مین جی .. صدا زجه های میونشی در سرش مثل صدا یک رعدوبرق میشد یوبین تند مین جی را کشاند روی صندلی و کنارش نشست : آروم باش دخترم خوب میشه ..
مین جی خندید نه بلند بلکه آرام .. بدون هیچگونه حدفی بلند شد .. و گام برداشت .. تهیونگ غمگین تعیونگ رویش قفل شد.. دخترک روانی مانند کنار تیغ جراحی گوشه ای از راه رو نشست بلند خطاب به تهیونگ گفت : من... غم گرفته بودم .. برای بچه ای که به دنیا نیومده بود .. گیره مو هایش را باز کرد و تمام موهای تا آرنج اش ریخته شدن .. روی شانه هایش .. محکم تر گفت : ولی الان برادر خودم تو بیمارستان داره پا میزند تا زنده بمونه .. هق درونی در گلو زد و نیمی از موهایش را برید .. نگاه همه شوکه بود نه از این حال مین جی از این افکارش . میونشی آروم نگاهش کرد .. سپس سرش را از آغوش برادرش بیرون کشید ..
مین جی با گریه داد زد : خدا یا منو ببخش
پارت ۲۳۸
تند بدون حرفی دوید سمت راه رو .. و بعد آسانسور..قلبش میسوخت و آتیش گرفته بود .. از آسانسور پیاده شد .. نگاه پر از اشک و دید تار مانندش روی تهیونگ قفل شد .. غمگین و داغون با هودی قرمز خونین جلو در ایستاده بود... حتی متوجه پرستار ای که میدوید چندین وسیله ای بر روی زمین فورد آمدن نکرد و .. قلب دخترک لرزید و بلند گفت : .. اوپا ..
نگاه غمگین تهیونگ و اشک آلود اش روی میونشی قفل ضد .. حتی قرمزی دیدش هم معلوم بود .. میونشی دوید سمتش با لبخند و چشم های اشکی زل زد بهش ؛ چی شده .. بگو دروغه .. این خون کیه .. تهیونگ.. ازت خواهش میکنم بگو ..
تهیونگ در نهایت آروم نگاهش کرد سپس غمگین گفت : تو اتاق عمل هست منتظریم .. میونشی باید منتظر بمونیم .. دنیا روی سر آن دخترک سر خورد پایین قلبش محکم به عنوان یک خون شد پاهایش سوست شدن و فورد آمد در اقیانوس اطلس.. تهیونگ تند روبه رو اش نشست و سعی کرد او را در آغوش بگیر .. حالا هق هق های زجه مانند بالا آمدن .. دخترک عمیق گریه کرد و چنگ زد به لباس تهیونگ: نگو .. بگو خوابه .. .بگو ..
تهیونگ نمیخواست نشون بده ولی حالش از حالت میونشی بد تر بود .. چون اون از بچگی کنارش وجود داشت ..
مین جی دوید سمت آن ها و بلند گفت : حالش چطوره .. چطوره..
تهیونگ سخت و محکم گفت. : تو اتاق عمل ،.. اولین چیزی که در سر او گشت .. چشم هایش بیشتر پر از اشک شدن ولی گریه نکرد پوزخند رو لبش نشست .. قلبش مال خود نبود ذهنش کم تر از یک روانی یا افسردگ هم نبود .. انگار میان زمین و آسمان گیر کرده بود .. تاریک شد .. همه جه فقد از نگاه مین جی .. صدا زجه های میونشی در سرش مثل صدا یک رعدوبرق میشد یوبین تند مین جی را کشاند روی صندلی و کنارش نشست : آروم باش دخترم خوب میشه ..
مین جی خندید نه بلند بلکه آرام .. بدون هیچگونه حدفی بلند شد .. و گام برداشت .. تهیونگ غمگین تعیونگ رویش قفل شد.. دخترک روانی مانند کنار تیغ جراحی گوشه ای از راه رو نشست بلند خطاب به تهیونگ گفت : من... غم گرفته بودم .. برای بچه ای که به دنیا نیومده بود .. گیره مو هایش را باز کرد و تمام موهای تا آرنج اش ریخته شدن .. روی شانه هایش .. محکم تر گفت : ولی الان برادر خودم تو بیمارستان داره پا میزند تا زنده بمونه .. هق درونی در گلو زد و نیمی از موهایش را برید .. نگاه همه شوکه بود نه از این حال مین جی از این افکارش . میونشی آروم نگاهش کرد .. سپس سرش را از آغوش برادرش بیرون کشید ..
مین جی با گریه داد زد : خدا یا منو ببخش
- ۷.۴k
- ۱۵ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط