#My_deity
#My_deity
#part1
☆ویو پسرِ خدا☆
لنگان لنگان به سمت جنگل رفتم داشتم از دست شیاطین فرار میکردم. از اول هم نباید تنهایی به سرزمین دیگه میرفتم.لجبازی کردم، حالا ببین تیر خوردم. کارم تمومه، قراره من ،دازای اوسامو ،پسرِ خدا به دست همچین تیر ناچیزی بمیرم!
وقتی احساس کردم که دیگه شیطانی منو دنبال نمیکنه به درختی تکیه دادم و تیر رو از شکمم بیرون کشیدم و ناله ای کردم.
لعنتی کاش قبل مرگم حتی یک احساسی رو تجربه میکردم مثل شادی یا عصبانیت یا هم...
همین طور که داشتم فکر میکردم چشمام کم کم بسته شد.
وقتی بیدار شدم یکی بهم رسیدگی کرده بود، جایی که تیر خورده بود رو تمیز کرده بود بعد با پارچه دور زخمم پیچیده بود حداقل تا زمانی که آکوتاگاوا بیاد دنبالم دَووم میاوردم ولی کی بهم کمک کرده بود؟دور و اطرافم رو نگاه کردم و دیدم یکی داره ازم دور میشه موهاش نارنجی بود و قدش هم یکم کوتاه حقیقتا نمیتونستم بفهمم دختره یا پسر
به زور گفتم:تو...تو بودی که بهم کمک کرد؟اسمت-
من باید اسمش رو بدونم ناسلامتی بهم کمک کرده بهش مدیونم باید براش جبران کنم
بدون اینکه به من نگاه کنه به راهش ادامه داد و وسط حرف من پرید:آره من بودم که کمکت کرد
چه صدای آروم دلنشینی!فکر نکنم مرد ها همچین صدای زیبایی داشته باشن دوست داشتم چهره اش هم ببینم
دازای:اسمت چی...چیه؟
:من ناکاهارام ، ناکاهارا چو...
نه نه نه نه من نباید الان خوابم می برد نه!!! من هنوز اسمش هم نمیدونم پس چجوری براش جبران کنم؟
وقتی دوباره بیدار شدم توی اتاقم بودم
نیم خیز شدم و بعد پشیمون شدم و دوباره دراز کشیدم و بعد چند دقیقه آکوتاگاوا اومد توی اتاقم و منو دید.
ولی یه چیزی در من تغییر کرده بود، میتونم حسش میکنم
☆ ☆ ☆ ☆ ☆ ☆ ☆
☆ویو نویسنده☆
پسر مو بلوند با زره ای خونین که اون خون نه از خودش بود نه آدمی،اون خون مال شیاطین بود. بله درست شنیدین شیاطین!اون مردِ زره پوش برای مردم سرزمینش قهرمان بود البته فقط برای مردم سرزمینش چون بیرون از سرزمین همه اون مرد رو یک عوضی به تمام معنا میدونستند حالا چرا؟چون فقط یک مشت شایعه بی اثاث درباره ی او پخش شده بود.
پسر بچه ای داد زد:اومدن!اومدن!قهرمانان اومدن
و بعد آن مرد زره پوش و چند نفر دیگر(همراهانش)سوار بر اسب وارد شهر شدند.
مرد ها به آنها خوش آمد میگفتند و زن ها از مردِ زره پوش و همراهانش تعریف و تَمجید میکردند.
مرد زره پوش برای مردم دست تکان میداد و سلام میکرد، او واقعا بین مردم بسیار محبوب بود.
وقتی از جمعیتی که برای استقبال اومده بودند گذر کردند فردی در گوش پسرِ مو سفید حرفی زد: قربان.. پدرتون میخوان شما رو ببینن
مرد با تعجب لب زد:گفتی پدر میخواد منو ببینه؟
☆ ☆ ☆ ☆ ☆ ☆
وایب این رمان رو واقعا دوست دارم😄
#part1
☆ویو پسرِ خدا☆
لنگان لنگان به سمت جنگل رفتم داشتم از دست شیاطین فرار میکردم. از اول هم نباید تنهایی به سرزمین دیگه میرفتم.لجبازی کردم، حالا ببین تیر خوردم. کارم تمومه، قراره من ،دازای اوسامو ،پسرِ خدا به دست همچین تیر ناچیزی بمیرم!
وقتی احساس کردم که دیگه شیطانی منو دنبال نمیکنه به درختی تکیه دادم و تیر رو از شکمم بیرون کشیدم و ناله ای کردم.
لعنتی کاش قبل مرگم حتی یک احساسی رو تجربه میکردم مثل شادی یا عصبانیت یا هم...
همین طور که داشتم فکر میکردم چشمام کم کم بسته شد.
وقتی بیدار شدم یکی بهم رسیدگی کرده بود، جایی که تیر خورده بود رو تمیز کرده بود بعد با پارچه دور زخمم پیچیده بود حداقل تا زمانی که آکوتاگاوا بیاد دنبالم دَووم میاوردم ولی کی بهم کمک کرده بود؟دور و اطرافم رو نگاه کردم و دیدم یکی داره ازم دور میشه موهاش نارنجی بود و قدش هم یکم کوتاه حقیقتا نمیتونستم بفهمم دختره یا پسر
به زور گفتم:تو...تو بودی که بهم کمک کرد؟اسمت-
من باید اسمش رو بدونم ناسلامتی بهم کمک کرده بهش مدیونم باید براش جبران کنم
بدون اینکه به من نگاه کنه به راهش ادامه داد و وسط حرف من پرید:آره من بودم که کمکت کرد
چه صدای آروم دلنشینی!فکر نکنم مرد ها همچین صدای زیبایی داشته باشن دوست داشتم چهره اش هم ببینم
دازای:اسمت چی...چیه؟
:من ناکاهارام ، ناکاهارا چو...
نه نه نه نه من نباید الان خوابم می برد نه!!! من هنوز اسمش هم نمیدونم پس چجوری براش جبران کنم؟
وقتی دوباره بیدار شدم توی اتاقم بودم
نیم خیز شدم و بعد پشیمون شدم و دوباره دراز کشیدم و بعد چند دقیقه آکوتاگاوا اومد توی اتاقم و منو دید.
ولی یه چیزی در من تغییر کرده بود، میتونم حسش میکنم
☆ ☆ ☆ ☆ ☆ ☆ ☆
☆ویو نویسنده☆
پسر مو بلوند با زره ای خونین که اون خون نه از خودش بود نه آدمی،اون خون مال شیاطین بود. بله درست شنیدین شیاطین!اون مردِ زره پوش برای مردم سرزمینش قهرمان بود البته فقط برای مردم سرزمینش چون بیرون از سرزمین همه اون مرد رو یک عوضی به تمام معنا میدونستند حالا چرا؟چون فقط یک مشت شایعه بی اثاث درباره ی او پخش شده بود.
پسر بچه ای داد زد:اومدن!اومدن!قهرمانان اومدن
و بعد آن مرد زره پوش و چند نفر دیگر(همراهانش)سوار بر اسب وارد شهر شدند.
مرد ها به آنها خوش آمد میگفتند و زن ها از مردِ زره پوش و همراهانش تعریف و تَمجید میکردند.
مرد زره پوش برای مردم دست تکان میداد و سلام میکرد، او واقعا بین مردم بسیار محبوب بود.
وقتی از جمعیتی که برای استقبال اومده بودند گذر کردند فردی در گوش پسرِ مو سفید حرفی زد: قربان.. پدرتون میخوان شما رو ببینن
مرد با تعجب لب زد:گفتی پدر میخواد منو ببینه؟
☆ ☆ ☆ ☆ ☆ ☆
وایب این رمان رو واقعا دوست دارم😄
- ۲۶۷
- ۲۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط