ابلیس

part 170
روز مراسم‌ها رسید و چویا دم در مافیا داخل ماشین نشسته بود و داشت به بیرون نگاه می‌کرد...این مراسمی نبود که بشه بچه ها هم حضور داشته باشن...دنیای مافیا جایی برای بچه ها نبود...بجز وارثان که چویا هیچوقت اجازه نمی‌داد پسرش بار به این سنگینی رو به دوش بکشه...نمیزاشت چون پسره ریاست آینده رو بدست بگیره‌...به هیچ وج راه پدرش رو نمی‌رفت.
لوکا سمت ماشین اومد و درو باز کرد
" آماده ای؟ "
چویا سری تکون داد و دست لوکا رو گرفت و از ماشین پیاده شد و لباس مشکی بلند و کمی پف دارشو جمع کرد و خداروشکر می‌کرد که دستکش تا آرنج به دست داره و این توجیح راحت تری برای لمس لوکا بود!
دستش رو دور دست لوکا حلقه کرد و وارد مافیا شد و زبونش رو روی لب سرخ رنگش کشید...دروغ میگفت اگه استرس نداشت
وارد جمعیتی بزرگ و زیبا شد و همه در حال صحبت و یا نوشیدن بودنو یه سری درگیر لاس های کثیفشون بودنو هزاران کثیف کاری های دیگه که فقط تو مافیا رخ می‌داد.
مردی کت قرمز تیره رنگ چویا رو از رو شونه هاش برداشت و چویا همراه لوکا سمت میزی رفتن و ایستادن که دوتا نوشیدنی از سینی برداشتن.
" نیاز به استرس نیست "
+ ندارم
" میدونم "
نفس عمیقی کشید و نوشیدنی رو سر کشید و خطاب به لوکا گفت
+ میرم سرویس
لباسش رو تو دستش جمع کرد و به سمت سرویس رفت و وقتی رسید به اینه خیره شد.
موهاش لخت بودن و کنار صورتش پراکنده ریخته شده بود و نشون از بی قرار بودن بود.
+ نیاز نیست نگران باشی...اون هنوز همسر توعه...شما جدا نشدید نمیتونه کاری کنه...
دستشو رو سنگ کوبید و برگشت پشتش رو به اینه کرد و داد زد
+ لعنتی اون هر کاری بخواد میکنه...نکنه میخواد امشب میخواد تلافی کنه؟ نه!
از سرویس خارج شد و در طی مسیر با فردی برخورد کرد و با عصبانیت داد زد
+ هوی مگه کوری...جلوی پاتو نگاه کن!
کریس نیشخند زد و گفت
" متاسفم...زن داداش! "
چویا نفسشو عصبی بیرون داد...
یه مشت محکم تو صورتش زد که کریس صورتش کج شد و متعجب موند.
دستی به لبش کشید و خون دستش رو آلوده کرد
مشت دیگه پر قدرت تو صورتش کوبیده شد که باعث شد روی زمین بیوفته
" هی... "
اجازه صحبت نداد و روی بدنش نشست و اونقدر به صورتش ضربه زد که با خون یکسان شدن
+ عوضی پست...تو با چه رویی به دازای میگی داداش؟ زندگیشو داری به باد میدی حرو&می...برو دعا کن مدرکی پیدا نکنم که کار تو بوده...وگرنه با دستای خودم میکشمت
از روش بلند شد و دستش رو تکون داد و لباسش رو مرتب کرد و از کنارش رد شد.
وارد سالن شد و نفسشو با شتاب تخلیه کرد که لوکا گفت
" خوبی؟ "
+ خوبم
چراغ ها خاموش شدن و همه تموم افرادی که در سالن حضور داشتن روی زانو هاشون نشستن و سرشونو پایین انداختن‌...چویا هم به اجبار زانو زد و بعد صدای قدم هایی بلند شد که خیلیا از ترس جلوی دهنشونو میگرفتن...دازای چه بلایی سرشون آورده بود که اینطوری وحشت میکردن؟
پشت میکروفن ایستاد و با دستش بهش ضربه زد و بعد با انرژی زیاد و کمی شوخ طبعی گفت
_ خوشحالم که امروز اینجا حضور دارید که البته جزو وظایف هاتون هست...
سرفه ساختگی ای کرد و با یا اخم ریز ادامه داد
_ رئیس قبلی...پدرم به دست دشمنش کشته شد که انتقامش گرفته شد...اما نه به طور کامل...بعد از اون آمادگی لازم برای ریاست رو نداشتم و از طرفی پسرم هیرویا بدنیا اومد...که در کل این موضوعات به شما هیچ ربطی نداره و اما نمیخوام قضاوت بی جا بشه که دستم با خون شما نجس بشه! خب بگذریم...میتونید بایستید
دو کلمه آخر رو با لبخند و شیطنت تو صداش گفت که همه ایستادن و شروع به تشویق کردن که نگاه دازای با شیطنت و تفریح رو یه نفر ثابت موند...اون فرد کسی جز چویا نبود.
چویا نمی‌خواست تو دید باشه سریع از سالن بیرون رفت و سمت تراس بزرگی که تو سالن بود رفت و نفس عمیقی کشید...اون داخل همه چیز خفه کننده بود و نفس کشیدن پر زحمت بود.
به دستکش هاش نگاه کرد کع کمی خونی بودن...اما بخاطر تیره بودنشون دیده نمیشد.
+ حالا که رئیس شدی میخوای چه غلطی کنی احمق!
حس لمس دست کسی رو روی کمرش حس کرد و سریع برگشت و تا خواست حرصش رو خالی کنه مچ دستش توسط دازای گرفته شد و اون لبخند رو لباش...
_ انقدر دلت میخواد منو بزنی؟
+ اومدی که دوباره حرفای زننده ات رو بزنیو بری؟
_ هوم...شاید! توی اون سالن حوصلم سر رفت...سرگرمم کن!
____________________________________________________
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۴۳)

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت دو. دازای بدونه نگاه به چوی...

[•] عمارت عشق [•] part: 8چویا خشکش زد. ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط