𝑾𝒉𝒆𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝑯𝒂𝒏𝒅𝒔 𝑻𝒖𝒓𝒏 𝑩𝒂𝒄𝒌

𝑾𝒉𝒆𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝑯𝒂𝒏𝒅𝒔 𝑻𝒖𝒓𝒏 𝑩𝒂𝒄𝒌
p30
جونگکوک خمی به ابروش داد:« بلبل زبونی نکن، کیم. »
تهیونگ بی اهمیت نسبت به جونگکوک سمت آینه رفت و به انعکاس خودش خیره شد؛ به نیشخند پررنگ روی لب هاش.
با دست موهاش رو به عقب هدایت کرد و با صدایی رسا گفت:« بزرگترین دشمن تو خودتی جئون، نه من. »
پلک جونگکوک پرید. آب دهانش به سختی پایین می‌رفت:« تو.. تو.. راجب چی حرف میزنی؟»
تهیونگ که به موهای مشکی رنگ و ابریشمیش حالت داده بود سمت جونگکوک برگشت:« اومم.. مثلا... این من نیستم که کاری میکنم با هر حرکتم واکنش نشون بدی، خودتی.»
و نگاهش رو گرفت و بی تفاوت با قدم های بلند و آهسته از کنار جونگکوک رد شد.
حرف های تهیونگ مثل برقی در دست های جونگکوک در جریان بودن. رگ گردن جونگکوک برجسته شده بود و چشم هاش گشاد شده بودن.
با سرعت قدم های بلند برداشت و سمت تهیونگ که کنار دیوار حرکت میکرد رفت.
تهیونگ با چشم های گشاد شده سمت جونگکوک برگشت. طوری که کمرش به سمت دیوار بود.
جونگکوک دست هاش رو بالا آورد و با قرار دادن دست هاش روی دیوار، تهیونگ رو محاصره کرد.
به دلیل قدشون که هم اندازه ی هم بود، اولین چیزی که از یکدیگر میدیدن چشم هاشون بود..
تهیونگ سعی کرد بی خیالیش رو حفظ کنه:« چی کار می‌کنی؟ من توی این بحث بردم! »
جونگکوک تک خنده ای کرد:« جدی؟ الان واقعا فکر می‌کنی بردی؟ تو فقط داری فرار می‌کنی، کیم. پس بیا ببینیم حالا که فاصلمون انقدر کمه، توی این یکی بحث کی می‌بره! »
تهیونگ با نگاهی پر از سوال به جونگکوک خیره شد:« چی میگی؟ بیا منطقی پیش بریم، نه با زور بازو! »
جونگکوک قهقهه ای زد:« منطق؟ داری از منطق حرف میزنی، کیم؟ بذار بهت بگم... احساسات منطق نمیشناسن.. این حرفو معمولا درمورد عشق میزنن؛ اما درمورد احساسات دیگه هم صدق می‌کنه! »
تهیونگ زنجیر نگاهش رو به نگاه جونگکوک‌ قفل کرد.
جونگکوک کمی نزدیک تر شد. فاصله‌ی بین اون ها، چیزی شبیه به چند سانتی متر بود.
صدای نفس نفس های جونگکوک فضا رو تسخیر کرده بود. بوی رایحه ی چرم جونگکوک تند تر از همیشه شده بود.
تهیونگ نبض جونگکوک رو حس میکرد و جونگکوک میتونست جریان خون تهیونگ رو حس کنه، ببینه.
جونگکوک تمام تلاشش رو میکرد که به تهیونگ نشون بده که این نزدیکی، یک امتیاز برای تهیونگ نیست، یک میدان جنگه. اما با برخورد رایحه ی بارون تهیونگ با بینی جونگکوک، همه چیز عوض شد.
نگاهش با نگاه تهیونگ گره خورد و هماهنگ نفس میکشیدن.
دیدگاه ها (۸)

𝑾𝒉𝒆𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝑯𝒂𝒏𝒅𝒔 𝑻𝒖𝒓𝒏 𝑩𝒂𝒄𝒌ادامهp30تهیونگ نبض جونگکوک رو حس میک...

𝑩𝒆𝒚𝒐𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑷𝒂𝒓𝒄𝒉𝒎𝒆𝒏𝒕 𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅𝒔p6اون «احتمالا» یونگی، با بی تفاو...

کصشعر۲:دوستان ببخشید اگر دست خطم ریده دستم درد می‌کنه چون 👈🏻...

بیکاری چی کار می‌کنی؟🗣️:کصشعر میکشم💆🏻‍♀️

#زیر_نور_ماه پارت12وقتی رسیدن هردوشون روی تخت ولو شدن ...از ...

𝑾𝒉𝒆𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝑯𝒂𝒏𝒅𝒔 𝑻𝒖𝒓𝒏 𝑩𝒂𝒄𝒌p24آقای مین کمی عقب رفت و درحالی که ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط