فقطیهسوءتفاهمبود
#فقط_یه_سوءتفاهم_بود
Part. 10
ویو کوک
×(دختره رو براید بغل کردم و گذاشتمش رو صندلی کمک راننده و دستاشو بالای سرش بستم..راه افتادم سمت بوسان)
....
(تلفن زنگ میخوره)
×هوم؟
*رئیس.. دستورتون انجام شد... منتظر فرمان بعدی هستیم
×فعلا.. میخوام زجر کشیدن اون دوتا رو ببینم... به پدرش بگید که دستمه
*اما رئیس.. باید بگیم حتما؟
×اما و اگر نداره همین که گفتم... از چی میترسی؟ اون هیچ غلطی نمیکنه(قطع میکنه و به راهش ادامه میده)
(بعد ده مین بهوش میای و متوجه میشی دستات بستس)
+.. اینجا چخبره(بی حال به اطرافت نگاه میکنی که با یه فرد جدید رو به رو میشی)
تو دیگه.. کیی..
×(همونطوری که نگاهش به جادس جواب میده)واقعا فراموش کردی؟(کلافه ماشین و میزنه کنار و نور ماشین و روشن میکنه و..)
فا.ک.. جئون؟.. تو.. تو.. دیگه اینجا چی میخوای؟
_(پوزخندی میزنه و نزدیک به صورت دختر میشه) بعد مدتها اومدم دنبال پرنسس کوچولوم..(جدی میشه و گردن دختر و تو دستش میگیره و میکشه سمت خودش)
+ااخ.. گردنم وحشی
×عا عا... از زبونت درست استفاده کن بیب.. خوب به حرفام گوش بده... تو.. از الان به بعد تمام وجودت در اختیارمه... حالا زمانش رسیده.. که خانواده کوفتیت و زجر بدم.. همونطوری که با من اینکارو کردن
...
+چی داری... میگی؟
احمق.. بشین سر جات بابا من خودم.. فرار کردم از دستشون.. بعد تو برا من اومدی زر مفت میزنی
×(جئون با شنیدن حرفای دختر فشار دستش رو گردنشو بیشتر کرده و بیشتر سمت خودش کشید تا درد بکشه)
خفه شو.. تو واقعا عقلتو از دست دادی؟.. تو فرار نکردی.. اومدی جایی که قراره با زندگیت خداحافظی کنی.. حالا تو خوشحالی؟ فک نکن اسون میمیری.. اول دونه دونه افراد خانوادتو جلوت زجر میدم و کاری میکنم به دست خودت بمیرن... عین بقیه دوستاتو اطرافیانت.. عین همیشه جلو خودت میمیرن و در اخرم خودت...
+(تمام مدت بغضی گلوشو گرفته بود و ناخوداگاه اشکی از گوشه چشمش ریخت پایین)... چیز جدیدی نیست.. جئون جونگ کوک.. گلوم(به سختی حرف زد)
×خیلی خب(گلوشو ول کرد اما نزدیکش موند)
Part. 10
ویو کوک
×(دختره رو براید بغل کردم و گذاشتمش رو صندلی کمک راننده و دستاشو بالای سرش بستم..راه افتادم سمت بوسان)
....
(تلفن زنگ میخوره)
×هوم؟
*رئیس.. دستورتون انجام شد... منتظر فرمان بعدی هستیم
×فعلا.. میخوام زجر کشیدن اون دوتا رو ببینم... به پدرش بگید که دستمه
*اما رئیس.. باید بگیم حتما؟
×اما و اگر نداره همین که گفتم... از چی میترسی؟ اون هیچ غلطی نمیکنه(قطع میکنه و به راهش ادامه میده)
(بعد ده مین بهوش میای و متوجه میشی دستات بستس)
+.. اینجا چخبره(بی حال به اطرافت نگاه میکنی که با یه فرد جدید رو به رو میشی)
تو دیگه.. کیی..
×(همونطوری که نگاهش به جادس جواب میده)واقعا فراموش کردی؟(کلافه ماشین و میزنه کنار و نور ماشین و روشن میکنه و..)
فا.ک.. جئون؟.. تو.. تو.. دیگه اینجا چی میخوای؟
_(پوزخندی میزنه و نزدیک به صورت دختر میشه) بعد مدتها اومدم دنبال پرنسس کوچولوم..(جدی میشه و گردن دختر و تو دستش میگیره و میکشه سمت خودش)
+ااخ.. گردنم وحشی
×عا عا... از زبونت درست استفاده کن بیب.. خوب به حرفام گوش بده... تو.. از الان به بعد تمام وجودت در اختیارمه... حالا زمانش رسیده.. که خانواده کوفتیت و زجر بدم.. همونطوری که با من اینکارو کردن
...
+چی داری... میگی؟
احمق.. بشین سر جات بابا من خودم.. فرار کردم از دستشون.. بعد تو برا من اومدی زر مفت میزنی
×(جئون با شنیدن حرفای دختر فشار دستش رو گردنشو بیشتر کرده و بیشتر سمت خودش کشید تا درد بکشه)
خفه شو.. تو واقعا عقلتو از دست دادی؟.. تو فرار نکردی.. اومدی جایی که قراره با زندگیت خداحافظی کنی.. حالا تو خوشحالی؟ فک نکن اسون میمیری.. اول دونه دونه افراد خانوادتو جلوت زجر میدم و کاری میکنم به دست خودت بمیرن... عین بقیه دوستاتو اطرافیانت.. عین همیشه جلو خودت میمیرن و در اخرم خودت...
+(تمام مدت بغضی گلوشو گرفته بود و ناخوداگاه اشکی از گوشه چشمش ریخت پایین)... چیز جدیدی نیست.. جئون جونگ کوک.. گلوم(به سختی حرف زد)
×خیلی خب(گلوشو ول کرد اما نزدیکش موند)
- ۵۴۶
- ۲۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط