..

..
خواستم بگویم "جات خالیه" دیدم جایش خالی تر از "جات خالیه" ست.
دیدم جایش بیشتر ازوقت هایی که با موسیقی گوش دادن و کنسرت خواننده ی محبوبش را دیدن، نمی گذرد خالی ست. دیدم جایش بیشتر از وقت هایی که خیلی مریض بود و از کنارش تکان نمی خوردم ولی باز هم مسخره بازی درمی آورد که یعنی خوبم نگران نباش، خالی است. دیدم که جای خالی اش پر نمی شود و این را هیچ جمله ای، هیچ کلمه ای، هیچ صدایی نمی تواند بیان کند.
دیدم نمی توانم او را، خیابان های تهران را یا حتا کافه ی دوتایی مان را بگذارم توی یک قوطی ِ فلزی و رویشان را پنبه بریزم که در نروند. دیدم بالاخره روزی همه چیز برایش، برایم فقط یک خاطره می شود.

از "علیرضا هدایت"
دیدگاه ها (۲)

;-)

دو ماه ﺩﯾﮕﺮﺍﻣﺮﻭﺯﭘﺎﺭﺳﺎﻝ ﻣﯽ ﺷﻮﺩﮐﻤﯽ ﺳﺎﺩﻩﺍﻧﺪﮐﯽ ﺧﻨﺪﻩ ﺩﺍﺭﻭﻗﺪﺭﯼ ﻋﺎﺩ...

دانشمندان کم کاری می کنند ! وگرنه تا به حال می بایست راهی اخ...

پارت۳

سفیر کبیر Grand Ambassador

عشق ادایی{پارت ۴}

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط