P2

P2
ا/ت وارد خونه شد ، امروز اولین روزی بود که توی کمپانی به عنوان کارآموز نوکار رفته بود و قرار شد که هرروز بعد تایم مدرسه بره کمپانی ، وارد خونه شد ، باباش مثل همیشه از صبح سر کار بود و احتمالا شب آخر وقت میومد ، ا/ت مامانش رو وقتی ۵ساله بود از دست داد ، مامانش مریض بود ، باباش وضع مالی خوبی داره و ا/ت در ناز و نعمت بزرگ شده ولی بازم یک آرزو داره ، آرزوی موفقیت ،به اتاقش رفت و لباساش رو عوض کرد و مشغول خواندن کتاب شد ، اما یک چیزی که حواسش را پرت میکرد ، جیمین بود ، چشمان کشیده و درشت به رنگ سیاه ، پوستی سفید و موهای صاف و سیاه ، لب های درشت و قدی بلند و بدنی عضله‌ای ، جیمین واقعا خوشگل بود ، دوستان ا/ت می‌گفتند که ۳۲ سالشه ، چند سال پیش خانومش رو از دست داده و الان با دخترش آچا زندگی می‌کنه ، ا/ت زیر لب زمزمه کرد:آخه چرا مردی مثل اون باید یه همچین زندگی تلخی داشته باشه ؟ بعد گفتن این جمله شونه ای بالا انداخت و گفت: به خودش مربوطه . و به مطالعه ادامه داد.
راننده ماشین رو جلوی در ویلایی شیک نگه داشت و گفت: رسیدیم قربان.جیمین گفت: ممنونم آقای ژان ، بی‌زحمت فردا یکم زود تر بیاین دنبالم.راننده گفت: بله حتما.جیمین پیاده شد و وارد ویلا شد ، حیاط بزرگی داشت و پر درخت های کاج قدیمی ، گوشه حیاط نزدیک ساختمان یک تاب و سرسره کوچولویی بود ، زمین حیاط با سنگ مرمر تزیین شده بود و ساختمان خودش از سنگ مرمر سفید بود ، جیمین وارد خونه شد و گفت: من اومدم.آچا از بالای پله ها دوان دوان سمت جیمین دوید و گفت: خوش اومدی بابایی.دنبالش جینا پایین میدوید و می‌گفت: آروم آچا ، زمین میخوری.جینا خواهر بزرگتر جیمین هست ، تا چند سال پیش جینا همراه پدر و مادرشان در لندن زندگی میکرد ، ولی الان چند وقتی هست که در سئول توی خونه مجردی خودش میمونه و تایم هایی که جیمین سر کاره با هانا میمونه ، دختر ۵ساله با موهای مشکی که دم اسبی بود پایین دوید ، شلوار تنگ بادمجانی با تاب قرمز ، آچا جیمین رو بغل کرد و گفت: خسته نباشی بابایی.جیمین پیشانی دخترش را بوسید و گفت: مرسی خوشگلم.جینا نزدیک اومد و گفت: شام خوردی؟ جیمین گفت: نه ، چی داریم؟جینا گفت: سوشی داریم ، میای بخوریم؟جیمین گفت لباسام رو عوض کنم بیام، بعد چند دقیقه جیمین و آچا و جینا سر میز شام نشسته بودند و با چاپستیک سوشی میخوردن ، جینا لیوان آب رو به آچا داد و رو به جیمین گفت: امروز چطور بود، کارآموزان نوکار جدید رو دیدی؟ جیمین گفت: آره ، دختر و پسر های خیلی با استعدادی هستن،خوشحالم که توی کمپانی من قبول شدند.آچا همانطور که آب میخورد گفت: کدوم یک خوشگل بود بابایی ؟ جیمین خندید و گفت: عزیزم هر آدمی در جایگاه خودش خوشگله ، ولی ، خب یکی از اونا ، قد بلند و چهارشانه ای بود ولی لاغر اندام ، چشم های عسلی و ابروهای باریک و لب های بزرگ و بینی کوچولو ، موهاش فرفری خرمایی بود واقعاً خوشگله.‌جینا نگاهی به چهره جیمین که با یادآوری آن فرد لبخند میزد گفت: خب ، اسمش چیه؟ جیمین گفت: ا/ت . آچا گفت: ا/ت از من خوشگل تره بابایی؟جیمین خندید و گفت: عزیزم تو خوشگل منی ،خوشگل بابا. آچا لبخندی زد و مشغول خوردن غذاش شد ، جیمین هم سرش پایین بود و غذا میخورد ، اما یهو نگاه خیره کسی رو احساس کرد و سرش رو بالا آورد و با جینا چشم در چشم شد ، جیمین گفت: چیزی شده؟جینا لبخند بزرگی زد و گفت: نه.چند دقیقه بعد ، همه غذاشون تموم شد و جینا آچا رو توی اتاقش خوابوند ، جیمین هم در پذیرایی نشسته بود و مشغول خواندن کتاب بود ، جینا پیشش اومد و کنار جیمین نشست ، جیمین گفت: خوابید؟جینا گفت: آره ، الان میرم خونه صبح میام.جیمین گفت: به سلامت ، ببخشید همیشه برات زحمت میشه.جینا گفت: نه بابا این چه حرفیه آخه. جینا لبخندی زد و گفت: خب من میرم ، شب بخیر جیمین. جیمین گفت: شب تو هم بخیر باشه. جینا همانطور که سوار ماشین خودش میشد گفت: جیمین هیچوقت از کارآموزش برای ما تعریف نمیکنه ، مخصوصا درباره زیبایی های اون حرف نمیزنه ، کی می‌دونه ، شاید این استارت یک احساس باشه.
🔮🔮🔮
دیدگاه ها (۰)

P3جیمین داشت با یکی از کارمندان کمپانی درباره چندتن تهیه‌کنن...

P4بعد تمرین دوتاشون هم از سالن بزرگ تمرین خارج شدند،ا/ت یکمی...

P1کت و شلوار سیاه مردانه پوشیده بود و موهای مشکیش رو عقب داد...

سلام عزیزان این فیک جدید چون نظر ندادید یونمین بنویسم یا شیپ...

P5داشت با لبتابش جلسات امروز رو با تیا بررسی میکرد که یهو تل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط