میگم من الان که داشتم پارت ها رو نگاه میکردم متوجه یه چیز
میگم من الان که داشتم پارت ها رو نگاه میکردم متوجه یه چیزی شدم اینکه دو پارت رو اشتباهی عدد گذاشتم 😂
✨ Part ¹⁷ : تقاصِ ابریشمی ✨
جونگکوک با آرامشی وحشتناک، جامِ شرابش را سر کشید. سپس با صدایی سرد گفت: «جانگ می...نشنیدی جیمین چی گفت؟ انجامش بده.»
قلب جانگ می فرو ریخت. او به آرامی و با پاهای لرزان زانو زد. در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، خم شد تا آن تکهی له شده را از روی زمین بردارد. تحقیر مثل سم در رگهایش میدوید. جیمین خندهای بلند سر داد، اما خندهاش با ضربهی محکمِ دستِ جونگکوک روی میز، در نطفه خفه شد.
«بسه جیمین.» جونگکوک با نگاهی که حالا بوی خون میداد به او خیره شد. «اون فقط از من دستور میگیره. تو حقت رو ادا کردی، حالا دیگه زیادهروی نکن.»
جونگکوک بلند شد و دست جانگ می را گرفت و او را با خشونت از روی زمین بلند کرد. رو به بقیه کرد و گفت: «شام تمومه. یونگی، فردا مدارک رو برام بیار.»
او جانگ می را به دنبال خود به سمتِ دفترِ کارِ خصوصیاش کشاند. وقتی در بسته شد،
جونگکوک او را به سمتِ میزِ بزرگِ چوبیاش هل داد. او کشوی میز را باز کرد و یک پوشهی قدیمی و نیمهسوخته را بیرون انداخت.
«این آخرین چیزیه که از دفترِ پدرت باقی مونده.» جونگکوک در حالی که فندکش را روشن میکرد، گفت. «جانگ می، اگه واقعاً میخوای ثابت کنی که گذشتهت رو دفن کردی و فقط برای من زندگی میکنی... این رو بنداز توی شومینه. خودت، با دستای خودت، آخرین خاطرهی هویتت رو بسوزون.»
جانگ می به پوشه نگاه کرد. دستخطِ پدرش روی لبهی کاغذ پیدا بود. این تنها مدرکی بود که میتوانست بیگناهی پدرش را ثابت کند، اما حالا آزمونِ بندگیاش بود. او با دستانی لرزان، کاغذها را برداشت. نگاهِ سنگینِ جونگکوک را روی خودش حس میکرد. با قدمهایی که انگار به سمتِ چوبهی دار میرفت، به سمت شومینه رفت و کاغذها را در میان شعلههای نارنجی رها کرد.
تماشا کرد که چطور کلماتِ پدرش به خاکستر تبدیل میشوند. او حالا دیگر واقعاً هیچکس نبود. هیچچیز برایش نمانده بود جز مردی که پشت سرش ایستاده بود.
جونگکوک از پشت به او نزدیک شد و دستهایش را دور کمرِ جانگ می حلقه کرد. سرش را در موهای او فرو برد و با لحنی که این بار بویی از خشم نداشت، بلکه پر از تملکگراییِ بیمارگونه بود، زمزمه کرد: «حالا دیگه پاک شدی... حالا دیگه فقط مال منی. هیچ خاطرهای، هیچ اسمی و هیچ پدری بین ما نیست. فقط من و تو.»
او جانگ می را برگرداند و او را روی میز نشاند. «امشب... میخوام بهت پاداش بدم. پاداشِ این همه مطیع بودن.» او دکمههای پیراهنش را باز کرد و به چشمانِ کاملاً تسلیمشدهی جانگ می خیره شد. «میخوام جوری وجودت رو پر کنم که فردا صبح حتی یادت نیاد چطور راه میرفتی...»
خب دیگه ما بریم مزاحم مافیامون نشیم 😂
🍓🫐✨
✨ Part ¹⁷ : تقاصِ ابریشمی ✨
جونگکوک با آرامشی وحشتناک، جامِ شرابش را سر کشید. سپس با صدایی سرد گفت: «جانگ می...نشنیدی جیمین چی گفت؟ انجامش بده.»
قلب جانگ می فرو ریخت. او به آرامی و با پاهای لرزان زانو زد. در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، خم شد تا آن تکهی له شده را از روی زمین بردارد. تحقیر مثل سم در رگهایش میدوید. جیمین خندهای بلند سر داد، اما خندهاش با ضربهی محکمِ دستِ جونگکوک روی میز، در نطفه خفه شد.
«بسه جیمین.» جونگکوک با نگاهی که حالا بوی خون میداد به او خیره شد. «اون فقط از من دستور میگیره. تو حقت رو ادا کردی، حالا دیگه زیادهروی نکن.»
جونگکوک بلند شد و دست جانگ می را گرفت و او را با خشونت از روی زمین بلند کرد. رو به بقیه کرد و گفت: «شام تمومه. یونگی، فردا مدارک رو برام بیار.»
او جانگ می را به دنبال خود به سمتِ دفترِ کارِ خصوصیاش کشاند. وقتی در بسته شد،
جونگکوک او را به سمتِ میزِ بزرگِ چوبیاش هل داد. او کشوی میز را باز کرد و یک پوشهی قدیمی و نیمهسوخته را بیرون انداخت.
«این آخرین چیزیه که از دفترِ پدرت باقی مونده.» جونگکوک در حالی که فندکش را روشن میکرد، گفت. «جانگ می، اگه واقعاً میخوای ثابت کنی که گذشتهت رو دفن کردی و فقط برای من زندگی میکنی... این رو بنداز توی شومینه. خودت، با دستای خودت، آخرین خاطرهی هویتت رو بسوزون.»
جانگ می به پوشه نگاه کرد. دستخطِ پدرش روی لبهی کاغذ پیدا بود. این تنها مدرکی بود که میتوانست بیگناهی پدرش را ثابت کند، اما حالا آزمونِ بندگیاش بود. او با دستانی لرزان، کاغذها را برداشت. نگاهِ سنگینِ جونگکوک را روی خودش حس میکرد. با قدمهایی که انگار به سمتِ چوبهی دار میرفت، به سمت شومینه رفت و کاغذها را در میان شعلههای نارنجی رها کرد.
تماشا کرد که چطور کلماتِ پدرش به خاکستر تبدیل میشوند. او حالا دیگر واقعاً هیچکس نبود. هیچچیز برایش نمانده بود جز مردی که پشت سرش ایستاده بود.
جونگکوک از پشت به او نزدیک شد و دستهایش را دور کمرِ جانگ می حلقه کرد. سرش را در موهای او فرو برد و با لحنی که این بار بویی از خشم نداشت، بلکه پر از تملکگراییِ بیمارگونه بود، زمزمه کرد: «حالا دیگه پاک شدی... حالا دیگه فقط مال منی. هیچ خاطرهای، هیچ اسمی و هیچ پدری بین ما نیست. فقط من و تو.»
او جانگ می را برگرداند و او را روی میز نشاند. «امشب... میخوام بهت پاداش بدم. پاداشِ این همه مطیع بودن.» او دکمههای پیراهنش را باز کرد و به چشمانِ کاملاً تسلیمشدهی جانگ می خیره شد. «میخوام جوری وجودت رو پر کنم که فردا صبح حتی یادت نیاد چطور راه میرفتی...»
خب دیگه ما بریم مزاحم مافیامون نشیم 😂
🍓🫐✨
- ۴۷۵
- ۰۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط