**part

**part

بعد از اینکه همه وارد سالنِ اصلیِ ویلا شدند، فضای سنگینِ جلوی در، کمی با هم‌همه‌ی اعضا و صدای موسیقیِ ملایمِ پس‌زمینه نرم‌تر شد. لارا که هنوز از دیدنِ اون صمیمیتِ لنا و بکهیون با جونگ‌کوک در شوک بود، نتوانست جلوی کنجکاوی‌اش را بگیرد. در حالی که داشت به چیدمانِ میزِ غذا نگاه می‌کرد، رو به بکهیون کرد و با لحنی که سعی می‌کرد خیلی بی‌خیال به نظر برسد، پرسید: «خب... انگار شما واقعاً از هم چیزهای زیادی می‌دونید. یعنی رابطه‌تون با جونگ‌کوک چقدر قدیمی و عمیقه؟»

بکهیون که انگار منتظر همین سوال بود، لبخندِ شیطنت‌آمیزی زد. نگاهی به بقیه انداخت و تکیه داد به لبه‌ی میز. عمیق لارا، کلمه‌ی عمیق برای توصیفِ دورانِ جونگ‌کوکِ بی‌پروا و احمقانه، خیلی کمه

همه مکث کردند. بکهیون شروع کرد به تعریف کردن از خاطراتِ عجیب‌وغریبِ دورانِ جوانی جونگ‌کوک از اینکه چطور همیشه سعی می‌کرد خیلی خفن و مافیایی رفتار کند اما در واقعیت همیشه توی موقعیت‌های احمقانه گیر می‌افتاد. جیمین و تهیونگ که همه‌چیز را می‌دانستند، شروع کردند به خندیدن‌های بلند. حتی جین هم با خنده‌ی مخصوصِ خودش، داستان‌های قدیمی را با بکهیون تکمیل می‌کرد.

لارا، در حالی که سعی می‌کرد با خنده‌ی همراه با آن‌ها، خشمش را پنهان کند، ناخودآگاه به جونگ‌کوک نگاه کرد که با اخمی از روی عصبانیت، به لیوانش خیره شده بود.

بکهیون، در حالی که هنوز داشت می‌خندید، نگاهش را به سمت لارا و جونگ‌کوک چرخاند. لحنش کمی تغییر کرد، از حالت شوخ به حالتِ متفکر و کمی تلخ. «راستش رو بخوای لارا... رابطه‌ی من و جونگ‌کوک یکم بده، یکم پیچیده و... خراب شده. اما...» مکثی کرد و نگاهی به لارا انداخت، «امیدوارم این بار بتونم درستش کنم. شاید این بار فرق کنه.»

جونگ‌کوک که تا آن لحظه سکوت کرده بود، نگاهش را از لیوان بلند کرد. نیشخندِ کوتاهی، سرد و کنایه‌آمیز روی لب‌هایش نشست. با لحنی که انگار داشت با لارا شوخی می‌کرد اما در واقع داشت بکهیون را مسخره می‌کرد، گفت: « فقط"یکم بده"؟ بکهیون، تو همیشه توی تخمین زدن‌ها ضعیف بودی. این یه "یکم" نیست، این یه فاجعه‌ی تمام‌عیاره!»

همه‌ی آن‌ها خندیدند، اما لارا احساس کرد این خنده‌ها مثلِ تیغ به قلبش می‌خورند.

همان لحظه، لنا که انگار منتظر فرصتی برای نشان دادنِ مالکیت بود، خودش را به جونگ‌کوک چسباند. دستش را دور بازوی او حلقه کرد و با لحنی که سعی می‌کرد خیلی ناز و صمیمی باشد، گفت: «اوپا! اصلاً از تو خبری نبود... توی این سال‌ها کلاً چیکار کردی؟ چرا این‌قدر سرد و بی‌احساس شدی

جونگ‌کوک بدون اینکه حتی سعی کند خودش را از او جدا کند، با بی‌تفاوتیِ محض و لحنی که یخ از آن می‌بارید، گفت: «لنا، رابطه با ما تموم شده. این‌قدر بهم نچسب، بد میشه!»

لارا که دیگر طاقتِ این نمایشِ زنونه و بازی‌های روانی را نداشت، از جایش بلند شد. بدون اینکه به کسی نگاه کند، رفت و روی صندلیِ کناریِ بکهیون نشست. می‌خواست نشان دهد که او هم بخشی از این جمع است، اما در واقع می‌خواست از میدانِ جنگِ لنا و جونگ‌کوک فرار کند.

لارا، در حالی که با نگاهی پرسشگر به بکهیون خیره شده بود، با صدای آرامی که فقط بکهیون می‌شنید، پرسید: واقعاً اون‌قدر آدمِ سختیه یعنی... اون همیشه همین‌قدر بی‌رحمه

بکهیون که ابتدا قصد داشت با بی‌تفاوتی جواب بدهد، وقتی نگاهِ لارا را دید—نگاهی که ترکیبی از خستگی، کنجکاوی و یک جور حسادتِ پنهان بود—لحنش تغییر کرد. او متوجه شد که لارا فقط یک دختر ساده نیست؛ او دختری است که دارد در میانه‌ی این جریان‌های سهمگین، سعی می‌کند راه خودش را پیدا کند.

بکهیون، که از قبل با لارا سرد بود، کم‌کم از شخصیتِ باوقار اما آسیب‌پذیرِ او خوشش آمد. او کمی به سمت لارا متمایل شد، فاصله‌شان را کم کرد و با صدایی آرام و متفاوت از قبل، گفت: «اون سخت نیست، لارا... اون فقط یاد گرفته که برای زنده موندن، نباید به کسی اجازه بده نزدیک بشه. ولی اگه بخوای بدونی...»

بکهیون ادامه داد و در حالی که چشمانش به چشمان لارا گره خورده بود، با لبخندی که این بار واقعی بود، به سمت او متمایل شد تا حرفش را در گوشش زمزمه کند.

***
دیدگاه ها (۰)

**partشب در ویلای ساحلی، با صدای برخوردِ موج‌ها و خنده‌های ب...

صبحِ روز بعد، خورشیدِ جزیره ججو با بی‌رحمیِ تمام از پنجره‌ی ...

**part*ماشین با ترمز ناگهانی جونگ‌کوک جلوی ویلای بزرگ و مجلل...

****part*یه هفته بعد.....همه چیز از یه شبِ طوفانی توی دفتر ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط