#مافیای_من
#مافیای_من
پارت14
ویوو ا/ت:
اتاق توی سکوت سنگینی فرو رفته بود. بوس سیگار و عطر تندشون خیلی ازارم میداد
«پارک جیمین»«رئیس مافیا»«قاتل عشقم» این سه کلمه همش توی گوشم میپیچید و بیشتر ازش متنفر میشدم
پارک جیمین پشت میز چوبی بزرگش نشسته بود و با یک خودکار نقره ای ور میرفت
«جئون جونگکوک» اون دستیارش بود همونی که توی کل زندگیه جیمین نقش داره
اون کنار پنجره ایستاده بود و دود سیگارش رو به بیرون فوت میکرد
من و میرا هم ایستاده بودیم و منتظر بودیم این دوتا یک چیزی بگن
جیمین بلاخره دست از بازی کردن با خودکار برداشت و
سرش رو اورد بالا. چشماش مثل چشمای یک شکارچیِ
خسته بود که طعمه های جدیدی براش اوردن. لبخند کجی روی لبش نشست که نه نشونه ی خوشحالی بود، نه صمیمیت، فقط یک پوزخندِ تحقیر امیز.
جیمین: (با لحنی آروم و کشدار) شنیده بودم قراره دو تا «مهمانِ ویژه» داشته باشیم، ولی فکر نمیکردم انقدر… ظریف و کوچیک باشن... و اما فکز نمیکردم شماها باشین(به جونگکوک نگاه کرد و خندید)
حس کردممشت هام توی جیبِ پاتلوم گره شدن. تمامِ
وجودم فریاد میزد که همین الان برم سمت جیمین و گلوش رو فشار بده، اما باید بازی میکردم، باید نقشم رو عالی بازی میکردم.
ا/ت: (با لحنی سرد و کاملاً کنترلشده) ما اینجا نیومدیم که تعریف و تمجید بشنویم، آقای پارک. اومدیم که کار کنیم. فکر کنم بادیگارداتون بهتون گفتن کی هستیم.
همون لحظه جونگکوک سیگارش رو توی جاسیگاری خاموش کرد و چرخید سمت من و میرا. چند قدم ارم سمت من برداشت و با چشمای نافذش که انگتر داشت روحمو اسکن میکرد.
جونگکوک: (با صدای بم و آروم) بادیگاردها گفتن شما «متخصص» هستید. ولی من… راستش خیلی به متخصصهایی که انقدر شبیه «قربانیها» به نظر میان اعتماد ندارم.
میرا که تا اون لحظه ساکت بود، یه قدم جلو گذاشت.
چضمای میرا دیگه اون چشمای گریون چند ساعت پیش نبود حالا یم سیاهی عمیق و ترسناک توی چشماش موج میزد که حتی جیمین رو هم برای یک ثانیه تعجب کرد.
میرا: (با صدایی که هیچ لرزشی نداشت) قربانیها زودتر از بقیه یاد میگیرن چطور شکار کنن. این رو توی دنیای مافیا باید بهتر از من بدونی، مگه نه؟
جیمین بلند شد. صندلیِ چرمیاش با صدای بلندی عقب رفت. به سمتِ من و میرا قدم برداشت و درست روبهروی من ایستاد. اونقدر نزدیک بود که میتونستم بوی سردِ عطرش رو حس کنم. جیمین دستش رو دراز کرد تا چونه ام رو بگیره، اما سریع سرم رو عقب کشیدم.
جیمین (با خندهای که بیشتر شبیه پوزخند بود): اوه، پس یه گربهی وحشی داریم! خوشم اومد. خب، ا/ت… اگه میخوای برای ما کار کنی، باید بدونی اینجا قانون اول اینه: «به چیزی که مالِ منه دست نزن».
مستقیم توی چشمای جیمین نگاه کردم. انگار داشتم با آتیش بازی میکردم.
ا/ت: قانونِ من اینه: «چیزی رو که ازم گرفتن، با سودش پس میگیرم». حتی اگه اون چیز… یه جون باشه.
اتاق برای چند ثانیه توی سکوتی کشنده فرو رفت. جونگکوک نگاهی به جیمین کرد و ابروش رو به نشونهی تعجب بالا انداخت. بازیِ مرگباری شروع شده بود و اونها درست وسطِ لونهی گرگها بودن.
پایان پارت 14
پارت14
ویوو ا/ت:
اتاق توی سکوت سنگینی فرو رفته بود. بوس سیگار و عطر تندشون خیلی ازارم میداد
«پارک جیمین»«رئیس مافیا»«قاتل عشقم» این سه کلمه همش توی گوشم میپیچید و بیشتر ازش متنفر میشدم
پارک جیمین پشت میز چوبی بزرگش نشسته بود و با یک خودکار نقره ای ور میرفت
«جئون جونگکوک» اون دستیارش بود همونی که توی کل زندگیه جیمین نقش داره
اون کنار پنجره ایستاده بود و دود سیگارش رو به بیرون فوت میکرد
من و میرا هم ایستاده بودیم و منتظر بودیم این دوتا یک چیزی بگن
جیمین بلاخره دست از بازی کردن با خودکار برداشت و
سرش رو اورد بالا. چشماش مثل چشمای یک شکارچیِ
خسته بود که طعمه های جدیدی براش اوردن. لبخند کجی روی لبش نشست که نه نشونه ی خوشحالی بود، نه صمیمیت، فقط یک پوزخندِ تحقیر امیز.
جیمین: (با لحنی آروم و کشدار) شنیده بودم قراره دو تا «مهمانِ ویژه» داشته باشیم، ولی فکر نمیکردم انقدر… ظریف و کوچیک باشن... و اما فکز نمیکردم شماها باشین(به جونگکوک نگاه کرد و خندید)
حس کردممشت هام توی جیبِ پاتلوم گره شدن. تمامِ
وجودم فریاد میزد که همین الان برم سمت جیمین و گلوش رو فشار بده، اما باید بازی میکردم، باید نقشم رو عالی بازی میکردم.
ا/ت: (با لحنی سرد و کاملاً کنترلشده) ما اینجا نیومدیم که تعریف و تمجید بشنویم، آقای پارک. اومدیم که کار کنیم. فکر کنم بادیگارداتون بهتون گفتن کی هستیم.
همون لحظه جونگکوک سیگارش رو توی جاسیگاری خاموش کرد و چرخید سمت من و میرا. چند قدم ارم سمت من برداشت و با چشمای نافذش که انگتر داشت روحمو اسکن میکرد.
جونگکوک: (با صدای بم و آروم) بادیگاردها گفتن شما «متخصص» هستید. ولی من… راستش خیلی به متخصصهایی که انقدر شبیه «قربانیها» به نظر میان اعتماد ندارم.
میرا که تا اون لحظه ساکت بود، یه قدم جلو گذاشت.
چضمای میرا دیگه اون چشمای گریون چند ساعت پیش نبود حالا یم سیاهی عمیق و ترسناک توی چشماش موج میزد که حتی جیمین رو هم برای یک ثانیه تعجب کرد.
میرا: (با صدایی که هیچ لرزشی نداشت) قربانیها زودتر از بقیه یاد میگیرن چطور شکار کنن. این رو توی دنیای مافیا باید بهتر از من بدونی، مگه نه؟
جیمین بلند شد. صندلیِ چرمیاش با صدای بلندی عقب رفت. به سمتِ من و میرا قدم برداشت و درست روبهروی من ایستاد. اونقدر نزدیک بود که میتونستم بوی سردِ عطرش رو حس کنم. جیمین دستش رو دراز کرد تا چونه ام رو بگیره، اما سریع سرم رو عقب کشیدم.
جیمین (با خندهای که بیشتر شبیه پوزخند بود): اوه، پس یه گربهی وحشی داریم! خوشم اومد. خب، ا/ت… اگه میخوای برای ما کار کنی، باید بدونی اینجا قانون اول اینه: «به چیزی که مالِ منه دست نزن».
مستقیم توی چشمای جیمین نگاه کردم. انگار داشتم با آتیش بازی میکردم.
ا/ت: قانونِ من اینه: «چیزی رو که ازم گرفتن، با سودش پس میگیرم». حتی اگه اون چیز… یه جون باشه.
اتاق برای چند ثانیه توی سکوتی کشنده فرو رفت. جونگکوک نگاهی به جیمین کرد و ابروش رو به نشونهی تعجب بالا انداخت. بازیِ مرگباری شروع شده بود و اونها درست وسطِ لونهی گرگها بودن.
پایان پارت 14
- ۳۳
- ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط