عشق یا انتقام
{عشق یا انتقام؟...}
part:10
وقتی چشم هاشو باز کرد صبح شده بود...به تهیونگ نگاه...تمام اتفاقات دیروز از جلوی چشم هایش رد شد...
«فلش بک»
تهیونگ:آه خیلی تحریک کننده ای بیبی بوی!
جونگکوک:عاااح...فقط...عضوت و واردم کن!
تهیونگ:مثل اینکه یکی اینجا خیلی شیطون شده!...
«پایان فلش بک»
با گونه هایی که از رنگ سفید به سرخ تبدیل شده بود به چشم های بسته تهیونگ نگاه کرد...
جونگکوک توی ذهنش:ی..یعنی من بکاردم و از دست دادم؟!
فحشی نثار تهیونگ کرد و خواست بلند بشه ولی با درد وحشتناکی که توی پایین تنش پیچید بیخیال بلند شدن شد...
جونگکوک:لعنت بهت کیم تهیونگ!آیی...دلم...
تهیونگ:درد داری؟!
جونگکوک هینی کشید و به تهیونگ خیره شد
جونگکوک:آ..آره!
تهیونگ بغلش کرد و شروع کرد به ماساژ دادن دلش...
تهیونگ:بهتری؟!
جونگکوک:اوهوم...
تهیونگ بوسه ای روی گردنش گذاشت که جونگکوک اعتراض کرد
جونگکوک:هی هنوز جای مارک های قبلیت مونده!
تهیونگ:هوم...دوست دارم جدیدش و بزارم!
جونگکوک:و..ولی من نمیخوام گردن سفیدم و کلا کبود کردی!
تهیونگ خندید و جونگکوک از زیر دستای بزرگش فرار کرد...
تهیونگ:هی وایسا!
جونگکوک:نمیخواممم من میخوام صبحانه بخورم!
تهیونگ:باشه الان منم میام
جونگکوک مشغول درست کردن شد که دستی روی شکمش حس کرد...
تهیونگ:بیبی کوچولو چیکار میکنه؟!
جونگکوک:دارم صبحانه حاضر میکنم!(سرخ)
تهیونگ:هوم...این صبحانه خوردن داره!!
خوب ببخشید کم شد میخوام پارت بعدی برادر خوانده رو بنویسممم
part:10
وقتی چشم هاشو باز کرد صبح شده بود...به تهیونگ نگاه...تمام اتفاقات دیروز از جلوی چشم هایش رد شد...
«فلش بک»
تهیونگ:آه خیلی تحریک کننده ای بیبی بوی!
جونگکوک:عاااح...فقط...عضوت و واردم کن!
تهیونگ:مثل اینکه یکی اینجا خیلی شیطون شده!...
«پایان فلش بک»
با گونه هایی که از رنگ سفید به سرخ تبدیل شده بود به چشم های بسته تهیونگ نگاه کرد...
جونگکوک توی ذهنش:ی..یعنی من بکاردم و از دست دادم؟!
فحشی نثار تهیونگ کرد و خواست بلند بشه ولی با درد وحشتناکی که توی پایین تنش پیچید بیخیال بلند شدن شد...
جونگکوک:لعنت بهت کیم تهیونگ!آیی...دلم...
تهیونگ:درد داری؟!
جونگکوک هینی کشید و به تهیونگ خیره شد
جونگکوک:آ..آره!
تهیونگ بغلش کرد و شروع کرد به ماساژ دادن دلش...
تهیونگ:بهتری؟!
جونگکوک:اوهوم...
تهیونگ بوسه ای روی گردنش گذاشت که جونگکوک اعتراض کرد
جونگکوک:هی هنوز جای مارک های قبلیت مونده!
تهیونگ:هوم...دوست دارم جدیدش و بزارم!
جونگکوک:و..ولی من نمیخوام گردن سفیدم و کلا کبود کردی!
تهیونگ خندید و جونگکوک از زیر دستای بزرگش فرار کرد...
تهیونگ:هی وایسا!
جونگکوک:نمیخواممم من میخوام صبحانه بخورم!
تهیونگ:باشه الان منم میام
جونگکوک مشغول درست کردن شد که دستی روی شکمش حس کرد...
تهیونگ:بیبی کوچولو چیکار میکنه؟!
جونگکوک:دارم صبحانه حاضر میکنم!(سرخ)
تهیونگ:هوم...این صبحانه خوردن داره!!
خوب ببخشید کم شد میخوام پارت بعدی برادر خوانده رو بنویسممم
- ۸.۵k
- ۱۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط