این داستان کوتاه واقعا قشنگه حیف نخونی

این داستان کوتاه واقعا قشنگه حیف نخونی
نظر=cm
.
.
.
مردی مشغول تمیز کردن ماشین نوی خودش بود.ناگهان پسر 8 ساله اش سنگی برداشت وبا آن چند خط روی بدنه ماشین کشید.مرد با عصبانیت دست پسرش را گرفت و چندین بار به آن ضربه زد. او بدون اینکه متوجه باشد، با آچار فرانسه ای که دردستش داشت، این کار را می کرد!
در بیمارستان، پسرک به دلیل شکستگی های متعدد، انگشتانش را ازدست داد. وقتی پسرک پدرش را دید …
با نگاهی دردناک پرسید: بابا!! کی انگشتانم دوباره رشد میکنند؟ مرد بسیار غمگین شد و هیچ سخنی بر زبان نیاورد..
او به سمت ماشینش برگشت و از روی عصبانیت چندین بار با لگد به آن ضربه زد. در حالی که ازکرده خود بسیار ناراحت و پشیمان
بود، به خط هایی که پسرش کشیده بود نگاه کرد. پسرش نوشته بود:
«« دوستت دارم بابایی»»
دیدگاه ها (۳)

دلم ميخواد بخورمشووون...کيا عاشقه بچن؟لايک کنن

....

اينم واسه بهترين دوستم....دلم واست ى ذره شده مريملايکه منو م...

انا الله و انا الیه المدرسه و الدانشگاه...بازگشت همه بسوی مد...

داستان عاشقانه جدید

رمان انفجار و امید

من این پارتو گذاشته بودم ولی نیومده بود ببخشید _____________...

🖤 پارت ۷ | «فرار از حقیقت»چند ثانیه...هیچ‌کس حرف نزد.صدای آژ...

سه قلب یک عشق. 16

تکپارتیوقتی بین دخترو پسرش فرق میزاشتصدای خنده‌ی بچه‌ها تمام...

𝒎𝒚 𝒍𝒊𝒂𝒓𝘾𝙝𝙖𝙥𝙩𝙚𝙧:2𝙋𝙖𝙧𝙩:12^ مقاومتت برای چیه؟ من مطمئنم که اون ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط