باران آرام و بیوقفه میبارید

𝑷𝑨𝑹𝑻 𝟏

باران آرام و بی‌وقفه می‌بارید.
حیاطِ متروکه‌ی آن ساختمانِ نیمه‌ویران، فقط با نور زردِ چراغی شکسته روشن می‌شد؛ نوری که روی موهای تیره‌ی مایکی می‌افتاد و سایه‌های بلند و لرزان روی صورتش می‌ساخت.

ایزانا، تکیه‌داده به دیوار، با همان نگاه سرد و خسته‌اش مایکی را برانداز کرد.

«فکر نمی‌کردم بعد از اون همه درگیری، هنوز هم حوصله‌ی دیدنِ منو داشته باشی.»

مایکی بدون این‌که نگاهش را از او بردارد، آرام گفت:
«اگه حوصله‌ام رو داشتم، الان اینجا نبودم.»

ایزانا لبخند کمرنگ و تلخی زد.
«پس فقط برای این اومدی که ببینی هنوز زنده‌ام یا نه؟ چه مهربون شدی، تو واقعاً تغییر کردی.»

مایکی قدمی جلو رفت. فاصله‌شان کم شد؛ آن‌قدر کم که صدای نفس‌های هر دو در باران گم نمی‌شد.

«تو هم زیادی امیدوار شدی که فکر کنی فقط برای دیدنِ زنده بودنت اومدم.»

ایزانا ابرو بالا انداخت.
«اوه؟ پس برای چی؟ نکنه دلت برام تنگ شده؟»

مایکی یک لحظه ساکت ماند.
همان سکوت کوتاه، از هر اعترافی بلندتر بود.

بعد با همان لحن خونسرد همیشگی‌اش گفت:
«تو زیادی به خودت مطمئنی.»

ایزانا خندید؛ این‌بار واقعی‌تر، اما هنوز تلخ.
«و تو زیادی از خودت فرار می‌کنی.»

این جمله برای یک ثانیه همه‌چیز را متوقف کرد.

مایکی چشم‌هایش را تنگ کرد.
«چی گفتی؟»

ایزانا شانه بالا انداخت، اما نگاهش نرم‌تر شده بود.
«گفتم اگه واقعاً ازم متنفر بودی، انقدر دنبالم نمی‌اومدی. آدم‌ها معمولاً برای چیزی که براشون مهم نیست، این‌قدر زحمت نمی‌کشن.»

مایکی اخم کرد.
«من دنبال تو نیومدم.»

«نه؟» ایزانا با نیشخند گفت. «پس چرا هر بار که می‌رم، برمی‌گردی؟ چرا هر بار که زخمی می‌شم، تو اولین نفری هستی که نگاه می‌کنه؟»

مایکی چیزی نگفت.

ایزانا یک قدم جلو آمد.
حالا فقط چند سانتی‌متر بینشان فاصله بود.

«می‌خوای انکارش کنی؟» صدایش پایین‌تر آمد. «باشه. منم انکار می‌کنم. می‌تونیم مثل همیشه نقش بازی کنیم. تو وانمود کن فقط ازم عصبانی‌ای، منم وانمود می‌کنم که ازت بدم میاد.»

چشم‌های مایکی برای نخستین بار از آن سکوتِ خالی فاصله گرفت.
صدایی آرام، خسته، و بیش از حد صادق از گلویش بیرون آمد:

«اگه واقعاً ازت بدم می‌اومد، این‌همه دلم نمی‌خواست ببینمت.»

ایزانا برای لحظه‌ای خشکش زد.

باد از میان خرابه‌ها گذشت و باران شدت گرفت، اما هیچ‌کدام تکان نخوردند.

مایکی نگاهش را از چشم‌های ایزانا دزدید و با همان سردیِ ظاهری ادامه داد:
«ازت خوشم نمیاد. تو مزاحمی، لجبازی، و زیادی اعصاب‌خوردکنی.»

ایزانا آهسته خندید.
«عجب تعریف عاشقانه‌ای. باید قابش کنم.»

مایکی اخمش عمیق‌تر شد، اما گوشه‌ی لبش خیلی کم بالا رفت.
«تو هم دست کمی نداری. خودخواهی، حرف‌نشنوی، و همیشه فکر می‌کنی حق با توئه.»

«و با این حال هنوز منو تحمل می‌کنی.»

مایکی دیگر جواب نداد.

ایزانا نگاهش را پایین انداخت، بعد دوباره بالا آورد؛ این بار، صداش نرم‌تر بود:
«می‌دونی مشکل چیه؟»

«چی؟»

«این‌که هر بار نگات می‌کنم، دیگه فقط دشمن نمی‌بینم. و این خیلی خطرناکه.»

مایکی نفسش را آهسته بیرون داد.
«برای من هم همینه.»

سکوت.

بعد ایزانا با لبخندی کج گفت:
«پس یعنی هر دومون افتادیم توی یه دردسر خیلی مسخره؟»

مایکی این‌بار نگاهش کرد؛ مستقیم، طولانی، و بی‌دفاع‌تر از همیشه.

«آره. و مقصرش تویی.»

ایزانا پوزخند زد.
«نه، مایکی. این بار، هر دومون مقصریم.»

و برای اولین بار، هیچ‌کدام چیزی برای انکار نداشتند.

---
پارت اول تقدیم نگاه های قشنگتون✨💫💖💖
اگر که ازش حمایت کنین و خوشتون باید پارتای بعدی امادس میزارم
دیدگاه ها (۰)

فیک داریمممممم

محفل ویکسن [وکسیا] ایگ؟ خزه پرنسس

تاکه حاشیه خوب نبود بلند شد و می خواست برهاز خونه سانو ها ول...

سناریو توکیو ریونجرز(انزجار وسواسی)پارت۵[🔞هنتای هستش اگه جنب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط