وقتی به پارک میروم،

وقتی به پارک میروم،
پیرمردهایی میبینم که در سکوت به نقطه ای خیره شدن.
شاید به گذشته فکر میکنند ،
به اون دوستت دارم هایی که نگفتن ،
به دوران سراسر مهربانی در قدیم
و شاید :

به این فکر میکنند که چه زود عمر تمام شد
ولی فراموش کردند زندگی کنند...

شما قبل ازینکه دیر بشه #زندگی کنید
دیدگاه ها (۱۲)

بی‌یار مانده ترس ندارد ز مرگ و میر پاییز، اضطرابِ درختانِ کا...

آذرِ بی آزار حسن ِختام زیبای پاییز استاز حالا دلشوره ی این ر...

میپرسی خونه چه شکلیه؟خونه کوچیک و بزرگ فرقی ندارهاونجایی خون...

هر رهی را رفتم این دنیا به پایم خار زددست بی رحمش همه آمال م...

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟕صبح روز بعدمانیا زودتر از همیشه بیدار شد...

پیوند خون و اختیارپارت ۴ | خیانت نزدیک‌تر از همیشهسه روز از ...

پیوند خون و اختیارپارت ۷ | سایه‌ای از گذشتهصبح اون روز، برخل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط