دخترشیطونبلا
#دخترشیطونبلا126
اینبار برعکس چندساعت قبل که با اخم و بغض وارد خونه شده بودم، با ذوق در رو باز کردم و رفتم داخل.
چقدر خوشحال بودم بخاطر داشتن یه همچین رفیقای با معرفت و مهربونی که همیشه و همه جا کنارم بودن.
کادوهام رو کنار سالن گذاشتم و به سمت عکس مامان بابا که روی میز بود رفت و برداشتمش.
روی مبل نشستم و به لبخند قشنگشون نگاه کردم و آروم گفتم:
_ امشب تولدم بود
اشک جمع شده تو چشمام باعث مات شدن چهره هاشون شد پس دستی به چشمام کشیدم تا بتونم واضح ببینمشون و گفتم:
_ امشب من بیست و سه سالم شد اما شما کنارم نیستید که بهم تبریک بگید
بغض تو گلوم مانع از حرف زدنم میشد پس آب دهنم رو قورت دادم تا بغضم از بین بره اما فایده نداشت و حتی باعث شد اشکام سرازیر بشه!
با ناراحتی آروم دستی روی شیشه ی قاب کشیدم و گفتم:
_ دوستام واسم تولد گرفتن و بهم تبریک گفتن اما...اما کاش شما هم بودید!
با بغض و درد بوسه ای روی صورت جفتشون زدم و گفتم:
_ حواستون هست هجده ساله نیستید؟ میدونید هجده ساله منو تنها گذاشتید و رفتید؟
با یادآوری تمام درد و سختی هایی که بعد از رفتنشون کشیدم شدت گریه کردنم بیشتر شد!
هیچکس نمیدونست که چقدر عذاب کشیدم و شکنجه شدم!
اون همه سال عمو و زن عمو اذیتم کردن، ازم کار کشیدن، عین یه خدمتکار باهام رفتار کردن و دَم نزنم...
حتی هیچکدوم از دوستامم نمیدونن که چه گذشته دردناکی داشتم و چه اتفاقاتی برام افتاده...
با بلند شدن صدای گوشیم از جا پریدم و به اون سمت نگاه کردم.
اشکام رو پاک کردم و خواستم برم جواب بدم اما خب پشیمون شدم.
تمام خوشحالی و ذوقم، به یه بغض گنده تو گلوم تبدیل شده بود و حوصله ی هیچکس رو نداشتم پس بی توجه بهش دوباره عکس رو بوسیدم و روی میز گذاشتم و از روی مبل پاشدم تا برم بگیرم بخوابم.
نزدیک در اتاقم بودم که بلند شدن دوباره ی صدای گوشیم باعث شد سر جام بایستم.
اینبار کنجکاو شدم تا ببینم کیه که نصف شبی داره زنگ میزنه پس به سمت گوشی رفتم.
به صفحه اش که نگاه کردم، با دیدن شماره ی سامان وسط اون بغض و ناراحتی، ناخودآگاه لبخند ریزی روی لبم نشست و گوشی رو جواب دادم...
_ جانم؟
_ رسیدی خونه؟
_ آره بابا
_ پس چرا تلفنت رو جواب ندادی؟ نگرانت شدم!
با لبخند به اُپن تکیه دادم و گفتم:
_ ببخشید دیگه
_ از این به بعد گوشیت پیشت باشه هرموقع من زنگ زدم جواب بدی
_ بله چشم
اینبار برعکس چندساعت قبل که با اخم و بغض وارد خونه شده بودم، با ذوق در رو باز کردم و رفتم داخل.
چقدر خوشحال بودم بخاطر داشتن یه همچین رفیقای با معرفت و مهربونی که همیشه و همه جا کنارم بودن.
کادوهام رو کنار سالن گذاشتم و به سمت عکس مامان بابا که روی میز بود رفت و برداشتمش.
روی مبل نشستم و به لبخند قشنگشون نگاه کردم و آروم گفتم:
_ امشب تولدم بود
اشک جمع شده تو چشمام باعث مات شدن چهره هاشون شد پس دستی به چشمام کشیدم تا بتونم واضح ببینمشون و گفتم:
_ امشب من بیست و سه سالم شد اما شما کنارم نیستید که بهم تبریک بگید
بغض تو گلوم مانع از حرف زدنم میشد پس آب دهنم رو قورت دادم تا بغضم از بین بره اما فایده نداشت و حتی باعث شد اشکام سرازیر بشه!
با ناراحتی آروم دستی روی شیشه ی قاب کشیدم و گفتم:
_ دوستام واسم تولد گرفتن و بهم تبریک گفتن اما...اما کاش شما هم بودید!
با بغض و درد بوسه ای روی صورت جفتشون زدم و گفتم:
_ حواستون هست هجده ساله نیستید؟ میدونید هجده ساله منو تنها گذاشتید و رفتید؟
با یادآوری تمام درد و سختی هایی که بعد از رفتنشون کشیدم شدت گریه کردنم بیشتر شد!
هیچکس نمیدونست که چقدر عذاب کشیدم و شکنجه شدم!
اون همه سال عمو و زن عمو اذیتم کردن، ازم کار کشیدن، عین یه خدمتکار باهام رفتار کردن و دَم نزنم...
حتی هیچکدوم از دوستامم نمیدونن که چه گذشته دردناکی داشتم و چه اتفاقاتی برام افتاده...
با بلند شدن صدای گوشیم از جا پریدم و به اون سمت نگاه کردم.
اشکام رو پاک کردم و خواستم برم جواب بدم اما خب پشیمون شدم.
تمام خوشحالی و ذوقم، به یه بغض گنده تو گلوم تبدیل شده بود و حوصله ی هیچکس رو نداشتم پس بی توجه بهش دوباره عکس رو بوسیدم و روی میز گذاشتم و از روی مبل پاشدم تا برم بگیرم بخوابم.
نزدیک در اتاقم بودم که بلند شدن دوباره ی صدای گوشیم باعث شد سر جام بایستم.
اینبار کنجکاو شدم تا ببینم کیه که نصف شبی داره زنگ میزنه پس به سمت گوشی رفتم.
به صفحه اش که نگاه کردم، با دیدن شماره ی سامان وسط اون بغض و ناراحتی، ناخودآگاه لبخند ریزی روی لبم نشست و گوشی رو جواب دادم...
_ جانم؟
_ رسیدی خونه؟
_ آره بابا
_ پس چرا تلفنت رو جواب ندادی؟ نگرانت شدم!
با لبخند به اُپن تکیه دادم و گفتم:
_ ببخشید دیگه
_ از این به بعد گوشیت پیشت باشه هرموقع من زنگ زدم جواب بدی
_ بله چشم
- ۶.۰k
- ۲۰ مهر ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط