این روزها بهانه بیشتر میگیرم...

این روزها بهانه بیشتر میگیرم...

قرص زیاد میخورم...( مسکن ... چه تسکینی ؟؟)

قهوه هایم را تلخ تر میخورم...

بد و بیراه میگویم...

به همه ... به زمین و زمان ...به تو ...

به جای خالی تو...

به مادرم...(که با تردید ... میایستد و میگذارد چهار چوبِ در قابش کند)

به عکس هایی که خودم با دستهای خودم گرفتم ،

و حالا نگاهشان میکنم...

به عکس هایی که دیگری از تو خواهد گرفت ،

و من هرگز نخواهم توانست نگاهشان کنم...

این روزها در حسرتم...

در حسرتِ نامه هایی که باید بنویسم...( و نمی نویسم)

در حسرت نامه هایی که باید بنویسی...( و نمی نویسی)

در حسرت شعرهایی که هر واژه اش میشد برای تو باشد و دیگر ...( هست ... هست ... هنوز هم هست )

این روزها بهت زده ام...

چطور میشود همه کسِ یک نفر باشی ،

و از لحظه ای تا لحظه ی دیگر ،

دیگر هیچ چیزی برایش نباشی...؟؟

چطور میشود یک نفر همه کس زندگیت باشد ،

حتی اگر خودش دیگر نباشد...؟

این روزها در جوابِ ساده ترین سوال ها مانده ام...

بیخود نیست بهانه میگیرم...

قرص میخورم...

بد و بیراه ... و بهت و .......حسرت....

و هزار دردِ بی درمانِ دیگر...

فکر کن در جواب ساده ترین سوال ها بمانی...
دیدگاه ها (۵)

به اندازه ی یک فنجانِ قهوه...به اندازه ی چند دقیقه ،با من نش...

و اگر امروز برایت می نویسم ،از عریانی ذهنی ست...که از ایمان ...

مثل یک مسافر،پیشانی ات را میبوسد...به امیدِ دیداری میگوید ،و...

و شب از مرگِ من گذشته است...از آخرین نامه...از خداحافظ...از ...

p13از خواب بیدار شدم متیو بیرون بود به سمت میز آرایشم برای ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط