عنوان اذیتهای شیرین

# عنوان: اذیت‌های شیرین

یادم می‌آید روزهای اول دبیو، وقتی در میان اعضای خشن و پرانرژی استری کیدز تنها عضو دختر بودم، هان جیسونگ بیش از همه روی اعصابم راه می‌رفت.

سایرین سعی می‌کردند با ملاحظه باشند، اما هان؟ او مثل یک بچه مدرسه‌ای عمل می‌کرد که نمی‌دانست چگونه باید توجه دختری را جلب کند، جز با کارهای احمقانه. قایم کردن هدفون‌های من قبل از شروع تمرین، اضافه کردن آب به بطری آبمیوه‌ام، یا آن ادای مشهوری که از لهجه‌ی عجیبم هنگام خستگی در می‌آورد.

هر بار که سر به سرم می‌گذاشت، دلم می‌خواست با یک بالشت او را خفه کنم. با خشم بهش خیره می‌شدم و او فقط آن لپ‌های سنجابی‌اش را پف می‌داد و با یک لبخند احمقانه شانه بالا می‌انداخت، انگار که یک شاهکار هنری خلق کرده است.

امشب اما فرق داشت. ساعت از نیمه شب گذشته بود و همه به جز من و هان، که همیشه برای آهنگسازی‌های لحظه آخری به استودیو می‌آمد، رفته بودند. من روی مبل اتاق انتظار مچاله شده بودم و سعی می‌کردم از سردردهای میگرنی که از خستگی تمرین داشتم، خلاص شوم.

نور مانیتور روی صورت خسته‌ی هان می‌افتاد، او داشت بی‌صدا روی یک بیت جدید کار می‌کرد. چند دقیقه سکوت بین ما بود، سکوتی سنگین و غیرعادی که معمولاً با شوخی‌های احمقانه‌ی او می‌شکست.

ناگهان، صدای صندلی چرخدارش آمد. او کنارم روی مبل نشست. انتظار یک طعنه‌ی کنایه‌آمیز درباره‌ی موهای نامرتب یا قیافه‌ی درهمم را داشتم، اما او فقط یک شیشه‌ی آب سرد را به سمتم گرفت.

«بگیر. می‌دونم سردرد داری.»

با تعجب نگاهش کردم. «تو از کجا می‌دونی؟»

او بدون نگاه کردن به من، با لحنی آرام گفت: «وقتی خیلی خسته‌ای، همیشه یک اخم کوچک روی ابروی سمت چپت می‌افتد. من همیشه می‌دیدم.»

سرم را به پشتی مبل تکیه دادم. این مراقبت‌های ناگهانی و زیرپوستی او تازگی نداشت. این روزها، اذیت کردن‌هایش کمتر و تبدیل به نگرانی‌های پنهانی شده بود؛ اوایل ماه پیش وقتی مریض بودم، بدون اینکه حتی حرفی بزنم، غذای مورد علاقه‌ام را یواشکی روی میز آشپزخانه گذاشته بود.

«جیسونگ...»

او مانیتور لپ‌تاپش را بست و این‌بار مستقیم و عمیق در چشمانم نگاه کرد. دیگر از آن برق شیطنت‌آمیز همیشگی خبری نبود. جدیتی در نگاهش بود که قلبم را به تپش انداخت.

«می‌دونم خیلی اذیتت کردم. خیلی.» نفس عمیقی کشید. «راستش... من آدم دست‌وپا چلفتی هستم، مخصوصاً وقتی... وقتی کسی برام خیلی مهم می‌شه.»

ابروهایم را بالا انداختم و منتظر بودم که شوخی کند یا جمله را تغییر دهد. اما او فقط دستش را دراز کرد و تارهای مویی که روی صورتم ریخته بود را به آرامی کنار زد.

«من نمی‌دونستم چطور باید باهات رفتار کنم. تو تنها دختری بودی که می‌شناختم و در عین حال انقدر باحال بودی که مثل هم‌تیمی‌های پسر باهات رفتار کنم. اذیتت می‌کردم چون راه دیگه‌ای برای جلب توجهت بلد نبودم، و از ترس اینکه بفهمی...»

صدایش آرام‌تر شد. «...از ترس اینکه بفهمی عاشقتم.»

سکوت اتاق برای چند ثانیه کش آمد. آن اخم خستگی روی صورتم شل شد. لحظه‌ای به آن همه اذیت، آن همه غرغر و خنده‌های زیر زیرکی‌اش فکر کردم. فهمیدم تمام آن لحظات، تمام آن شیطنت‌ها، فقط یک زبان عشق دست و پا چلفتی بود.

لبخند کم‌رنگی زدم، لبخندی که کاملاً با لبخند شیطنت‌آمیز خودش فرق داشت.

«خب، جیسونگ شی، روش خیلی بدی برای ابراز علاقه انتخاب کرده بودی.»

چشمانش روشن شد. از روی مبل بلند شد و دست‌هایش را در جیب شلوار ورزشی‌اش فرو برد و با همان هیجان بچگانه‌ی همیشگی لب زد: «حالا که فهمیدی، قول می‌دم اذیت کردن‌هام رو تبدیل به بوسه‌های خوب کنم. نظرت چیه؟»

و آنجا بود که فهمیدم آن سنجاب پرانرژی هیچ‌وقت تغییر نمی‌کند؛ او فقط راه بهتری برای دوست داشتن پیدا کرده بود.
دیدگاه ها (۰)

## معرفی شخصیت‌های اصلی وانشات### مین یونگی (شوگا)* **اسم ...

## وانشات: خدای مرگ و گل خجالتی ### ۱. سایه‌ی سرد قصرصدای تق...

خورشید تازه از پشت پرده‌های نازک کرمی رنگ، خودش رو به داخل ا...

تو... تو واقعاً اینو می‌گی؟"عاشق اون تمرکزی که داری. حتی عاش...

Himari/ Manga

#تکپارتی •وقتی حجم دهنده فلفلی زدی که اعضا می بوسنتچان:ا/ت ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط