دونفر در یک قلب پارت

☆دونفر در یک قلب پارت ۸☆

بعد از اینکه یوما به اتاق برگشت و کمی آرام شد، هاروکا در اتاق را بست و نشست کنار تخت یومه. نگاهش سرد بود، اما حالا تمرکزش روی یومه بود.

هاروکا: «حالا که تنها شدیم… می‌خوام مطمئن شم حالت خوبه.»

یومه دست‌هایش را روی پتو جمع کرد و با صدای نرم گفت: «هاروکا… من هنوز گیجم… نمی‌فهمم چی شد… همه چیز یه لحظه تاریک بود و بعد… اینجا هستم.»

هاروکا کمی سرش را خم کرد و با صدایی آرام اما بی‌احساس گفت: «می‌دونم… می‌خوام کمکت کنم یادآوری نکنی چیزایی که خطرناکن. بعضی چیزا بهتره فراموش بشن.»

یومه نفس عمیقی کشید و نگاهش به هاروکا افتاد: «تو… چرا با اینکه… اون کارا رو کردی… هنوز آرامشی داری؟»

هاروکا لب‌هایش را کمی فشار داد و گفت: «چون باید خونسرد باشم… حتی وقتی اطرافم پر از آشوبه. ولی… تو مهمی.»

یومه سرخ شد و نگاهش را پایین انداخت: «مهم؟ من؟»

هاروکا یک لحظه نزدیک‌تر آمد و دستش را آرام روی دست یومه گذاشت: «آره… تو مهمی. حتی اگه هنوز نمی‌دونی.»

یومه قلبش تند زد و لبخندی لرزان زد، اما همان موقع صدای یوما از بیرون اتاق به گوش رسید که با کمی عصبانیت گفت: «یومه! اونجا چی کار می‌کنه؟!»

هاروکا بدون نگاه کردن به در، تنها لبخندی سرد زد: «فقط دارم مطمئن می‌شم حالت خوبه… چیزی به تو مربوط نیست.»

یوما از بیرون نفس عمیقی کشید و کمی عقب رفت، اما نگاهش پر از حسادت و نگرانی بود.
یومه با چشم‌های گرد شده گفت: «یوما… نگران نباش…»
اما خودش هم نمی‌دانست چرا وقتی دست هاروکا را لمس می‌کرد، قلبش سریع‌تر می‌زد.

هاروکا آرام گفت: «حالا… استراحت کن… من اینجا هستم.»

و برای اولین بار، یومه احساس کرد که حتی سردترین و بی‌احساس‌ترین فرد می‌تواند محافظی واقعی باشد… و شاید کسی باشد که بتوان به او اعتماد کرد.

اما در ذهن یوما، حسادت و نگرانی ترکیب شده بود و او تصمیم گرفت که باید مراقب باشد… چون هاروکا و یومه، آرام آرام فاصله‌شان کمتر و رابطه‌شان پیچیده‌تر می‌شد…



☆دلیل اینکه زود به زود پارت میدم اینه که من اینارو یه هفته پیش اماده کرده بودم ازشون یه کپی گرفته بودم جون میخواستم پشت سر هم پارت بدم ☆
دیدگاه ها (۰)

☆دونفر در یک قلب پارت ۹– پایانی☆هاروکا کنار تخت ایستاده بود ...

☆دوپارتی از مایکی (غمگین) ☆---پارت ۱: شکست در سکوتا/ت در تار...

☆دونفر در یک قلب پارت ۷☆یومه هنوز روی تخت نشسته بود و گیج و ...

---☆دونفر در یک قلب پارت ۶ (ادامه)☆یومه پلک‌هایش را باز کرد ...

من حسادت می کنم حتی به تنها بودنتمن به فرد رو به رویی، لحظه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط