𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①②
𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①②
_بخش اول_
"تا بر تو نظر کردم رسوای جهان گشتم،
آری همه رسوایی اول ز نظر خیزد..."
_عطار نیشابوری_
𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚
ریچل جونیور پایش را زمین میکوبد و ناگهان من و سوروس تنها هستیم.طلسم عجیبی بود.من که بلد نیستم این کار را بکنم نگاهی به سوروس میکنم و میگویم"خب حالا چی؟باید چکار کنیم؟"
"فکر کنم وقتش که بشه خودمون میفهمیم"
نزدیک تر میایستم"چرا ناراحتی سی؟حالت خوبه"
نگاهم میکند"اینو من باید از تو بپرسم!با اون سیرکی که اون یارو راه انداخت..."
"برای تو مهمه؟برات مهمه که همچین بچگی ای داشتم؟دیدت نسبت به من عوض میشه؟"
دستم را میگیرد"من قبلاً یه بار تورو شناختم ری.این چیزا فقط اینطوری نظرم رو عوض میکنه که بیشتر تحسینت میکنم"
لبخند میزنم"تو خوب بلدی حرف بزنی شازده!"
لبخندم را پاسخ میدهد.این بار همانطوری که دوست دارم"استادم خوب بوده"
ناگهان خاک روی زمین سبک میشود و چند مشت خاک به هوا میرود یک لحظه حواسم به خاک ها پرت میشود و از کف جنگل غافل میشوم و وقتی پایین را نگاه میکنم زیر پایمان چیزی مثل صفحه شطرنج قرار دارد اما به جای خانه های سیاه خانه های قرمز قرار دارد.احتمالاً ده متر در ده متر...نمیدانم.شطرنج بلد نیستم.به سوروس نگاه میکنم و چهره متعجبش را میبینم"چته شازده؟شطرنج دوست نداری؟"
سر تکان میدهد"شطرنج بدون مهره نه."
لبخند میزنم"عیب نداره باهاش لِی لِی بازی میکنیم"
لبخندم را پاسخ میدهد"و حتماً امتیاز مرحله رو میگیریم"
سر تکان میدهم"انقد درگیر مادیات نباش سی.امتیاز فقط یه عدده"
حالتش کمی جدی میشود"خیلیخب.احتمالاً به چیزایی که دیدیم مربوطه.ولی کدومش؟"
شانه بالا میاندازم"چمیدونم!نابغهمون تویی"
همانطور که زمین را نگاه میکند زمزمه میکند"فکر نمیکنم باشم"
روی شانه اش ضربه ای میزنم"عیبی نداره.مکس اغلب اوقات همچین حسی داره"
یک لحظه لبخند میزند و میگوید"پس نباید خیلی سخت باشه"
پاهایم را روی کف خاک گرفته صفحه شطرنج میکشم و میگویم"نه بابا!"
یک تکه کاغذ از جیبش در میآورد"هرچی که دیدم رو وقتی چشمامو باز کردم نوشتم.امیدوارم چیزی یادم نرفته باشه"
با چشم های گرد شده نگاهش میکنم"چی؟ولی تو توی چندثانیه هم با مکس دست به یکی کردی که ریچل جونیور رو تو گونی کنین هم یادداشت کردی؟جتی چیزی هستی؟"
شانه بالا میاندازد"دو دقیقه.به هرحال سخت تر از اینم دیدم پس...یه نگاهی به لیست بنداز ببین چیزی یادت نمیاد؟"
میگویم"به من امید نبند.حافظه من دو سور زده به ماهی گلی"
دستم را میگیرد و کاغذ را توی آن میگذارد"انقد تنبل نباش.یه دور از روش بخون انقد سخته؟"
نگاهی به کاغذ میکنم.صندلی ها کارت ها و نقش هایشان...این ها را که خودم هم دیدم...صبر کن...تعداد چرخ دنده های ساعت زن؟پیچ های صندلی ها؟
"پسر تو واقعا حافظه کوفتیِ عجیبی داری!اینا به چه دردی میخورن آخه؟"
"ری فقط تمرکز کن!بخاطر خدا!"
یک لحظه کاغذ را نگاه می کنم"صندلی ها هرکدوم سی و دو تا پیچ و مهره دارن؟!که چی؟"
بعد یکهو جیغ میزنم"فهمیدم!"
سوروس یک متر میپرد عقب"یه بار دیگه جیغ بکشی آتیشت میزنم"
میخندم"زهرمار!هر صندلی سی و دو پیچ و مهره یعنی دوبل میشه چون سی و دو تا پیچ و سی و دوتا مهره.چهار تا صندلی دیدیم.ما باید روی این صفحه چهار دور برقصیم!چهار دور با هر کدوم سی و دو قدم!"
"محض رضای خدا ری!داری چه زری میزنی؟!"
"یه دقیقه!فقط یه دقیقه غر نزن و به حرفم گوش کن!"
و بعد دستش را میگیرم"رقص بلدی؟والس؟"
یک دستم را که با آن دستش را گرفته ام بالا میکشد و دست دیگرش را روی کمرم میگذارد"هیچوقت فکر نمیکردم این کارو بکنم."
_بخش اول_
"تا بر تو نظر کردم رسوای جهان گشتم،
آری همه رسوایی اول ز نظر خیزد..."
_عطار نیشابوری_
𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚
ریچل جونیور پایش را زمین میکوبد و ناگهان من و سوروس تنها هستیم.طلسم عجیبی بود.من که بلد نیستم این کار را بکنم نگاهی به سوروس میکنم و میگویم"خب حالا چی؟باید چکار کنیم؟"
"فکر کنم وقتش که بشه خودمون میفهمیم"
نزدیک تر میایستم"چرا ناراحتی سی؟حالت خوبه"
نگاهم میکند"اینو من باید از تو بپرسم!با اون سیرکی که اون یارو راه انداخت..."
"برای تو مهمه؟برات مهمه که همچین بچگی ای داشتم؟دیدت نسبت به من عوض میشه؟"
دستم را میگیرد"من قبلاً یه بار تورو شناختم ری.این چیزا فقط اینطوری نظرم رو عوض میکنه که بیشتر تحسینت میکنم"
لبخند میزنم"تو خوب بلدی حرف بزنی شازده!"
لبخندم را پاسخ میدهد.این بار همانطوری که دوست دارم"استادم خوب بوده"
ناگهان خاک روی زمین سبک میشود و چند مشت خاک به هوا میرود یک لحظه حواسم به خاک ها پرت میشود و از کف جنگل غافل میشوم و وقتی پایین را نگاه میکنم زیر پایمان چیزی مثل صفحه شطرنج قرار دارد اما به جای خانه های سیاه خانه های قرمز قرار دارد.احتمالاً ده متر در ده متر...نمیدانم.شطرنج بلد نیستم.به سوروس نگاه میکنم و چهره متعجبش را میبینم"چته شازده؟شطرنج دوست نداری؟"
سر تکان میدهد"شطرنج بدون مهره نه."
لبخند میزنم"عیب نداره باهاش لِی لِی بازی میکنیم"
لبخندم را پاسخ میدهد"و حتماً امتیاز مرحله رو میگیریم"
سر تکان میدهم"انقد درگیر مادیات نباش سی.امتیاز فقط یه عدده"
حالتش کمی جدی میشود"خیلیخب.احتمالاً به چیزایی که دیدیم مربوطه.ولی کدومش؟"
شانه بالا میاندازم"چمیدونم!نابغهمون تویی"
همانطور که زمین را نگاه میکند زمزمه میکند"فکر نمیکنم باشم"
روی شانه اش ضربه ای میزنم"عیبی نداره.مکس اغلب اوقات همچین حسی داره"
یک لحظه لبخند میزند و میگوید"پس نباید خیلی سخت باشه"
پاهایم را روی کف خاک گرفته صفحه شطرنج میکشم و میگویم"نه بابا!"
یک تکه کاغذ از جیبش در میآورد"هرچی که دیدم رو وقتی چشمامو باز کردم نوشتم.امیدوارم چیزی یادم نرفته باشه"
با چشم های گرد شده نگاهش میکنم"چی؟ولی تو توی چندثانیه هم با مکس دست به یکی کردی که ریچل جونیور رو تو گونی کنین هم یادداشت کردی؟جتی چیزی هستی؟"
شانه بالا میاندازد"دو دقیقه.به هرحال سخت تر از اینم دیدم پس...یه نگاهی به لیست بنداز ببین چیزی یادت نمیاد؟"
میگویم"به من امید نبند.حافظه من دو سور زده به ماهی گلی"
دستم را میگیرد و کاغذ را توی آن میگذارد"انقد تنبل نباش.یه دور از روش بخون انقد سخته؟"
نگاهی به کاغذ میکنم.صندلی ها کارت ها و نقش هایشان...این ها را که خودم هم دیدم...صبر کن...تعداد چرخ دنده های ساعت زن؟پیچ های صندلی ها؟
"پسر تو واقعا حافظه کوفتیِ عجیبی داری!اینا به چه دردی میخورن آخه؟"
"ری فقط تمرکز کن!بخاطر خدا!"
یک لحظه کاغذ را نگاه می کنم"صندلی ها هرکدوم سی و دو تا پیچ و مهره دارن؟!که چی؟"
بعد یکهو جیغ میزنم"فهمیدم!"
سوروس یک متر میپرد عقب"یه بار دیگه جیغ بکشی آتیشت میزنم"
میخندم"زهرمار!هر صندلی سی و دو پیچ و مهره یعنی دوبل میشه چون سی و دو تا پیچ و سی و دوتا مهره.چهار تا صندلی دیدیم.ما باید روی این صفحه چهار دور برقصیم!چهار دور با هر کدوم سی و دو قدم!"
"محض رضای خدا ری!داری چه زری میزنی؟!"
"یه دقیقه!فقط یه دقیقه غر نزن و به حرفم گوش کن!"
و بعد دستش را میگیرم"رقص بلدی؟والس؟"
یک دستم را که با آن دستش را گرفته ام بالا میکشد و دست دیگرش را روی کمرم میگذارد"هیچوقت فکر نمیکردم این کارو بکنم."
- ۱۳۹
- ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط