پارت ³
پارت ³
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
یه خونه... بدون آرامش
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
چند روز از اون شب گذشته بود.
سوزوکی مثل همیشه روی زمین نشسته بود و با عروسکش بازی میکرد.
مادرش توی آشپزخونه شام درست میکرد.
همهچی آروم بود...
تا اینکه دوباره صدای باز شدن در خونه اومد.
پدر با صورت برافروخته وارد شد.
بوی الکل از همیشه بیشتر بود.
پدر : غذا آماده نیست هنوز؟!
مادر با آرومی گفت:
مادر : چند دقیقه دیگه حاضر میشه...
اما انگار همین یه جمله کافی بود.
پدر با عصبانیت بشقاب روی میز رو به زمین کوبید.
صدای شکستن بشقاب باعث شد سوزوکی از ترس بلرزه.
اون سریع دوید و پشت مادرش قایم شد.
سوزوکی : مامان...
نترس...
مادر آروم دست روی سر دخترش کشید.
اما دست خودش...
از ترس میلرزید.
اون شب...
سوزوکی برای اولین بار فهمید...
خونهای که باید امنترین جای دنیا باشه...
برای اون، ترسناکترین جا شده بود.
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
چطور شوده؟ و باید بگم پارت ۴ هم نوشتم الان میزارمم
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
یه خونه... بدون آرامش
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
چند روز از اون شب گذشته بود.
سوزوکی مثل همیشه روی زمین نشسته بود و با عروسکش بازی میکرد.
مادرش توی آشپزخونه شام درست میکرد.
همهچی آروم بود...
تا اینکه دوباره صدای باز شدن در خونه اومد.
پدر با صورت برافروخته وارد شد.
بوی الکل از همیشه بیشتر بود.
پدر : غذا آماده نیست هنوز؟!
مادر با آرومی گفت:
مادر : چند دقیقه دیگه حاضر میشه...
اما انگار همین یه جمله کافی بود.
پدر با عصبانیت بشقاب روی میز رو به زمین کوبید.
صدای شکستن بشقاب باعث شد سوزوکی از ترس بلرزه.
اون سریع دوید و پشت مادرش قایم شد.
سوزوکی : مامان...
نترس...
مادر آروم دست روی سر دخترش کشید.
اما دست خودش...
از ترس میلرزید.
اون شب...
سوزوکی برای اولین بار فهمید...
خونهای که باید امنترین جای دنیا باشه...
برای اون، ترسناکترین جا شده بود.
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
چطور شوده؟ و باید بگم پارت ۴ هم نوشتم الان میزارمم
- ۶۷
- ۰۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط