هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶
#پارت_2
دستم روی میز نشست تمام وسایلشو با یه حرکت پرت کردم روی زمین..
خودمم میدونم مریضم..میدونم روز به روز حالم داره بدتر میشه!
ولی نمیخوام درمان بشم از اینکه با ترحم بهم نگاه کنن متنفرم!
پارانویا دارم و بیشتر از بقیه به خودم داره آسیب می‌رسونه..دیدم به زندگی عادی نیست!
به همه چی به همه کس شک دارم..
سعی کردم بیخیال فکر خیال هام بشم..
رو شماره ی حامد کلیک کردم بعد از چند تا بوق صدای شادش پخش شد:
_به به داداشم زنگ زده !
بی توجه بهش لب زدم:
+دارم میرم کلبه جنگلی ی..
نذاشت ادامه حرفمو بزنم و با شیطنت لب زد:
_چشمم ی دونه خوشگلشو می‌فرستم!
خنده ای کردم و گوشیو قطع کردم
وارد اتاقم شدم و لباسامو در آوردم وارد حموم شدم بعد از دوش گرفتنی از حموم خارج شدم لباسی تنم کردم ..
موهامو به بالا حالت دادم ..بعد از اون همه اعصاب خوردی بلاخره قرار بود خودمو خالی کنم!
سوییچمو از روی میز برداشتم پله هارو دوتا یکی پایین رفتم ..
دیدگاه ها (۰)

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_3سوار ماشین شدم با سرعت به س...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_1اهورا:_تمام رفتار هاتونو آق...

رمان جذاب و هیجـانی‌ :هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶 ژانر: عاشقا...

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟓𝟓یه بغضی که بی دلیل ازم...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁶ویو: اتدیشب تا سرم رو روی بالش گذ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط