برادرخواندهیمن پارت32:
با آسانسور شرکت به طبقه مورد نظرش رفت و خواست بیتوجه به همه به اتاق جونگکوک بره که توسط صدای منشی متوقف شد:
_کجا میرید خانم؟
لیلیانا چرخید و نگاهشو به دختر داد. لبخند تصنعیای روی لباش نشوند و به میزش نزدیک شد.
_سلام من با آقای جئون جونگکوک کار داشتم
_قرار قبلی دارید؟
لیلیانا که تصمیم داشت با اومدنش نامزدش رو سورپرایز کنه و از قبل اطلاع نداده بود گفت:
_نه..
منشی بلافاصله جواب داد:
_پس نمیشه. اگه بخواید میتونم هماهنگ کنم برای یه وقت دیگه..
لیلیانا بیتوجه به منشی، نگاهشو سمت تهیونگی کشید که از اتاقش خارج میشد. با صدای پر ذوقی گفت:
_اوه سلام برادر!
تهیونگ با شنیدن صدای لیلیانا به سمتش چرخید. کت سفیدی رو همراه کراپ مشکی و شلوار لی آبی پوشیده بود و موهای فندقی و موجدارشو مثل همیشه باز گذاشته بود. آرایش ملایمی داشت و لبخند روی لبهاش بیشتر تهیونگ رو زجر میداد. اونجا چه غلطی میکرد؟ خونه کم بود، حالا پاش به شرکت هم باز شده بود. قدماشو سمتش کشید و تو چند قدمیش ایستاد. به ناچار باید باهاش خوب رفتار میکرد پس لبخند تصنعیای روی لباش نشوند:
_سلام خوش اومدی
_اومدم جونگکوک رو ببینم ولی منشیتون خیلی گیر میده!
تهیونگ نگاهشو به منشی داد و منشی دستپاچه گفت:
_ببخشید من نمیدونستم این خانم از آشناهاتون هستن
لیلیانا قبل از اینکه تهیونگ چیزی بگه خطاب به منشی گفت:
_من نامزد جونگکوکم!
تهیونگ با انزجار به دختر نگاه کرد. آتیش حسادت داشت وجودشو میسوزوند و نمیتونست کلامی به زبون بیاره. دوباره نگاهشو سمت منشی کشید:
_اشکالی نداره شما به کارتون برسید
و با اشاره دستش دختر رو راهنمایی کرد. کنار هم به سمت اتاق جونگکوک میرفتن و تهیونگ حس خیلی بدی داشت. رقیب عشقیشو به دیدار عشقش میفرستاد؟ چه ذلتی! چند تقهای به در اتاق جونگکوک زد و صدای پسر رو شنید:
_بیا تو
دستیگره در رو پایین کشید و به دختر برای داخل رفتن اشاره کرد. جونگکوک با دیدنشون جا خورد و از روی صندلیش بلند شد. تهیونگ همراه شکستن قلبش جملهای رو که اصلا دلخواهش نبود به زبون آورد:
_جونگکوک نامزدت به دیدنت اومده!
لیلیانا با ورودش با ذوق گفت:
_سلام عزیزم!
جونگکوک جوابی نداد. نگاهش خیره به چشمای تهیونگ مونده بود. ثانیه بعد تهیونگ جثهشو از جلوی در کنار کشید و با خروجش در اتاق رو بست. شاید این درست ترین کاری بود که میتونست انجام بده. با خروج تهیونگ، جونگکوک نگاهشو به لیلیانا داد و با لحن تندی پرسید:
_واسه چی اومدی اینجا؟
لیلیانا ناراحت از رفتارش سرشو پایین انداخت:
_فکر میکردم خوشحال بشی..
جونگکوک اخماشو تو هم کشید:
_قطعا وقتی بیخبر کاری رو انجام میدی که نباید، خوشحال نمیشم!
با آسانسور شرکت به طبقه مورد نظرش رفت و خواست بیتوجه به همه به اتاق جونگکوک بره که توسط صدای منشی متوقف شد:
_کجا میرید خانم؟
لیلیانا چرخید و نگاهشو به دختر داد. لبخند تصنعیای روی لباش نشوند و به میزش نزدیک شد.
_سلام من با آقای جئون جونگکوک کار داشتم
_قرار قبلی دارید؟
لیلیانا که تصمیم داشت با اومدنش نامزدش رو سورپرایز کنه و از قبل اطلاع نداده بود گفت:
_نه..
منشی بلافاصله جواب داد:
_پس نمیشه. اگه بخواید میتونم هماهنگ کنم برای یه وقت دیگه..
لیلیانا بیتوجه به منشی، نگاهشو سمت تهیونگی کشید که از اتاقش خارج میشد. با صدای پر ذوقی گفت:
_اوه سلام برادر!
تهیونگ با شنیدن صدای لیلیانا به سمتش چرخید. کت سفیدی رو همراه کراپ مشکی و شلوار لی آبی پوشیده بود و موهای فندقی و موجدارشو مثل همیشه باز گذاشته بود. آرایش ملایمی داشت و لبخند روی لبهاش بیشتر تهیونگ رو زجر میداد. اونجا چه غلطی میکرد؟ خونه کم بود، حالا پاش به شرکت هم باز شده بود. قدماشو سمتش کشید و تو چند قدمیش ایستاد. به ناچار باید باهاش خوب رفتار میکرد پس لبخند تصنعیای روی لباش نشوند:
_سلام خوش اومدی
_اومدم جونگکوک رو ببینم ولی منشیتون خیلی گیر میده!
تهیونگ نگاهشو به منشی داد و منشی دستپاچه گفت:
_ببخشید من نمیدونستم این خانم از آشناهاتون هستن
لیلیانا قبل از اینکه تهیونگ چیزی بگه خطاب به منشی گفت:
_من نامزد جونگکوکم!
تهیونگ با انزجار به دختر نگاه کرد. آتیش حسادت داشت وجودشو میسوزوند و نمیتونست کلامی به زبون بیاره. دوباره نگاهشو سمت منشی کشید:
_اشکالی نداره شما به کارتون برسید
و با اشاره دستش دختر رو راهنمایی کرد. کنار هم به سمت اتاق جونگکوک میرفتن و تهیونگ حس خیلی بدی داشت. رقیب عشقیشو به دیدار عشقش میفرستاد؟ چه ذلتی! چند تقهای به در اتاق جونگکوک زد و صدای پسر رو شنید:
_بیا تو
دستیگره در رو پایین کشید و به دختر برای داخل رفتن اشاره کرد. جونگکوک با دیدنشون جا خورد و از روی صندلیش بلند شد. تهیونگ همراه شکستن قلبش جملهای رو که اصلا دلخواهش نبود به زبون آورد:
_جونگکوک نامزدت به دیدنت اومده!
لیلیانا با ورودش با ذوق گفت:
_سلام عزیزم!
جونگکوک جوابی نداد. نگاهش خیره به چشمای تهیونگ مونده بود. ثانیه بعد تهیونگ جثهشو از جلوی در کنار کشید و با خروجش در اتاق رو بست. شاید این درست ترین کاری بود که میتونست انجام بده. با خروج تهیونگ، جونگکوک نگاهشو به لیلیانا داد و با لحن تندی پرسید:
_واسه چی اومدی اینجا؟
لیلیانا ناراحت از رفتارش سرشو پایین انداخت:
_فکر میکردم خوشحال بشی..
جونگکوک اخماشو تو هم کشید:
_قطعا وقتی بیخبر کاری رو انجام میدی که نباید، خوشحال نمیشم!
- ۳۵۷
- ۱۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط