ازدواج نافرجام
《 ازدواج نافرجام 》
(๑˙❥˙๑) پارت 44 (๑˙❥˙๑)
با خستگی از گشد گذار با دوست روی مبل نشسته بود و جرعه ای از دمنوش دست ساز خودش نوشید و بازم یه پشتی مبل تکیه داد
جونگکوک بازم هم دیر کرده بود و دختر هم طبق معمول برای شام منتظرش مانده بود نفس کلافه کشید و کمی با گوشیش ور رفت اما خستگی و بیحوصلگی اجازه هیچ کاری رو بهش نمیداد
با یادآوری تمام روز که توی پاساژ ها گشته بود لعنتی به دوستش فرستاد ( وای خدا لعنتت کنه اینها ) با صدای باز شدن در صاف روی مبل نشست
و نگاهش رو سمته راه روی خونه چرخوند از روی مبل بلند شد
با وجود خستگی اش لب نرمی زد و به سمته در رفت اما با دیدن چهره اخم آلود و کلافه جونگکوک لبخندش محو شد
وقتی نگاه جونگکوک بالا اومد و نیم نگاهی بهش انداختم سعی کرد حالت چهره اش رو نادیده بگیره و بازم هم لبخند ریزی زد
ویوا : سلام خوش اومدی
جونگکوک فقد سر تکون داد و به سمته طبقه بالا رفتن دختر با تعجب به جای خالی است نگاه کرد و بعد با چشماش مسیر رفتنش رو دنبال کرد
( صبح که میرفت حالش خوب بود حتا وقتی از خونه در بیرون میرفت دیدم لبخند زد اما حالا یعنی اتفاقی افتاده ؟ ) نگران از آشفتگی جونگکوک به سمته اتاق خواب مشترکشون قدم برداشت ... به نزدیکی در اتاق نرسیده بود که صدا مکالمهی جونگکوک رو از لای در شنید
جونگکوک : بیست چهار ساعته مراقبتش باشه ... نه خودت اینکار انجام بده...هرچه سریعتر یه دستیار جدید برای پدرم پیدا کن نمیخوام از فردا اون مرتیکه کنارش باشه....
صدای جونگکوک به شدت جدی و خشن بود و بخاطر همین لحظه مکث کرد تا وارد اتاق بشه... نگاهی از لای در نیم باز به جونگکوک انداخت که پشت بهش ایستاد بود و با حالت کلافه یک دستش توی موهایش برد و چتری های کوتاهش رو به عقب هدایت کرد لحظهای لبخند پر از ذوقی روی لبش آمد ( یک مرد چطور میتونی توی هر حالتی جذاب باشه )
این رو با خودش زمزمه کرد...اما سریع لبخندش رو جمع کرد و وارد اتاق شد میخواست جویای حالش بشه اما توی پرسیدنش تردید داشت
وقتی دقیقه پشتش ایستاد نفس عمیقی کشید.... جونگکوک که هنوز درحال ور رفتن با گوشیش بود با شنیدن صدای ظریف همسرش لحظه مکث کرد و دست از حرکت ایستادن
ویوا : جونگکوک حالت خوبه
جونگکوک گوشیش روی تخت پرت کرد و
نچ نچ نچ لایک پارت های اصلا قابل قبول نیست
(๑˙❥˙๑) پارت 44 (๑˙❥˙๑)
با خستگی از گشد گذار با دوست روی مبل نشسته بود و جرعه ای از دمنوش دست ساز خودش نوشید و بازم یه پشتی مبل تکیه داد
جونگکوک بازم هم دیر کرده بود و دختر هم طبق معمول برای شام منتظرش مانده بود نفس کلافه کشید و کمی با گوشیش ور رفت اما خستگی و بیحوصلگی اجازه هیچ کاری رو بهش نمیداد
با یادآوری تمام روز که توی پاساژ ها گشته بود لعنتی به دوستش فرستاد ( وای خدا لعنتت کنه اینها ) با صدای باز شدن در صاف روی مبل نشست
و نگاهش رو سمته راه روی خونه چرخوند از روی مبل بلند شد
با وجود خستگی اش لب نرمی زد و به سمته در رفت اما با دیدن چهره اخم آلود و کلافه جونگکوک لبخندش محو شد
وقتی نگاه جونگکوک بالا اومد و نیم نگاهی بهش انداختم سعی کرد حالت چهره اش رو نادیده بگیره و بازم هم لبخند ریزی زد
ویوا : سلام خوش اومدی
جونگکوک فقد سر تکون داد و به سمته طبقه بالا رفتن دختر با تعجب به جای خالی است نگاه کرد و بعد با چشماش مسیر رفتنش رو دنبال کرد
( صبح که میرفت حالش خوب بود حتا وقتی از خونه در بیرون میرفت دیدم لبخند زد اما حالا یعنی اتفاقی افتاده ؟ ) نگران از آشفتگی جونگکوک به سمته اتاق خواب مشترکشون قدم برداشت ... به نزدیکی در اتاق نرسیده بود که صدا مکالمهی جونگکوک رو از لای در شنید
جونگکوک : بیست چهار ساعته مراقبتش باشه ... نه خودت اینکار انجام بده...هرچه سریعتر یه دستیار جدید برای پدرم پیدا کن نمیخوام از فردا اون مرتیکه کنارش باشه....
صدای جونگکوک به شدت جدی و خشن بود و بخاطر همین لحظه مکث کرد تا وارد اتاق بشه... نگاهی از لای در نیم باز به جونگکوک انداخت که پشت بهش ایستاد بود و با حالت کلافه یک دستش توی موهایش برد و چتری های کوتاهش رو به عقب هدایت کرد لحظهای لبخند پر از ذوقی روی لبش آمد ( یک مرد چطور میتونی توی هر حالتی جذاب باشه )
این رو با خودش زمزمه کرد...اما سریع لبخندش رو جمع کرد و وارد اتاق شد میخواست جویای حالش بشه اما توی پرسیدنش تردید داشت
وقتی دقیقه پشتش ایستاد نفس عمیقی کشید.... جونگکوک که هنوز درحال ور رفتن با گوشیش بود با شنیدن صدای ظریف همسرش لحظه مکث کرد و دست از حرکت ایستادن
ویوا : جونگکوک حالت خوبه
جونگکوک گوشیش روی تخت پرت کرد و
نچ نچ نچ لایک پارت های اصلا قابل قبول نیست
- ۱۶.۴k
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط