توی کوچه پیرمردی دیدم که روی زمین سرد خوابیده بود چیزی

"توی کوچه پیرمردی دیدم که روی زمینِ سرد خوابیده بود. چیزی نداشتم تا کمکش کنم. از فکر پیرمرد خوابم نمی‌برد. رختخوابم را جمع کردم و روی زمین سرد خوابیدم. می‌خواستم در رنج پیرمرد شریک باشم. آن شب مریض شدم، اما روحم شفا پیدا کرد؛ چه مریضیِ لذت بخشی"

#چمران
دیدگاه ها (۸)

-متاسفانھ درست اون‌ روزۍ از زندگیمون میریـد کھ حاضریم واستون...

هنگام ثمر دادن مان بود خزان شد...#حامد_عسکریغمگین و دلتنگ با...

‏وقتي يه نابينا ازت بخواد آسمون رو براش توصيف كنی تازه ميفهم...

هوا یه جوریه که حال میده با اونی که دوسش داری بری یه جا پتو ...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۲۵ خیلی نگرانم بود. اما نگران...

تب؟{طابع قوانین ویسگون}ویو هانول:داداشم خیلی روی دیر اومدن ح...

رمان نابودی پارت ۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط