فیکشنریندوهایتانی

╭ •┈┈┈•💜•┈┈┈•
┊  ⊹ ࣪ ׅ 𝐓𝐚𝐠: #فیکشن_ریندوهایتانی
╰┈┈┈┈┈┈┈ part 27 :

زیر لب جواب داد : تازه اومده تحفه‌ !

گفتم :حق نداری با من اینطوری حرف بزنیا‌ ، من بخاطر تو کتک خوردم .

دست ریندو روی پهلوم محکم شد و انگشت هاش توی گوشت نرم فرو رفتن .

همین که به طرف دیگه می کشیدم ران جوابمو داد : آخی ، طفلکی !

دوست داشتم به سمتش برگردم و توی صورت از خود راضیش چنگ بندازم اما توی بغل ریندو که به طرف مخالف دنبال خودش می کشیدم راه افتادم و روی کاناپه اسپورت نشستم .

مقابلم وایستاد و با اخم بهم خیره شد تا اینکه گفتم : باز چیه ؟
اگه دوباره میخوای درباره چرندیات گذشته و اینا حرف بزنی تا برگردم و برم .

روی زانوهاش جلوم نشست و مچ یکی از پاهام رو نگه داشت .
به جلو خم شدم بهم نگاه کردم که با ثابت نگه داشتن پام روی زمین بند کفش رو می بست ‌.

گفت : نه ، فقط امشب زیادی خوشگل شدی .

با وجود دختر هایی که توی خونه پخش شده بودن و می خندیدن من بیشتر شبیه یه عروسک شیطان پرست ترسناک بودم نه یکی از اون باربی هایی که اینجا بود .

اما اینکه از خودم راضی نبودم دلیل نمی شد که به زبان بیارمش ، این اشتباه خیلی بزرگی میتونست باشه .
دیدگاه ها (۲)

╭ •┈┈┈•💜•┈┈┈•┊  ⊹ ࣪ ׅ 𝐓𝐚𝐠: #فیکشن_ریندوهایتانی╰┈┈┈┈┈┈┈ part...

╭ •┈┈┈•💜•┈┈┈•┊  ⊹ ࣪ ׅ 𝐓𝐚𝐠: #فیکشن_ریندوهایتانی╰┈┈┈┈┈┈┈ part...

╭ •┈┈┈•💜•┈┈┈•┊  ⊹ ࣪ ׅ 𝐓𝐚𝐠: #فیکشن_ریندوهایتانی╰┈┈┈┈┈┈┈ part...

چندشاتی جونگکوک(پارت۶)

پارت یک زندگی شیرین

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط