روشن است که خسته‌ام

روشن است که خسته‌ام
زیرا آدمیان در جایی باید خسته شوند
از چه خسته‌ام، نمی‌دانم
دانستنش به هیچ رو به کارم نیاید
زیرا خستگی همان است که هست
سوزش زخم همان است که هست
و آن را با سببش کاری نیست
آری خسته‌ام
و به نرمی لبخند می‌زنم
بر خستگی که فقط همین است
در تن آرزویی برای خواب
در روح تمنایی برای نیندیشیدن
دیدگاه ها (۳)

باختم باختم من به اوهمه ی عمر دلدادگی راکه غربت به خانه ام س...

.می تونی با یه نگاه سرسریبغض بدخیم من و عمل کنیتو علاج کل در...

«برای رزالین» تاریکی اتاق انگار نور امیدش را ربوده بود. خسته...

پارت ۱۹ایتاچی از خدا خواست، تنها کسی که در لحظه ی اخر به ذهن...

The sound of bells part 4

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط