## 📖 فصل ۱ — قسمت ۱۱

## 📖 فصل ۱ — قسمت ۱۱

### «حقیقت تلخ»

آنیا فکر کرد اشتباه شنیده. چند لحظه خشکش زد و بعد با صدای لرزون گفت: «چی... چی گفتی؟»

دامیان آروم تکرار کرد: «گفتم تو دختر من نیستی. یعنی... دختر خونیم نیستی.»

آنیا قلبش داشت از سینه بیرون میزد: «منظورت چیه؟ من که همیشه با خانوادهم زندگی کردم!»

دامیان یه قدم نزدیکتر شد و گفت: «آنیا، من سالهاست دنبال تو میگردم. تو رو توی این شهر پیدا کردم چون... یه نشونهی خاص داری. یه خالم پشت گوشت، درست مثل مادر واقعیت.»

آنیا دستش رو برد پشت گوشش. خال کوچیکی اونجا بود که همیشه فکر میکرد عادیست.

دامیان ادامه داد: «مادر واقعی تو... زن من بود. سالها پیش، تو رو از ما دزدیدن. من سالها دنبالتم گشتم تا بالاخره پیدات کردم.»

آنیا با چشمانی پر از اشک گفت: «نه... این نمیتونه درست باشه. خانوادهم... مامان و بابام...»

دامیان گفت: «میدونم باور کردنش سخته. ولی اگه شک داری، برو ازشون بپرس. ببین توی چشاشون میتونن بهت دروغ بگن یا نه.»

آنیا لرزید. نمیتونست باور کنه. ولی یه چیز توی صدای دامیان بود که بهش میگفت داره حقیقت رو میگه. اون شب، آنیا نتونست بخوابه. صبح که شد، مستقیم رفت پیش مادرش.

مادرش داشت صبحونه درست میکرد. آنیا بدون مقدمه گفت: «مامان... من دختر خونیت نیستم، درسته؟»

دست مادرش لرزید و لیوان از دستش افتاد و شکست. چند لحظه سکوت سنگینی شد. بعد مادرش با چشمانی پر از اشک آروم گفت: «کی... کی بهت گفت؟»

آنیا با شنیدن این حرف، قلبش شکست. پس حقیقت داشت.

مادرش نشست و با صدای لرزون گفت: «آنیا جون، ما تو رو از یه پرورشگاه به فرزندی قبول کردیم. تو فقط چند ماهه بودی. ما همیشه دوستت داشتیم مثل دختر خودمون... ولی حق نداشتیم حقیقت رو ازت پنهان کنیم. ببخشید.»

آنیا اشک میریخت. نمیدونست باید چی بگه. مادرش ادامه داد: «یه روز یه مرد اومد پرورشگاه و گفت دنبال دخترش میگرده. ولی ما نتونستیم تحمل کنیم که تو رو از دست بدیم... پس فرار کردیم و اومدیم این شهر. میدونستم یه روز میاد سراغت. میدونستم.»

آنیا با صدای شکسته گفت: «پس دامیان... پدر واقعیمه؟»

مادرش سرش رو پایین انداخت و آروم گفت: «نمیدونم اسمش چیه. ولی اگه پیدات کرده... آره، احتمالاً همونه.»

آنیا از خونه زد بیرون. نمیدونست کجا داره میره. فقط میدونست باید دامیان رو ببینه. رفت سمت دریاچهی قدیمی. دامیان اونجا بود، انگار منتظرش بود.

آنیا با چشمانی خیس گفت: «چرا اینقدر طول کشید پیدام کنی؟ چرا اینهمه سال... تنها بودم؟»

دامیان با صدایی که برای اولین بار لرزش داشت گفت: «من هیچوقت دست از جستجو برنداشتم. هر روز، هر سال... دنبال تو بودم. مادرت... همسر من، قبل از اینکه تو رو از ما بدزدن، بهم گفت هر اتفاقی بیفته، پیدات کنم. قول دادم.»

آنیا گفت: «مامانم... مادر واقعیم... کجاست؟»

دامیان چند لحظه سکوت کرد. بعد آروم گفت: «اون دیگه نیست. چند سال پیش... از دنیا رفت. ولی تا آخرین لحظه، به تو فکر میکرد.»

آنیا دیگه طاقت نیاورد و گریه کرد. دامیان قدم جلو گذاشت و برای اولین بار، آروم بغلش کرد. پدری که سالها دنبالش گشته بود، حالا جلوش ایستاده بود.

آنیا توی بغلش زمزمه کرد: «حالا چی میشه؟»

دامیان آروم گفت: «حالا... تو تصمیم میگیری. من فقط میخواستم حقیقت رو بدون. اینکه بخوای منو بپذیری یا نه، دست خودته.»

آنیا به آسمون نگاه کرد. زندگیاش توی چند روز کاملاً عوض شده بود. حالا باید تصمیم میگرفت: خانوادهای که بزرگش کرده بود، یا پدری که سالها دنبالش گشته بود؟

---

### 🔥 پایان قسمت ۱۱

---
دیدگاه ها (۰)

چرا پسر یجورای نگاه میکن که انگار به فیلم ترسناک میکنن بجای ...

## 📖 فصل ۱ — قسمت ۱۲### «انتخاب سخت»آنیا چند روزه که با خودش...

## 📖 فصل ۱ — قسمت ۱۰### «راز پنهان»صبح روز بعد، آنیا با یه ت...

بچه ها ببینید از آپارت چی پیدا کردم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط