ʀᴇᴅᴇᴇᴍᴇʀ

ʀᴇᴅᴇᴇᴍᴇʀ
نجات دهنده
p¹³

وارد ویلا شدیم که دو هیون تو اون اوضاع منو دید خیلی عصبی و جوشی شد

کوک:فکر کنم بالا اتاق باشه میخوای بزارمت بالا...

دو هیون:که چی بشه بالا بزاریش

کوک:اونش به تو ربطی نداره

دو هیون:عصبی نشو که...

کوک:که چی؟

ا.ت:کوک ولش کن

بردم بالا و روی تخت گذاشت و همینجوری بهم زل زد

ا.ت:چیه؟!(خنده)

کوک خیلی آروم سمتم اومد و لباش رو گذاشت و لبم و یه مک عمیق ازش زد

کوک:بدون هیچکس غیر از من نمیتونه تو ببوسه

ا.ت:باشه بابا میدونم

نونا:بچه ها بیاین پایین(داد)

کوک دستمو گرفت و دوتایی رفتیم پایین

۴ نفر رو دیدیم که تفنگ دستشون هست و دارن مارو نگاه میکنن

مرده:ما پلیسیم

کوک:عههه ببخشید ما از دست زامبی ها فرار کردیم خواهشا مارو نجات بدین

مرده:برای همین اومیدیم بیاین

نامجون:راستی بچه ها سوهو و یونا کجان

ا‌.ت:من اونارو دیدم

"فلش بک"

وقتی داشتیم می دویدیم سوهو و یونا رو دیدم که مثل زامبی ها شدن

یعنی اوناهم تبدیل شدن

"پایان فلش بک"

نامجون:ای وایی

نونا:(گریه)

ا.ت:نونا چی شده

نونا:هققق سوهووو

ا.ت:بخاطر سوهو گریه میکنی(تعجب)

سولی:بچه ها اون...
دیدگاه ها (۱)

ʀᴇᴅᴇᴇᴍᴇʀنجات دهندهp¹⁴سولی:بچه ها اون سوهو رو دوست داشتهمه:چی...

ʀᴇᴅᴇᴇᴍᴇʀنجات دهندهp¹²کوک:(یه مشت دیگه بهش زد)بازم داری زر می...

ʀᴇᴅᴇᴇᴍᴇʀنجات دهندهp¹¹برگشت سمتم که دستش رو دور کمرم حلقه کرد...

ʀᴇᴅᴇᴇᴍᴇʀنجات دهندهp⁶پس یونا دستمال رو گرفت و خواست به دستش ب...

ʀᴇᴅᴇᴇᴍᴇʀنجات دهندهp⁹داشتیم حرف میزدیم که یهو یه هلیکوپتر دید...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط