ص ۶۶

ص ۶۶

با ازاده تماس گرفتم __باز هم این موضوع را از پریسا مخفی کردم  . انروز فکر میکردم‌که از عشقم مواظبت میکنم ولی بعد از گذشت سالها می فهمم گاهی گناه سکوت و کتمان بسیار بیشتر از  سخن گفتن است  .
و انکه برای تبرئه خودش میگوید من چیزی نگفتم از همه گناهکار تر است .... __ازاده از تماسم خ‌شحال شد و تحویل گرفت و گفت سیاوش چه برادر با حالی داری گفتم چطور
گفت باهاش صحبت کردم بهش گفتم رفتیم جمشیدیه و قلیون‌کشیدیم و در موردش با من صحبت کردی  بهش گفتم خیلی هواتو داشته باشه ...

انگشتانم بر روی گوشی خشک شد درد در تمام وجودم پیچیدید عصبانی شدم و  گفتم تو بی جا کردی  ! تو میدونی من تو چه تویله ای زندگی میکنم ؟
خلاصه کنم انقدر به ازاده تشر زدم که با ناراحتی  تماس را قطع کرد ...

ولی برایم مشخص نشد که ازاده در مورد پریسا  به برادرم‌حرفی زده یا برادرم  از روی حسادت به جان من افتاده است...

در خلوتی به پدرم گلایه کردم  گفتم چرا ندیده و نشناخته قضاوت میکنی ؟ سکوت کرد  برایش از خانواده پریسا گفتم
که دستم را گرفت و گفت
بابا جان من از تو ناراحت نیستم  بله برون و مراسم خاستگاری و اشنایی قبل از ازدواج برای این روز هاست
چیزی که مرا ناراحت کرد  حرفهای برادرت بود تو با هرکسی ازدواج کنی این فامیل حرف مفت زن و بی چاک و دهن میگویند برادرش از لول گفته بود  زن سیاوش یک زن هرجایی ست ... با این مصیبت چه کنم ؟

از حرف پدر مغز استخوانم سوخت 
دعوای سختی با برادرم  کردم ولی از قدیم‌گفته اند در دروازه را می شود بست و در دهان بعضی  را نمیشود
زن داداش از یک طرف برادرم از یک طرف
هرکس را میدیدند و با هرکس  به عیادت می امد همان حرفها را تکرار میکردد...

با خودم گفتم می روم و دیگر باز نمیگردم  چراغ خاموش اهسته لوازمم را جمع میکردم تا با خود ببرم و دیگر باز نگردم
ولی  هر راهی که می رفتم بن بست بود

با پریسا هماهنگ گردم گفت در انباری مجتمع  جای خالی هست  قرار شد لوازمم را انجا ببرم

 برای تهران بلیط گرفتم و امدم خانه که دیدم ازاده کنار خواهرم نشسته ...
قصه نمیکویم برگی از خاطرات سیاه زندگی نداشته ام را تعریف میکنم شاید بفهمم علت این همه روزگار سیاهیم را  حالم خراب شد افتادم
به خودم امدم که سرم را روی پای  ازاده دیدم ..
فقط بختم بلند بود که ان لحطه حالم خراب شد  برادرم نبود  پدر که در اتاق خودش استراحت میکرد و من و خواهرم بودیم‌
ازاده گفت اومدم هم معذرت خواهی کنم که به برادرت اون حرفها را زدم هم  بهت مژده بدم که با سینا کات کردم ...گفتم من نامزد کردم ... گفت میدانم دروغ میگویی عقد هم کرده باشی میتوانی طلاق بگیری من پای همه چیز ایستاده ام  مینویسم فشارم جا به جا میشود ولی ازاده انروز با گریه رفت تنها گلایه اش هم  رفتار خواهرم بود
میگفت چرا   خواهرت از امدن من ناراحت بود  و به جای خوش امد گویی گفت چرا امده ای ..از الان میخواهد برایم خواهرشوهر شود ...

شرط ابرو داری بود تا ازاده بود هیچ کس چیزی نگفت ولی وقتی رفت
پدرم گفت یک دختر اینقدر بی خانواده و سر خود ؟ این بود ان  خانواده اصیل و‌نجیبی که میگفتی !
تازه میفهمم برادرت راست میگفت !
سیاوش اگر سر سفره عقد دختر عمویت نشینی  عاقت میکنم و ارث محروم ...
دیدگاه ها (۵)

ص ۶۷پدر بود و احترامش واجب از عاق پدر می ترسیدم  و تلاشم برا...

ص ۶۵ ان شب پریسا از زندگی شخصی خودش گفت از ترسها از امیدها ا...

ان لحظه سر از پا نمی شناختم . پریسا برای من بود  ان چشمانش  ...

ان لحظه سر از پا نمی شناختم . پریسا برای من بود  ان چشمانش  ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط