منم و تلخیِ دلدار، ولی میخندم

منم و تلخیِ دلدار، ولی میخندم
منم و سینه ی بیمار، ولی میخندم
منم و حسرتِ یلدا و غزلخوانیِ عشق
شعرِ من وردِ لبِ یار...ولی میخندم

منم و حسرتِ سرخیِ انارِ لبِ او
حسرتِ بوسه و دیدار، ولی میخندم
«نفسم بندِ نفسهای کسی هست که نیست»
همه دنیا شده دیوار، ولی میخندم...
منم آن شاعرِ دلخون که فقط وقفِ تو شد
و ندید از تو جز آزار...ولی میخندم
هر چه فریاد زدم از غم و تنهایی و درد
گوشِ تو نیست بدهکار ، ولی میخندم

کَسِ من روی تو و کارِ من آغوشِ تو بود
شده ام بی کس و بی کار، ولی میخندم

شدم از عشقِ تو دیوانه و رسوای زمان
آه! ، انگار نه انگار... ولی میخندم

این جنون نیست که با دست تو ای هستیِ من
پا نهادم به سرِ دار، ولی میخندم؟
دیدگاه ها (۱)

«ﺗﻨﻬﺎﺋﯽ ﺧﯿﻠﯽ ﻋﻭﺿﻢ ﮐﺮﺩ،ﺍﺯ ﻣﻦ آﺩﻣﯽ ﺳﺎﺧﺖ ﮐﻪ ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ﻧﺒﻮﺩﻡ...»ﮔﺎ...

ﯼ ﺩﻝ ﺷﮑﺎﯾﺖﻫﺎ ﻣﮑﻦ ﺗﺎ ﻧﺸﻨﻮﺩ ﺩﻟﺪﺍﺭ ﻣﻦﺍﯼ ﺩﻝ ﻧﻤﯽﺗﺮﺳﯽ ﻣﮕﺮ ﺍﺯ ﯾﺎﺭ ﺑ...

ﺍﮔﺮ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺯﺍﺩﻩ ﻣﯿﺸﺪﻡﺍﺯ ﺧﺪﺍﯼِ ﺭﻧﮓ ﻫﺎ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺘﻢ ..ﻣﺮﺍ ﻣﺜﻞ ﺳﻬﺮﺍ...

ﺑـﺰﺭﮒ ﮐﻪ ﻣﯿﺸــــﯽ ؛ ﻏﺼـﻪ ﻫﺎﯾﺖ ﺯﻭﺩﺗـﺮ ﺍﺯ ﺧـﻮﺩﺕ ﻗـﺪ ﻣﯽﮐﺸــﻨﺪ ،...

اعتماد پارت|۱۲۵|

Enemys Embrsce [ part ۱۷ ]

آینه جادویی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط