The Rival’s Embrace🍂✨️
The Rival’s Embrace🍂✨️
Part¹³
شش ماه از اولین باری که اِت پایش به استودیوی موسیقی جیمین باز شد، گذشته بود. اما این شش ماه، صرفاً گذشت زمان نبود؛ بلکه دوران شکلگیری و تعمیق یک وابستگی دوستانه بود که حالا به تار و پود زندگی هر دو نفرشان تنیده شده بود.
دیگر آن روزهای اول، که هر دیدار یا مکالمه، تازگی و کشف داشت، به خاطرهای شیرین بدل شده بود. حالا، روزمرگیِ شیرینِ با هم بودن، جای آن را گرفته بود. کمتر روزی بود که جیمین و اِت یکدیگر را نبینند. اگر نه حضوری، حتماً با تماسی تصویری که گاهی تمام روز طول میکشید.
استودیوی جیمین حالا فقط پناهگاه او نبود؛ بلکه به مکانی امن و مشترک برای هر دو تبدیل شده بود. گاهی اِت با لپتاپش میآمد و کنار جیمین مینشست، در حالی که او روی ملودیهای جدید کار میکرد. اِت هم کارهای خودش را انجام میداد، ولی حضور جیمین، مثل یک موسیقی متن آرامشبخش، تمام فضای کارش را پر میکرد.
چتهایشان دیگر فقط دربارهی موسیقی یا کارهای روزمره نبود. از جوکهای بیمزه گرفته تا عمیقترین افکار و نگرانیها، همه چیز رد و بدل میشد. جیمین دیگر براحتی میتوانست دربارهی استرسهایش قبل از اجرا یا ایدههای جدیدش با اِت صحبت کند و اِت هم با دقت گوش میداد و راهنمایی میکرد.
**جیمین:** (از طریق چت) "وای اِت! الان یه ایده فوقالعاده برای یه آهنگ دارم، ولی حس میکنم یه چیزی کمه. انگار یه رنگ رو گم کردم."
**اِت:** (چند ثانیه بعد جواب میدهد) "رنگ؟ چه رنگی؟ شاید صورتی؟ یا شایدم یه آبی خیلی خاص؟"
**جیمین:** "نه، فکر کنم یه رنگ گرمتر. مثل نارنجی سوخته، ولی با یه ته مایهی دودی."
**اِت:** "اوه! جالبه! مثل غروب آفتاب روی یه شهر قدیمی؟ یا مثل رنگِ یه شال پشمی دستباف؟"
**جیمین:** "دقیقا! دومیه! عالیه! ممنونم!"
تماسهای تصویریشان هم شبیه یک گفتگوی بیوقفه بود. گاهی فقط برای چند دقیقه، برای اینکه روز طرف مقابل را با یک "سلام" و یک لبخند شروع کنند. گاهی هم ساعتها، در حالی که هر کدام مشغول کاری بودند، صفحه نمایشگرشان روشن بود و سکوت بین حرفها، حس نزدیکی بیشتری را منتقل میکرد. اِت گاهی از آشپزخانهاش برای جیمین غذا میکشید و جیمین هم از پنجرهی استودیو منظرهی بیرون را برایش تعریف میکرد.
این وابستگی، نه از سر اجبار، که از روی لذت و آرامشی بود که در کنار هم پیدا کرده بودند. جیمین احساس میکرد اِت، همان "چیزی" است که در موسیقیاش دنبالش بود؛ همان رنگ گمشده، همان حس آرامشبخش در میان هیاهو. و اِت هم، در حضور جیمین، حس میکرد که بخشی از وجودش که همیشه در جستجوی یک همراه واقعی بود، بالاخره پیدایش کرده است.
----------------------------
ادامه دارد...
Part¹³
شش ماه از اولین باری که اِت پایش به استودیوی موسیقی جیمین باز شد، گذشته بود. اما این شش ماه، صرفاً گذشت زمان نبود؛ بلکه دوران شکلگیری و تعمیق یک وابستگی دوستانه بود که حالا به تار و پود زندگی هر دو نفرشان تنیده شده بود.
دیگر آن روزهای اول، که هر دیدار یا مکالمه، تازگی و کشف داشت، به خاطرهای شیرین بدل شده بود. حالا، روزمرگیِ شیرینِ با هم بودن، جای آن را گرفته بود. کمتر روزی بود که جیمین و اِت یکدیگر را نبینند. اگر نه حضوری، حتماً با تماسی تصویری که گاهی تمام روز طول میکشید.
استودیوی جیمین حالا فقط پناهگاه او نبود؛ بلکه به مکانی امن و مشترک برای هر دو تبدیل شده بود. گاهی اِت با لپتاپش میآمد و کنار جیمین مینشست، در حالی که او روی ملودیهای جدید کار میکرد. اِت هم کارهای خودش را انجام میداد، ولی حضور جیمین، مثل یک موسیقی متن آرامشبخش، تمام فضای کارش را پر میکرد.
چتهایشان دیگر فقط دربارهی موسیقی یا کارهای روزمره نبود. از جوکهای بیمزه گرفته تا عمیقترین افکار و نگرانیها، همه چیز رد و بدل میشد. جیمین دیگر براحتی میتوانست دربارهی استرسهایش قبل از اجرا یا ایدههای جدیدش با اِت صحبت کند و اِت هم با دقت گوش میداد و راهنمایی میکرد.
**جیمین:** (از طریق چت) "وای اِت! الان یه ایده فوقالعاده برای یه آهنگ دارم، ولی حس میکنم یه چیزی کمه. انگار یه رنگ رو گم کردم."
**اِت:** (چند ثانیه بعد جواب میدهد) "رنگ؟ چه رنگی؟ شاید صورتی؟ یا شایدم یه آبی خیلی خاص؟"
**جیمین:** "نه، فکر کنم یه رنگ گرمتر. مثل نارنجی سوخته، ولی با یه ته مایهی دودی."
**اِت:** "اوه! جالبه! مثل غروب آفتاب روی یه شهر قدیمی؟ یا مثل رنگِ یه شال پشمی دستباف؟"
**جیمین:** "دقیقا! دومیه! عالیه! ممنونم!"
تماسهای تصویریشان هم شبیه یک گفتگوی بیوقفه بود. گاهی فقط برای چند دقیقه، برای اینکه روز طرف مقابل را با یک "سلام" و یک لبخند شروع کنند. گاهی هم ساعتها، در حالی که هر کدام مشغول کاری بودند، صفحه نمایشگرشان روشن بود و سکوت بین حرفها، حس نزدیکی بیشتری را منتقل میکرد. اِت گاهی از آشپزخانهاش برای جیمین غذا میکشید و جیمین هم از پنجرهی استودیو منظرهی بیرون را برایش تعریف میکرد.
این وابستگی، نه از سر اجبار، که از روی لذت و آرامشی بود که در کنار هم پیدا کرده بودند. جیمین احساس میکرد اِت، همان "چیزی" است که در موسیقیاش دنبالش بود؛ همان رنگ گمشده، همان حس آرامشبخش در میان هیاهو. و اِت هم، در حضور جیمین، حس میکرد که بخشی از وجودش که همیشه در جستجوی یک همراه واقعی بود، بالاخره پیدایش کرده است.
----------------------------
ادامه دارد...
- ۱۰۲
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط