راهی برای نجات
راهی برای نجات....
پارت پانزدهم
______________
صدای بم و خواب آلود جونگکوک لرزه ایی به تنش انداخت آروم برگشت و....
_چیکار میکنی؟!
_ص.صبح بخیر...هیچی نیست...دارم یکم نگاه میکنم.
_باشه...برو پایین..
_باور نمی کنی؟!
_مهمه برات مگه؟!
_ ن.نه...میرم پایین..
آروم از پله ها پایین رفت و وارد آشپزخونه شد همون لحظه تهیونگ رو هم دید که وارد آشپزخونه شد...
_صبح بخیر..
_ص.صبح بخیر...
تهیونگ سمت یخچال رفت و کیک شکلاتی رو برداشت...
_چند روز باید بری یه جایی ...
ات متعجب سمتش برگشت و لب زد:
_کجا؟!...
_جایی که برای دوتامون بهتره...
_تنها؟!
_ نه...خودمم هستم...
_میشه همینجا بمونیم؟...لطفا..
_چرا باید اینجا بمونیم!
_چ.چون اینجا..راحت ترم..
_فعلا صبحانه تو بخور...
پرش زمانی به ۲ ماه بعد*
نزدیک یک ماه و خورده ایی میشد که تو خونه جدید رفته بود در واقع قرار نبود بره اما به طور عجیبی با اصرار های جونگکوک به تهیونگ مجبور شد جاشو عوض کنه نگاهی به دفتر جلوش کرد نفس عمیقی کشید و آخرین ضربدر رو روی دفتر زد..تو این مدتی که اینجا بود تونسته بود تمام نقشه خونه با دوربین ها و جای نقطه کور دوربین هارو پیدا کنه با صدای تقه ایی که به در خورد دفترش و زیر تخت قایم کرد..در باز شد تهیونگ وارد اتاق شد
_بیا بیرون شام بخور..
_کی میتونم از اینجا برم؟!
_ هیچوقت..
_ هرچی به برادرم زنگ میزنم دیگه جوابم و نمیده نمیشه ازش خبر بگیری؟!
_باشه...بیا پایین..
نفس عمیقی کشید و از رو تخت بلند شد
همراه با تهیونگ از پله ها پایین رفت سر میز کنار هم نشسته بودن که ات لب زد:
_من نمیتونم از این خونه برم بیرون؟
_کجا میخوای بری؟
_دور بزنم..آخرین باری که بیرون بودم وقتی بود که میخواستیم بیایم اینجا...
_نه فعلا نمیشه..ولی موقعش شد باهم میریم..
_براچی فعلا نمیشه؟..
نفس عمیقی کشید و آروم لب زد:
__همه چیز رو که نباید بفهمی..دشمن ام دنبال نقطه ضعفه منه و اگر تو رو کنارم ببینه میدونه راه کنار زدنم چیه...هرچند غیر ممکنه کنار بکشم.._
_نقطه ضعف تو منم؟...
_تا وقتی از خط قرمز هام رد نشی..وگرنه خودم از بچگی یاد گرفتم چجوری نقطه ضعف هام و بکشم..
بدون هیچ حرفی به غذا خوردن ادامه داد...
با این حرفش برای فکری که تو ذهنش بود دو دل شده بود اما نمیتونست تا آخر عمرش هم تحمل کن این زندگی رو ...همه چی براش مبهم بود ..برادرش چرا نیامد دنبالش؟...چرا جواب تلفن نمیده؟ ...کارش چیشده؟..
تو افکارش بود با ضربه ایی که به میز خورد سریع به خودش اومد با تعجب سرش رو بالا آورد..
_چ.چیزی شده؟
تهیونگ همونجوری که با بستن کرواتش درگیر و کلافه بود محکم و عصبی لب زد:
_ انقدر اون قاشق لعنتی رو به ظرف نزن ..
_ها؟..این که صدای بلندی نداشت..
تهیونگ کلافه تر از قبل کروات و پرت کرد سمتی
_لعنت به هر چی کروات...
_ من برات میبندم...
بلند شد و سمت تهیونگ رفت کمی خودش و بالا کشید و مشغول بستن کروات شد
_تو که بلد بودی چجوری ببندی!..
نفس های محکم تهیونگ به صورتش میخورد با فهمیدن عصبانیتش حرف اضافه ایی نزد بعد از مرتب کردن کروات و پیرهن مرد روبروش ..لبخندی زد:
_تموم شد..برو ..
تهیونگ با برداشتن گوشیش سمت در رفت
_معلوم نیست کی بیام...اگر دیر اومدم منتظرم نمون و غذاتو بخور و بخواب.
کمی مکث کرد و ادامه داد:
_رو تخت من!..
با صدای بستن در روی مبل خودش و انداخت ...دیگه واقعا باید نگران میشد دارو نخوردن تهیونگ باعث میشد وضعیت اش برگرده به روال قبل هرچند همین که تا الان برنگشته جای تعجب داشت..گوشی شو برداشت و نگاهی به اسم برادرش و تعداد تماس هایی که هیچکدوم جواب داده نشده بودن کرد..برای بار آخر خواست دوباره تماس بگیره...
بعد از چند تا بوق خواست تماس رو قطع کنه که سریعتر از اون صدایی از پشت تلفن شنید...
_سو.سوهیون ..حالت خوبه!...چرا خبری ازت نیست نمیگی نگران میشم...سوهیون؟..حرف بزن داداش..
با صدای فرد تقریبا غریبه ایی که از پشت تلفن شنید تو جاش میخکوب شد ...
نظر یادت نره رفیقم.!
#BANGTAN #ARMY#BTS#FAKE#army#bts#tea#bangtan#fake
پارت پانزدهم
______________
صدای بم و خواب آلود جونگکوک لرزه ایی به تنش انداخت آروم برگشت و....
_چیکار میکنی؟!
_ص.صبح بخیر...هیچی نیست...دارم یکم نگاه میکنم.
_باشه...برو پایین..
_باور نمی کنی؟!
_مهمه برات مگه؟!
_ ن.نه...میرم پایین..
آروم از پله ها پایین رفت و وارد آشپزخونه شد همون لحظه تهیونگ رو هم دید که وارد آشپزخونه شد...
_صبح بخیر..
_ص.صبح بخیر...
تهیونگ سمت یخچال رفت و کیک شکلاتی رو برداشت...
_چند روز باید بری یه جایی ...
ات متعجب سمتش برگشت و لب زد:
_کجا؟!...
_جایی که برای دوتامون بهتره...
_تنها؟!
_ نه...خودمم هستم...
_میشه همینجا بمونیم؟...لطفا..
_چرا باید اینجا بمونیم!
_چ.چون اینجا..راحت ترم..
_فعلا صبحانه تو بخور...
پرش زمانی به ۲ ماه بعد*
نزدیک یک ماه و خورده ایی میشد که تو خونه جدید رفته بود در واقع قرار نبود بره اما به طور عجیبی با اصرار های جونگکوک به تهیونگ مجبور شد جاشو عوض کنه نگاهی به دفتر جلوش کرد نفس عمیقی کشید و آخرین ضربدر رو روی دفتر زد..تو این مدتی که اینجا بود تونسته بود تمام نقشه خونه با دوربین ها و جای نقطه کور دوربین هارو پیدا کنه با صدای تقه ایی که به در خورد دفترش و زیر تخت قایم کرد..در باز شد تهیونگ وارد اتاق شد
_بیا بیرون شام بخور..
_کی میتونم از اینجا برم؟!
_ هیچوقت..
_ هرچی به برادرم زنگ میزنم دیگه جوابم و نمیده نمیشه ازش خبر بگیری؟!
_باشه...بیا پایین..
نفس عمیقی کشید و از رو تخت بلند شد
همراه با تهیونگ از پله ها پایین رفت سر میز کنار هم نشسته بودن که ات لب زد:
_من نمیتونم از این خونه برم بیرون؟
_کجا میخوای بری؟
_دور بزنم..آخرین باری که بیرون بودم وقتی بود که میخواستیم بیایم اینجا...
_نه فعلا نمیشه..ولی موقعش شد باهم میریم..
_براچی فعلا نمیشه؟..
نفس عمیقی کشید و آروم لب زد:
__همه چیز رو که نباید بفهمی..دشمن ام دنبال نقطه ضعفه منه و اگر تو رو کنارم ببینه میدونه راه کنار زدنم چیه...هرچند غیر ممکنه کنار بکشم.._
_نقطه ضعف تو منم؟...
_تا وقتی از خط قرمز هام رد نشی..وگرنه خودم از بچگی یاد گرفتم چجوری نقطه ضعف هام و بکشم..
بدون هیچ حرفی به غذا خوردن ادامه داد...
با این حرفش برای فکری که تو ذهنش بود دو دل شده بود اما نمیتونست تا آخر عمرش هم تحمل کن این زندگی رو ...همه چی براش مبهم بود ..برادرش چرا نیامد دنبالش؟...چرا جواب تلفن نمیده؟ ...کارش چیشده؟..
تو افکارش بود با ضربه ایی که به میز خورد سریع به خودش اومد با تعجب سرش رو بالا آورد..
_چ.چیزی شده؟
تهیونگ همونجوری که با بستن کرواتش درگیر و کلافه بود محکم و عصبی لب زد:
_ انقدر اون قاشق لعنتی رو به ظرف نزن ..
_ها؟..این که صدای بلندی نداشت..
تهیونگ کلافه تر از قبل کروات و پرت کرد سمتی
_لعنت به هر چی کروات...
_ من برات میبندم...
بلند شد و سمت تهیونگ رفت کمی خودش و بالا کشید و مشغول بستن کروات شد
_تو که بلد بودی چجوری ببندی!..
نفس های محکم تهیونگ به صورتش میخورد با فهمیدن عصبانیتش حرف اضافه ایی نزد بعد از مرتب کردن کروات و پیرهن مرد روبروش ..لبخندی زد:
_تموم شد..برو ..
تهیونگ با برداشتن گوشیش سمت در رفت
_معلوم نیست کی بیام...اگر دیر اومدم منتظرم نمون و غذاتو بخور و بخواب.
کمی مکث کرد و ادامه داد:
_رو تخت من!..
با صدای بستن در روی مبل خودش و انداخت ...دیگه واقعا باید نگران میشد دارو نخوردن تهیونگ باعث میشد وضعیت اش برگرده به روال قبل هرچند همین که تا الان برنگشته جای تعجب داشت..گوشی شو برداشت و نگاهی به اسم برادرش و تعداد تماس هایی که هیچکدوم جواب داده نشده بودن کرد..برای بار آخر خواست دوباره تماس بگیره...
بعد از چند تا بوق خواست تماس رو قطع کنه که سریعتر از اون صدایی از پشت تلفن شنید...
_سو.سوهیون ..حالت خوبه!...چرا خبری ازت نیست نمیگی نگران میشم...سوهیون؟..حرف بزن داداش..
با صدای فرد تقریبا غریبه ایی که از پشت تلفن شنید تو جاش میخکوب شد ...
نظر یادت نره رفیقم.!
#BANGTAN #ARMY#BTS#FAKE#army#bts#tea#bangtan#fake
- ۱.۰k
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط