پادشاه دختر زیبائی داشت و شرط گذاشته و گفته بود : دخترم ر
پادشاه دختر زیبائی داشت و شرط گذاشته و گفته بود : دخترم را به کسی میدهم که بتواند با شنا از استخر پر از تمساح من عبور کند ! بسیاری از دختر او صرفنظر کردند و بسیاری هم در این راه کشته شدند . تنها یک جوان مانده بود که ادعا می کرد از شهری آمده که مردمش از هیچ قدرتی نمیترسند . جوان شجاعانه به آب زد . با تمساح ها جنگید و سالم از آب بیرون آمد . پادشاه مبهوت شده بود و می خواست دست دخترش را به دست آن جوان بسپارد که او دستش را کشید و به پادشاه گفت :دخترت باشد برای خودت . من فقط آمدم ثابت کنم بلوچ هستم ...... پادشاه اشک در چشمهایش حلقه بست و با بغض گفت:ناس داری؟؟؟
- ۱.۰k
- ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط