ظهور ازدواج
ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۵۹۸
.
وحشت زده هق هق کردم و هول گفتم حتما یه راهي هست..یه راه حل... اصلا سلول هاي بنيادي بند باف -دکتر-سرطانش خیلی پیشرفت کرده حتی اگه همین الان سلولهاي بنيادي رو داشتین به کارش نمیومد.. دیگه نمیشه کاری کرد. واقعا متاسفم. و رفت. رفت و من لرزون و له شده رو رها کرد داشتم پس میوفتادم لرزون دستم رو به دیوار گرفتم تا خودمو نگه دارم و پردرد چشمامو بستم.. اخ.. خدايا كمكم كن... لطفا... جيمز من نباید چیزیش بشه.. نباید. هق هق کردم.. والي.. داغون دست به گلوم کشیدم جیمز بهم نیاز داره. باید کنارش باشم.. باید امید داشته باشم. خيليا خوب میشن جیمین منم خوب میشه.. باید بشه.. با بغض خيلي شديدي به زور دست به صورتم کشیدم و دل شکسته 6 خسته برگشتم سمت اتاق جیمین. نیکول جلوی پنجره بود و نگاش میکرد تند اشکاي باقي مونده ام رو پاک کردم و بینیمو بالا کشیدم و با دیدنم اروم رفتم کنارش هول و ناراحت چرخید سمتم و نگام کرد و تند گفت: الا.. به خدا انتخاب من نبود.. اصلا سر قضیه حضانت... داغون گفت:قسم میخورم براي منم خيلي خيلي ناراحت کننده بود..اون بچه مال تو و جیمز بود. من اصلا نمیخواستم ازت بگیرمش
بود. اون بچه مال تو و جیمین بود. من اصلا نمیخواستم ازت بگیرمش یا..من از خدام بود تو و جیمین و اون بچه شاد و خوشبخت کنار هم باشين.. من براتون دعا میکردم.. قسم میخورم با بغض درمونده گفت: جیمین از من نظر نخواسته بود..یه جورايي منم مثل تو مجبور شده بودم..واسه حال بدش..من فقط اینجا بودم چون..میترسیدم تو واقعا اون بچه رو نخواي ... اشکش جاری شد و گفت: فقط میخواستم امانت برادرم رو نگه دارم..باور کن... مشوش و مضطرب گفت: قسم میخورم حتي يه لحظه امیدوار به مادر شدن خودم نبودم و براش کار و دعایی نکردم..اون بچه تو بود..روز اولی که دیدمت مطمین شدم نگهش ميداري و..فقط موندم تا جیمین خیالش راحت باشه و بدونه تو این شرایط تنهاش نمیذارم.. لبخند زدم و تند گفتم نیکول... بسه.. لازم نیست توضيح بدي من دلخور نیستم. ناراحتم نیستم. باور کن نه از دست تونه از دست جیمین از پنجره به جیمین خواب نگاه کردم و لرزون بازوهامو بغل کردم و نفس عمیقی کشیدم و گفتم روزای اول که جیمین از حس مادري من مطمین نبود.. حقم داشت. شاید اصلا بلایی سرم میومد..پس خيلي عالیه که یه مادر خونده خوب براي بچه مون تعیین کرد.. با لبخند خسته و بیحالی به نیکول نگاه کردم و گفتم: مرسی که پشت جیمین ايستادي.. با بغض لبخند زد و تند بغلم کرد. با لبخند کمرشو نوازش کردم فرد با جدیت و کتابی گفت: اه اي خداي من.. اشكهايم.. نيكول ازم جدا شد و هر دو نگاش کردیم. جدي و دست به سینه عین گربه ها با چشماي مظلوم شده گردنشو کج کرده بود و نگامون میکرد که یهو دهنش رو کج کرد و با غیض گفت: بدم میاد از این افاده هاتون..حالا اگه این بچه به دنیا اومده بود
( فصل سوم ) پارت ۵۹۸
.
وحشت زده هق هق کردم و هول گفتم حتما یه راهي هست..یه راه حل... اصلا سلول هاي بنيادي بند باف -دکتر-سرطانش خیلی پیشرفت کرده حتی اگه همین الان سلولهاي بنيادي رو داشتین به کارش نمیومد.. دیگه نمیشه کاری کرد. واقعا متاسفم. و رفت. رفت و من لرزون و له شده رو رها کرد داشتم پس میوفتادم لرزون دستم رو به دیوار گرفتم تا خودمو نگه دارم و پردرد چشمامو بستم.. اخ.. خدايا كمكم كن... لطفا... جيمز من نباید چیزیش بشه.. نباید. هق هق کردم.. والي.. داغون دست به گلوم کشیدم جیمز بهم نیاز داره. باید کنارش باشم.. باید امید داشته باشم. خيليا خوب میشن جیمین منم خوب میشه.. باید بشه.. با بغض خيلي شديدي به زور دست به صورتم کشیدم و دل شکسته 6 خسته برگشتم سمت اتاق جیمین. نیکول جلوی پنجره بود و نگاش میکرد تند اشکاي باقي مونده ام رو پاک کردم و بینیمو بالا کشیدم و با دیدنم اروم رفتم کنارش هول و ناراحت چرخید سمتم و نگام کرد و تند گفت: الا.. به خدا انتخاب من نبود.. اصلا سر قضیه حضانت... داغون گفت:قسم میخورم براي منم خيلي خيلي ناراحت کننده بود..اون بچه مال تو و جیمز بود. من اصلا نمیخواستم ازت بگیرمش
بود. اون بچه مال تو و جیمین بود. من اصلا نمیخواستم ازت بگیرمش یا..من از خدام بود تو و جیمین و اون بچه شاد و خوشبخت کنار هم باشين.. من براتون دعا میکردم.. قسم میخورم با بغض درمونده گفت: جیمین از من نظر نخواسته بود..یه جورايي منم مثل تو مجبور شده بودم..واسه حال بدش..من فقط اینجا بودم چون..میترسیدم تو واقعا اون بچه رو نخواي ... اشکش جاری شد و گفت: فقط میخواستم امانت برادرم رو نگه دارم..باور کن... مشوش و مضطرب گفت: قسم میخورم حتي يه لحظه امیدوار به مادر شدن خودم نبودم و براش کار و دعایی نکردم..اون بچه تو بود..روز اولی که دیدمت مطمین شدم نگهش ميداري و..فقط موندم تا جیمین خیالش راحت باشه و بدونه تو این شرایط تنهاش نمیذارم.. لبخند زدم و تند گفتم نیکول... بسه.. لازم نیست توضيح بدي من دلخور نیستم. ناراحتم نیستم. باور کن نه از دست تونه از دست جیمین از پنجره به جیمین خواب نگاه کردم و لرزون بازوهامو بغل کردم و نفس عمیقی کشیدم و گفتم روزای اول که جیمین از حس مادري من مطمین نبود.. حقم داشت. شاید اصلا بلایی سرم میومد..پس خيلي عالیه که یه مادر خونده خوب براي بچه مون تعیین کرد.. با لبخند خسته و بیحالی به نیکول نگاه کردم و گفتم: مرسی که پشت جیمین ايستادي.. با بغض لبخند زد و تند بغلم کرد. با لبخند کمرشو نوازش کردم فرد با جدیت و کتابی گفت: اه اي خداي من.. اشكهايم.. نيكول ازم جدا شد و هر دو نگاش کردیم. جدي و دست به سینه عین گربه ها با چشماي مظلوم شده گردنشو کج کرده بود و نگامون میکرد که یهو دهنش رو کج کرد و با غیض گفت: بدم میاد از این افاده هاتون..حالا اگه این بچه به دنیا اومده بود
- ۵.۰k
- ۲۹ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط